"پُرگویی های میانِ جادو"
رفتن به کانال در Telegram
https://t.me/+Zz54Bxp7s89kZTI0 پناهگاه امنی باشد برای من، تو، خیالمان📖 راه ارتباطی : @Theoldradiobotbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
192
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
-1730 روز
آرشیو پست ها
به عکس اگر چیزی باشد که... نمی گویم تسلایم دهد، بلکه فقط افکارم را از این مصیبت منحرف کند همین اشتغال به کارهای اوست.» این را گفت و دوباره دستمالش را بیرون آورد تا گریه کند اما ناگهان گفتی به قصد چیرگی بر اندوه تکانی به خود داد و با آرامی شروع کرد با او صحبت کردن «خوب
.بگذریم میخواستم با شما صحبت کنم.
پیوتر ایوانویچ به احترام کرنشی کرد اما چون دید که باز فنرهای بالشتک زیر پایش به جنب و جوش آمدند فوراً راست نشست و مجال سرکشی به
آنها نداد.
«روزهای آخر فوق العاده عذاب کشید. پیوتر ایوانویچ گفت: «عجب، واقعاً»
«وای، نمی دانید چه عذابی چه بگویم دقایق چه، چند ساعت آخر را پیوسته فریاد میکشید سه شبانه روز آخر را مدام ناله میکرد. اصلاً تحملش ممکن نبود. هیچ نمیفهمم چه طور توانستم تاب بیاورم. از پشت سه اتاق دربسته صدایش شنیده میشد وای نمیدانید من چه کشیده ام!»
پیوتر ایوانویچ پرسید: «ببینم، پس به هوش بود؟»
بانو آهسته گفت: «بله» تا دقیقه ی آخر به هوش بود. یک ربع ساعت پیش از آن که تمام بکند با یک یک ما خداحافظی کرد و حلالبایی طلبید. حتا خواست
که والودیا را دور کنیم.» فکر عذاب شخصی که این قدر به او نزدیک بود رنج همان پسرک بانشاطی که در دبستان همدرس و همبازی اش بود و در بزرگی همکارش شد، با وجود ناگواری آگاهی به ریاکاری خودش و این زن ناگهان سخت به
1. Volodia
تلاش خود چندان موفق نبود و پیوتر ایوانویچ دوباره برخاست و به دست و پا افتاد و فنرها باز سرکشی کردند و این بار حتا ترق ترق به صدا درآمدند. وقتی عاقبت این گیرودار پایان یافت بانو دستمال لطیف سفیدی بیرون آورد و شروع کرد به گریه کردن و پیوتر ایوانویچ که ماجرای تور و کشمکش با فنرهای سرکش اندکی از حدت اندوهش کاسته بود در جای خود آرام ،گرفت ،بلاتکلیف که حالا چه باید بکند ،ساکالف، همان پیشخدمت و آبدار ناشی ایوان ایلیچ وارد شد و این وضع نامطبوع را به هم زد و به بانویش اطلاع داد که زمینی که او در گورستان برای به خاک سپردن شوهرش انتخاب کرده است دویست روبل تمام میشود با تو گریه اش را برید و ستم دیده نگاهی به پیوتر ایوانویچ انداخت و به فرانسه به او گفت که بار دلش سخت سنگین است پیوتر ایوانویج بی آن که چیزی بگوید با اشاره ی سر به او فهماند
که یقین کامل دارد که بار دل او کم نیست و ممکن نیست غیر از این باشد. پراسکوويا فيودورونا با صدایی از درد غم ضعیف و لرزان و لحنی بزرگوارانه گفت: «خواهش میکنم ملاحظه نکنید و سیگار بکشید!» و بلافاصله با گرانیم به حل و فصل مسئله ی قیمت زمین پرداخت. پیوتر ایوانویچ سیگاری آتش زد و ضمن دود کردن آن میشنید که باتو با چه تفصیلی درباره ی جزئیات قیمت زمین از او پرس وجو میکند و عاقبت زمینی را که باید خرید معین کرد از این گذشته وقتی مسئله ی زمین حل شد
در خصوص نوحه سرایان هم دستور لازم را داد و ساکالف را مرخص کرد. بعد، ضمن این که آلبومهای روی میز را به کناری میزد دید که ممکن است خاکستر سیگار روی میز بریزد و فوراً زیرسیگاری را زیر دست پیوتر ایوانویچ سراند و گفت: من همه کار را خودم میکنم. فکر میکنم دورویی است که وانمود کنم که غم و غصه مرا از کارهای عادی زندگی باز می دارد.
