𝑳’𝑬𝒓𝒆𝒅𝒊𝒕𝒂̀
رفتن به کانال در Telegram
228
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
228
نامهای به یاد تو
عزیزترینم،
چندین سال است که تو را در تمام خطوط و رنگهایم جستجو میکنم. هر بوم سفید، هر تکه کاغذ خالی، یادآور توست. شاید باور نکنی، اما هر نقاشی که کشیدم، هر تصویری که روی بوم نقش بسته، در واقع تو بودهای. درونم، در هر ضربه قلم، تنها چیزی که نقش میبندد، تصویر توست. هیچ رنگی نمیتواند از تو غافل شود و هیچ سایهای نمیتواند در دل من از یاد تو پنهان بماند.
چطور میتوانم از تو بگویم وقتی که برایم هیچ چیزی جز تصویرت باقی نمانده است؟ تو دیگر پیش من نیستی، اما در هر لحظه که به بوم نگاه میکنم، احساس میکنم هنوز در کنارم هستی. یاد تو همچنان در دستانم زنده است و چشمانم تنها برای دیدن تو باز میمانند. هر نقاشی از تو، برای من نه یک تصویر، بلکه یک بازگشت به لحظاتی است که با هم داشتیم.
امروز، در میان تمام آثارم، تو را جستجو میکنم و میدانم که هیچ یک از این نقاشیها نمیتوانند حتی اندکی از حضور واقعیات در زندگیام را منتقل کنند. اما هر بار که رنگها را بر بوم میزنم، احساس میکنم که شاید، فقط شاید، یک لحظه از تو را دوباره به دست آورم.
گاهی به خودم میگویم که شاید این نقاشیها، این رنگها و خطوط، تنها بهانهای هستند برای فراموش نکردن تو. شاید آنها به من اجازه میدهند که هنوز در دنیای خودم، در دنیای نقاشیهایم، با تو زندگی کنم.
من تو را از دست دادهام، اما هیچگاه اجازه ندادم که تصویرت از یادم برود.
با همیشه محبت،
تو را در رنگهایم میبینم
_جئون جونگکوک
228
حس ممنوعه
آنها دشمنان قسمخوردهای بودند؛ هر نگاهشان پر از نفرت، هر کلمهشان تیز و خنجرگونه. در جنگهای سیاسی و رقابتهای بیپایان، هیچ کس تصور نمیکرد قلبهایشان روزی به هم گره بخورد.
اما همان نفرت، همان آتش مخرب، به تدریج چیزی دیگر شد. هر دعوا، هر کشمکش، هر کلمه تند، آنها را به هم نزدیکتر میکرد؛ چرا که در پشت خشم، احساسی خام و غیرقابل انکار پنهان بود.
یک شب، در سکوت کاخ، وقتی که هیچ ناظری نبود، نگاهشان در هم گره خورد. نفرت سالها، در یک چشم به هم زدن، تبدیل به شعلهای داغ شد. قلبهایی که قرار بود از هم متنفر باشند، اکنون به هم گره خورده بودند، در لحظهای که حتی خودشان از آن وحشت داشتند.
عشقشان ممنوع بود، خطرناک بود و هر لحظه امکان داشت نابود شود، اما این بار دیگر نمیتوانستند فرار کنند. نفرتشان، عشقشان را ساخته بود؛ و در آن تضاد آتشین، حقیقتی شیرین و دردناک شکل گرفت: گاهی قویترین عشقها از عمیقترین دشمنیها زاده میشوند.
