ویال خاطرات طبیب فردا
رفتن به کانال در Telegram
روزنوشته های یک عدد اینترن
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
275
مشترکین
+2124 ساعت
+217 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
وسط احیا بیمار ترومایی استاژر سانتی مانتال جراحی گوشی درآورد فیلم بگیره!همون موقع پرستار اتاق CPR بهش گیر داد که داری چکار میکنی؟
بچه هول کرد و گفت هیچی بخدا اصلا دکمه ضبط رو فراموش کرده بودم بزنم😅
احتمالا پیجی داشته که میخواسته با این صحنه ها ویو بگیره!
دختر کوچولوی ۸ ماهه رو بخاطر برق گرفتگی آوردن اورژانس
خداروشکر حالش خوب بود و میخواستیم ترخیص کنیم
یه لحظه پدر و مادر حواسشون نبود بچه با سر از روی تخت افتاد زمین🤦♀
اندازه یه گردو رو پیشانی متورم شد!
هیچی دیگه دوباره نگهش داشتیم برای عکس برداری که مطمئن بشیم آسیب جدی ندیده🥴
بچه های پذیرش برای اتندمون چای لیمو آوردن منم از فرصت استفاده کردم و سریع لیوانمو گرفتم جلو که به منم چای برسه😅
اتندمون روی اتوریته و رعایت قوانین خیلی حساسه!!!!
از این بابت واقعا خوشحالم که باهاش شیفت افتادم
کلی نکته خوب و دقیق آموزش میده
نکاتی که تو هیچ کتاب رفرنسی پیدا نمیشه👌
امشب مثلاً با اتند خوب و با سوادمون کشیک بودم اما از لحظه ورود شیر ژیان بود😑
با تمام بیماران و همراهان که یه دور دعوا کرد بعد اومد سراغ من
دوبارم با من دعوا کرد😭😭😭
طب ندوستتتتتتتتتتت😭😭
اصلاً و ابداااا روحیه اورژانس ندارم
اینجا بنویسم بمونه که بعدها برای طرح یا رزیدنتی احساسی تصمیم نگیرم🚶♀🚶♀
🥲🥲باورت میشه اینکه بشه شب با خیال راحت بخوابی برای یه عده آرزوئه؟
مثل منی که باید برم شیفتو تحویل بگیرم و تا صبح اورژانس باشم 😭
Repost from زرافهها نمیخوابند.
باورت میشه آدما هر شب میتونن سر یه ساعتی بخوابن و سر یه ساعتی بیدار بشن؟
باورت میشه؟
وای!
میتونن یه خواب یکپارچه داشتهباشن بدون اینکه استرس اینکه کسی بهشون زنگ بزنه رو داشتهباشن!
من تو خونه هم شبا با استرس میخوابم.
غول سیاه اضطراب روی دوشمه نه غول سیاه افسردگی
من عاشق نوشتن های ریحانه ام
این خانم دکترمون دنیارو هم زیبا میبینه هم زیبا مینویسه
Repost from با طعم ریحان🍃☕
یکسری ها، شرایط خیلی سختی رو تو زندگی تجربه میکنن و موفق نمیشن به قدر کافی شکوفا بشن.
ولی خب به قدر وسعشون کوشیدن، دستاورد هایی هم دارن و چه بسا که از خودشون هم راضین.
اینجا آدم میگه حیف!
ولی یکسری ها رو میبینی که عملا دارن خودشون و زندگیشون رو حیف میکنن.
اونها آدم های توانمندی هستن ولی یه گرهی تو زندگی دارن که همون نمیذاره از حداقل ها بِکَنن و رشد کنن.
مثلا اصلا به خودشون باور ندارن و خودشون رو دست کم میگیرن.
بعضی هاشون عادت های بدی دارن که دستی دستی زندگیشون رو تلف میکنه.
یا محیط خوبی ندارن و با آدمایی دمخورن که اونها رو پایین میکشن.
بعضی هاشون درگیر اتفاقات و اشتباهاتِ گذشته هستن که الان دیگه انصافا فاقد ارزش و اهمیته.
یا مثلا انتظاراتشون از خودشون خیلی کمه و به حداقل ها راضین...
اینجاست که دیگه "چه حیف" گویای مطلب نیست!
اینکه ببینی یک آدم توانمند عمرش رو به هدر میده خیلی سخته!
آدم دلش میخواد اون هم متوجه حیف شدن خودش بشه و یه کاری بکنه.
ولی ما آدم ها خیلی پیچیده تر از اونیم که با فهمیدن واقعیت ها و تلاش و اصرارِ بقیه؛ تغییری کنیم.
بعضی وقتها به خودم میگم نکنه یکی هم منو از دور ببینه و همین حس بهش دست بده! من قدرِ خودمو میدونم؟
راستش فکر میکنم ما آدم ها اگر بتونیم خودمون رو حیف نکنیم؛ خیلی هنر کردیم!
به قول امام علی جان؛ رَحِمَ اللهُ أَمرَءُ عَرَفَ قَدرَ نَفسَه🌱
شاید یه روزی، یه جایی، همین خودسازی و خود شکوفایی ما تاتیر خودش رو بگذاره و چراغی بشه تا یکیدیگه؛ افق دیدش وسیع تر بشه و راهش رو پیدا کنه.
امروز مثلاً شیفت شب تا صبحم و قراره روز آف باشم
اماااااا زهی خیال باطل!
باید برای مورنینگ و کلاس هم تایم آف رو از دست بدم😭
چیزی که بیشتر از همه تو طب اعصابمو خورد میکنه تریاژ داغوووووون بیمارستان های ماست🤦♀ عملا چیزی به اسم سطح بندی وجود نداره😑
تو اتاق CPR داریم مریض احیا میکنیم از اون طرف آقایی که فقط شست پاش درد میکنه داد و هوار راه انداخته که پزشک کجاست😐
به خیالش ما رفتیم خوشگذرونی🙄
کشیک های طب اورژانس ۱۲ ساعته است
البته که تمام این ۱۲ ساعت بی وقفه مریض میبینید! و عملا استراحت ها در حد یک دستشویی رفتنه!
دیروز وسط حرف زدن با دوتا مریض داشتم چایی میخوردم🤦♀دیگه واقعا بیخیال اینکه الان بیمار و همراهش چی فکر میکنند شدم! من نیاز داشتم سردرد و خستگیمو یجوری برطرف کنم تا برای بقیه بیماران سرپا بمونم🫠
مامانبزرگ ۸۰ ساله رو با ارست قلبی آوردن اورژانس همه در تقلا برای احیا
بعد از دو ساعت همراهش تشریف آورد و وقتی مارو در حال cpr دید گفت بنده خدا عمرش رو کرده خدا ازش راضی باشه!
انگار با این حرفش ختم احیا اعلام میکرد😑
طب اورژانس اینجوریه که باید دعا کنی کمتر بیمار بیاد تا فرصت کنی بری دستشویی😑
بابابزرگ ۹۱ ساله رو مددیار خانه سالمندان بخاطر شکستگی ران پا آورده بود اورژانس
طفلک چشم انتظار بود که آیا یکی از اعضای خانواده میاد یا نه🥲
حقیقتا دوست ندارم اونقدری عمر کنم که از کارافتاده بشم و خانواده ام تحملمو نداشته باشه😭😭
سخت ترین بخش طب اورژانس برای من مربوط به ترومای بچه هاست🥲
تحمل ندارم درد کشیدن بچه هارو ببینم😭