هم خاطره هایی که باهاش دارم و دوست دارم 🌚
هم آدمی که باهاش و این آهنگ خاطره دارم رو دوست دارم🌚
بازوتان را بدهید.» پیوتر ایوانویچ بازویش را پیش آورد و زن دست زیر آن انداخت و دو نفری از کنار شوارتز که از سر افسوس به او چشمکی زد
گذشتند و به سمت اتاقهای داخلی خانه رفتند.
نگاه شوخ شوارتز میگفت: «خوب دیگر کلک بازی امشب کنده شد. اگر پای پنجمی انتخاب کردیم گله نکنید وقتی کارتان تمام شد و آمدید پنج نفری هم میشود بازی کرد
پیوتر ایوانویچ آهی عمیق تر کشید و دود دلی بیرون داد و پراسکوویا فيودورونا از راه قدرشناسی برای این آه دست او را فشرد و او را به اتاق پذیرایی مخصوص خود برد که دیوارهایش با کتان گل دار گلی رنگی پوشیده بود و چراغی کم نور و غم انگیز در آن میسوخت کنار میز نشستند، بانو روی کاناپه و پیوتر ایوانویچ روی بالشتک فنرداری که فنرهایش از هم در رفته بود و زیر وزن او ناجور جمع میشد پراسکوویا فیودورونا می خواست هشدارش دهد که روی صندلی دیگری بنشیند اما این هشدار را با وضع خود ناسازگار یافت و منصرف شد پیوتر ایوانویچ وقتی روی این بالشتک می نشست به یاد آورد که ایوان ایلیچ وقتی این اتاق را می آراست از قضا در خصوص همین پارچه ی گلی رنگ پوشش دیوارها و برگهای سبز رنگین روی آن از او نظر خواسته بود بانوی بیوه هنگامی که می خواست روی کاناپه بنشیند و از کنار میز میگذشت روسری سیاهش به کنده کاری های لبه ی میز گیر کرد زیرا تمام اتاق با مبلها و پیرایه های ریز و درشت چنان انباشته بود که حرکت آزاد در آن میسر نبود پیوتر ایوانویچ برخاست تا تور را آزاد کند و فنرهای بالشتک، که از ثقل او آزاد شدند برجستند و بالشتک به نشیمنگاهش خورد، اما بانوی بیوه خود شروع کرد که تورش را از بند میز آزاد کند و پیوتر ایوانویچ روی بالشتک نشست و فنرهای سرکش را سرکوب کرد، اما بانو در
باز کند و آن را درق درق به صدا درآورد و به طور کلی هیچ بهانه ای نمی توان تراشید که دوستان این شب را نیز مثل شبهای دیگر به خوشی نگذرانند. او این حرف را آهسته در گوش پیوتر ایوانویچ که از کنارش میگذشت زد و به او پیشنهاد کرد که در خانه ی فیودور واسیلی یویچ به جمع دوستان بپیوندد. اما ظاهراً تقدیر نمی خواست که پیوتر ایوانویج آن شب را با دوستان ورق باز بگذراند. پراسکوویا فیودورونا زن کوتاه قامت چاقی بود که با وجود تلاش بسیاری که برای انکار واقعیت و پنهان ساختن چاقی خود میکرد از شانه به پایین پهن تر میشد لباسش یکپارچه سیاه بود و سرش با توری سیاه آراسته ابروانش را مثل بانوی کنار تابوت که وصفش رفت بالا برده و چهره اش را به شکل عجیبی در آورده بود با چند بانوی دیگر از اتاق خود بیرون آمد و آنها را به اتاقی که تابوت در آن بود برد و گفت: «مراسم مذهبی الان شروع می شود. بفرمایید))
شوارتز کرنش نامتعارفی کرد و از جای خود تکان نخورد پیدا بود که دعوت بانوی خانه را نه میپذیرد و نه میخواهد رد کند. پراسکوویا فیودورونا همین که پیوتر ایوانویچ را به جا آورد آهی کشید و به جانب او آمد و دستش را گرفت و گفت «میدانم که شما از دوستان حقیقی ایوان ایلیچ بودید. ))این را گفت و او را نگاه کرد و از او انتظار کاری را داشت که به این حرفش پاسخی باشد. پیوتر ایوانویج میدانست که همان طور که در آن اتاق شایسته بود خاج بکشد، این جا لازم بود که دست زن را بفشارد و با آهی بگوید: «بله، باور کنید که ... و همین کار را کرد و چون کرد دانست که نتیجه ی دلخواه به دست آمده است و هم خود متأثر شده و هم بر دل بانو اثر گذاشته است. زن بیوه گفت: «بیایید این جا تا مراسم شروع شود باید با شما حرف بزنم