228
"به وقتِ سکوت" سالن کنسرت در سکوت مطلق فرو رفته بود. انگار زمان در همان لحظهای که جونگ کوک اولین کلمهی آهنگش را زد، زمان برایش متوقف شده بود. صدای پیانو به آرامی در فضای سالن پیچید، و او که همیشه عاشق این لحظات بود، حالا فقط احساس سردرگمی میکرد. چند سال از آخرین باری که تهیونگ را دیده بود، گذشته بود. هیچگاه نمیتوانست فراموش کند روزهایی که با او داشت. تهیونگ همیشه با رفتارهای تند و بیپروا، زندگی پر از هیجان و درد را برایش به ارمغان آورده بود، ولی آن روزها، برای جونگ کوک همیشه نوعی طعم گمگشته داشت. مثل لحظاتی که نمیتوانستی از دست دادنشان جلوگیری کنی، ولی در عین حال نمیدانستی چرا همهچیز به هم ریخت. و حالا، در این کنسرت، وقتی چشمانش ناگهان به گوشهی سالن افتاد، دیدنش دوباره، آن هم بعد از سالها، هیچچیز جز یک شوک برایش نداشت. تهیونگ ایستاده بود. موهایش بلندتر و چهرهاش بی احساس تر از قبل به نظر میرسید، ولی همان نگاه تیز و سردی که همیشه داشت، هنوز هم در آن چشمها بود. جونگ کوک سعی کرد خودش را جمع و جور کند. دستانش لرزیدند. نمیدانست چرا، ولی برای یک لحظه احساس کرد قلبش دوباره شروع به تند زدن کرده. باید آهنگ را ادامه میداد، اما او نمیتوانست تمرکز کند . کنسرت که تمام شد، جاناتان به سرعت آمد تا او را از پشت صحنه بیرون ببرد، اما جونگ کوک به او اشاره کرد که برود. او نمیتوانست از تهیونگ بگذرد. آن لحظهای که در ذهنش برای همیشه ثبت شده بود، هنوز او را در خودش غرق کرده بود. به آرامی، قدم برداشت به سمت تهیونگ. تهیونگ لبخند خشک و بیاحساسی زد و گفت: «خیلی تغییر کردی.» جونگ کوک گامهایش را کندتر کرد. « تو هم ، سرد تر و مرموز تر شدی ؟» صدایش خشک بود. تهیونگ سرش را کمی به عقب خم کرد. «برگشتم چون ماموریت داشتم ، نه چیز بیشتر .» جونگ کوک کمی به پایین نگاه کرد و بعد دوباره چشمانش را به تهیونگ دوخت. «ما اینجا چهطور میتونیم هنوز صحبت کنیم؟ همه چی تموم شد... من همه چی رو فراموش کردم.» تهیونگ با صدای آرامتری گفت: «فراموش نکردی. حتی اگه بگی، هنوز هم توی دلت میدونی.» جونگ کوک نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. «چطور ممکنه بعد از همهی این سالها... هنوز هم؟» تهیونگ فقط به او نگاه کرد. حرفی برای گفتن نداشت، جز اینکه دوباره نگاهش را به زمین دوخت. لحظهای سکوت بینشان کشیده شد. هیچکدام نمیدانستند باید از اینجا کجا بروند. فقط فضا سنگین بود و همهچیز سنگینتر از قبل به نظر میرسید . «وقتی همهچیز تموم میشه...» جونگ کوک گفت، و بعد مکث کرد. «شاید باید بگذاریم همینطور بمونه.>> تهیونگ سرش را تکان داد. «بذاریم بمونه، یا نه، من هم تو رو فراموش نکردم. شاید هیچ وقت نتونم.» جونگ کوک بدون اینکه جوابی بدهد، فقط به چشمان بی احساسش خیره شد . هیچ کلمهای برای گفتن نبود، تنها سکوتی که نمیتوانست از بین برود
228
صدای پیانو آرام در اتاق میپیچد، هر نتش مثل قطرهای از باران است که روی شیشه میافتد. کتابی در دست دارم، صفحاتش پر از حرفهایی است که دل را گرم میکند. باران بیرون میبارد و هر بارش، ریتم قلبم را با خودش همآهنگ میکند. در این سکوت و صدای لطیف، آغوش تو تنها پناهی است که دلم میخواهد در آن غرق شوم؛ جایی که صدا، کتاب، باران و عشق همزمان معنا پیدا میکنند.
228
صدای ویالون مثل نسیمیست که از میان خاطرهها عبور میکند.
با هر آرشه، زخمی مرهم میشود و دلی آرام.
این سازِ ظریف، نمینوازد؛
قصه میگوید—آهسته، عاشقانه، و از عمق روح.
228
زیر نور نقرهای ماه، صدای آرام نفسها با ضرباهنگ موسیقی در هم میآمیخت. رقص تانگو روی سنگفرش حیاط جان میگرفت؛ حرکتی نرم، عمیق و سرشار از احساسی که تنها در سکوت شب معنا پیدا میکرد.
او با چشمهای قهوهای درخشانی که در پرتو ماه گرمتر مینمود، قدمی به جلو برداشت. نگاهش، بیهیچ کلامی، دعوتی بود به سفری میان شور و آرامش. دستانشان در هم قفل شد و جهان برای لحظهای کوتاه در همان نقطه توقف کرد؛ جایی که ریتم قلبها جایگزین زمان میشد.
هر چرخش، قصهای بود؛ قصهی دلدادگی، قصهی فاصلههایی که کم میشد، و قصهی شبی که تنها شاهدش ماه بود. در آن لحظهی لطیف، میان رقص و نور و نگاه، همه چیز رنگی از جاودانگی گرفت—چنان که انگار عشق خود را در ضربان تانگو، در زیر نور ماه، و در عمق چشمهای قهوهای پنهان کرده باشد.
