fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

‌ مـآرســـی، شـبحِ اُپـِـرا ؛ ‌‌ ‌ ‌ ‌

‌ مـآرســـی، شـبحِ اُپـِـرا ؛ ‌‌ ‌ ‌ ‌

رفتن به کانال در Telegram

“ ‌ ‌ ‌ داستانِ واقـعی از آنجایی شروع شـد که فهمیدم ؛ داروهآیم دیگــر اثری بر من وافکارِ ترسناکم ندارند ، تو بگـو بـِہـشت واقِـعی کجاسـت ؟

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 514
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
آخــرین نــوآیِ پــیآنــو ‌ بــاران ، مـآرسـی را هَمـیشه زیبـاتـر می‌کـرد. جـونگـکوک آرام میـآنِ خیـابـان‌هایِ سَـنگ‌فَرش‌شـدِه قَـدم برمی‌داشـت . پـالـتویِ بلنـد و کِـرم‌رَنگِـش تا زیـرِ زآنو می‌رِسید و بُـخارِ فِـنجانِ قَـهوه ، گـونِه‌هایِ سُـرخِـش را پِـنهآن می‌کـرد. هر بـار که پـایَـش رویِ بـرگ‌هایِ خُـشک می‌نِـشست ، صـدایی شبیهِ زمـزمـه‌ای دور زیـرِ گوشِـش می‌پیـچید. مـآرســـی هـمیشِه همیـن بـود . شــهری کـہ آدم را وآدار می‌کـرد خـاطِـره‌هآیـش را دوبـاره زِنـدگـی کنـد. مِــلودیِ پیـآنـو از گـوشه‌یِ خیـابان بلنـد شـد. بی‌اِخـتیـار ایـستاد ، هَـمان قِـطـعه. هَـمان نُتـی کـہ سـال‌ها پـیش، مَـردی با مـوهـآیِ تیـرِه و چِـشم‌هایی کـہ اِنـگار تمـام پـآییز را در خــودِشان پِـنهان کرده بودنـد، بَـرایش نَـوآخِـته بـود ، کیـم تهـیونـگ. لـبخنـدی تَلـخ رویِ لـب‌هـایِ جـونگـکوک نِـشـست. هیـچ‌وَقـت فِـکر نِـمی‌کـردم مَـجنـون چِـشم‌هآت بِـشم... زِمـزِمه را خـودِش گـفتِه بـود یا بآد؟.. دیـگر فـرقی نـداشت. در کـہ بـاز شـد، بـویِ چـوبِ خیـس و اُسـطوخـودوس تـمآم وجـودش را پـر کرد. خـآنه... هنـوز بـویِ تهـیونـگ را مـی‌داد. قَـدم‌هـآیـش او را تا خـآنـه‌یِ سَنـگی اِنتـهایِ خیـابـان کشـانـد؛ خـآنـه‌ای کـہ روزی تمـام دُنیـایـش بــود. کـلیـد هنـوز زیـر گـلدآن سُـفـالی کِنـار در پنـهـان بـود. اِنـگآر هیـچ‌کَـس بعـد از آن روز ، جـرئت نکـرده بـود چیـزی را تـغییر بدهد. در کـہ بـاز شـد، بـویِ چـوبِ خیـس و اُسطوخـودوس تـمام وجـودش را پـر کـرد. خـآنـه... هَنـوز بـوی تهـیونـگ را مـی‌داد. جـونگـکوک پـآرچِـه‌یِ گـلـدوزی‌شـدِه را از کـیفِش بیـرون آورد؛ هـمان پـآرچِه‌ایِ کـہ تهـیونـگ شـب‌هایِ طـولانـی زِمـستآن، با حـوصله رویِ آن گـل‌هایِ ریـز آبی دوخـته بـود و خـندیـدِه بـود ، هـر وَقـت نبـاشـم، اینو بَـغل کن... شـاید من بـرگـردم. آن روز، جـونگـہکوک با خنـدِه گفتـه بـود تـو هیـچ‌وقـت نـمی‌ری، امـا رفتـه بود. یا... شـاید این جـونگـکوک بود کـہ او را از خـودش گِـرفته بود. به اتـاق آخر خـآنه رفـت ، کِنـار تَخـت زانـو زد. انـگشت‌هایِ لـرزانِـش رویِ کَـف چـوبی لَغـزیدنـد و هَـمان نُـقطِه‌ی آشـنا را پیـدا کِـردند. جـآیی کـہ سـال‌هـا پیـش، با دسـت‌هـایِ خـودش، آخـرین خـانه‌یِ تهـیونـگ را سـاخِته بود. اشـک بـی‌صدا رویِ گـونِه‌اش لغـزید. بِـبخش... صِـدایـش میـان سُـکوت خـآنِه شِـکست. ایـن هـمه سـال فِـکر می‌کـردم اگــہ اینـجآ بمـونی، هیـچ‌وَقـت ازَم دور نِـمی‌شـی... بـآران شَـدیـدتَر شـد . و درسـت هَـمآن لحـظِه، صِـدایِ آرام پـیآنـو دوبـارِه از بیـرون خـآنِـه بـہ گـوش رسیـد. جـونگـکوک با وَحـشَت سَر بلــند کرد . خـآنِـه از خیـآبان فـاصِلـه زیـادی داشـت . هیـچ نـوآزَندِه‌ایِ نـمی‌توانـست صِدآیـش را تا ایـنجا برسـاند.اما او خـہوب ایـن مِلـودی را مـی‌شنـاخت... ایـن... آهنـگی بـود کـہ فقـط تهـیونـگ بـلد بـود بِنـوآزد.