مَرثِیِهی اِضْمِحْلالِ آیدا
کانال بسته
🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
383
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-2930 روز
آرشیو پست ها
~روایت یک دلقک
قرار بود بومی که خریده بودم رو رنگ و لعاب بده؛
گوشیو داد بهم که طرحو، با اینترنتایی ک پولش تو جیب دزدای دریایی “همیشگی”میره ، از سایتا پیدا کنم؛
از هرچی طرح پروانه و دریا و ساحل و برگ و ساختمون و کافه بود رد شدم که گیر کردم رو تصویر ؛
گوشیو گرفتم بالا: همینو میخوام!
تعجب کرد، یکم به تصویر نگاه کرد یکم به من اول قاطعانه نه اورد، اصرار کردم.
«خب جز این هیچکدوم از طرحارو دوست ندارم!.»
باورش نمیشد: «یعنی میخوای دلقک رو دیوارت باشه؟ تنها فوبیات؟»
سر تکون دادم. «اینیکو واقعا دوستش دارم!»
موهای بدنم سیخ شده بود؛ پشت گردنم گز گزمیکرد،چندشم میشد که به تصویر دست بزنم ولی عمیقا دوست داشتم بغلش کنم.
شاید برای اولین بار بود که یک دلقکو دوست داشتم. برعکس دلقک هایی ک از زندگیم رفتن.
قبول کرد ولی قبل از اینکه شروع کنه گوشیو داد بهم: «ایدا ، نگاش کن، ببین واقعا چه احساسی بهش داری؟ »
سه بار …نه چهاربار شایدم پنج بار احساسمو نسبت به دلقکه پرسید. هردفعه گفتم «نمیدونم،فقط دوستش دارم»
الان هنرش رو به تصویر کشیده و خونه کرده روی دیوار اتاق من.
بعد از این چندشب که توی تنهایی خودمو توی اتاق حبس کرده بودم و فقط به چهره نقاشی زل زده بودم الان میفهمم چه احساسی نسبت بهش دارم:
منو دلقک هردو مثل هم بودیم. برای خندوندن ادمای عوضی که فقط واسه سرگرمی پیشمون میومدن خودمونو کوچیک میکردیم. مجبور بودیم احساساتمون رو زیر گریم/ارایش از صبح تا شب سر کار و بیرون و وسط جامعه قایم کنیم و لبخند بزنیم.چون کسی به هیج جاش نبود که ما چه احساسی داریم. ما فقط دلقک بودیم. احساس من نسبت به دلقک زیستن بود. انگار من اونو زیست کردم و اون منو. هردو بعد از صبر زیاد بعد از این زمستان قرمز بعد از این معاشرت ها بعد از ان حاکم ها بعد از این دروغ ها بعد از این ظلم ها بعد از ان ظالم ها بعد از این ادم ها صادقانه و بی نقاب؛ کم اوردیم
نمیدانم چه بر سر من امد
طغیان های لجاجت ورزی ام را که چنین ملالت زده کرد.
سر خم کرده ام انگار همه تن ضریح؛ و من عبد همه ام.
نمیدانم …
از این بود یا دیگری.
از نزدیک میزند یا دور.
کدام یکی از شما ارکیده را چید؛ که چنین باغم بر زده گشت؟
دست و دلم نمیرود امتناع میورزم از هرانچه نیک میپندارند دوستان خویش.
نمیتوانم .
مرده و زنده به گور ؛ لیک اینچنین شاداب میچرم.
دست از پا خطا که هیچ؛ از گل وماه پیشانی کمتر نامم کنند، اشک به پایان دارم.
فتانه و حمیرا خوبم نکرد.
داریوش و فرهاد بیدارم نکرد.
هایده و مهستی ازادم نکرد.
غم زده ؛ شمس شدم کوچ ورزیدم از این شهر…
سر مست و الوده شدم
هیچکس پیدایم نکرد…
آ.صاد
بله عزیز من!
دلم میخواهد هر ثانیه ادمی را که در تنگ نای من ولم نکرد را ببینم ٫ به شما چه مربوط ، عزیز من؟
تمام اتفاقات روز را کنار انی بگذرانم که در هیچ اتفاقی رهایم نکرد ، به شما چه مربوط عزیزم؟
مسیرم را با ان کسی بگذرانم که از ابتدای مسیر وسایلم را کول میکرد؛ به شما چه مربوط عزیز من؟
همانی که مرا با هر جور و جفایی به چشم میکشید؛ خطایم را به سود و گناهم را به خیر میدید؛ به شما چه مربوط؟
چشم هایتان را از کار و زندگی افرادی که هیچ به شما مربوط نیستند بیرون بکشید و در این بحبوحه کمی هم به فکر حال خودتان باشید که چنین غوطه ورید!
به شما چه مربوط عزیز من؟
مرثیه اضمحلال آیدا
زندگیو باختی دل من؛ مردم و شناختی دل من… مثل بوف کوری دل من ساکت و صبوری دل من
به بالای پل رفت؛ یک قدم مانده بود تا به پروازِ سقوط رسد.
پاکتش خیس خورده بود، از باران بود یا عرق دست های خالی نمیدانست.
وسایلش را هرگوشه کناری جامیگذاشت انگار دیگر هیچ وابستگی نسبت به اموالش نداشت؛
و نیز انسان هایش.
نیش و کنایه ها زخمی اش میکردند عمیق؛ هرچه سرش را بالاتر میگرفت تا شکستگی های کمرش دیده نباشد ؛ خم تر میشد.
لبخند گوشه لب هایش چاک خورده بود، با دست یا با اجبار نمیدانست فقط هرکه را میدید لبخند میزد، مبادا حال دیگران را به خویشتن دچار کند.
به پل رسید؛
شاید این تنها واقعیت زندگی اش بود
که با خودش ،نوشته شد.
مرثیه اضمحلال آیدا
داشتن عزیز واقعی خیلی مهمه ؛
نمیتونی دیگه دوست خطابشون کنی
انگار میشن تیکه ای از وجودت
جیگر گوشه هایی که بابا توی قربون صدقش میگه؛
همونایی که تمام مدت توی خونه واست دعا میکردن که سلامت باشی،
با هر صدای گوش خراشی؛ اولین نفر به تو زنگ میزدن تا از سلامتت باخبر بشن حتی اگر رعد و برق بوده:) ،
اونایی که نبودن اینترنت و شبکه های مجازی باعث نشد از هم دور بشین بلکه بیشتر تلاش میکردن از هر راهی ارتباط رو نگه دارن؛
اونایی که وسط محدودیت ها تمام مسیر رو طی میکردن تا کنارت باشن و باهم بین همه بدبختیای دنیا چند ثانیه دلقک بازی در بیارین؛
اونایی که کمکت کردن از زیر” سنگینی برف” بیای بیرون و به زندگیت برگردی.
خواستم بگم شما
در ویران ترین حالت طَن
آبادی من بودین.❤️
مرثیه اضمحلال آیدا
دلم صادقانه میخواد برم توی خیابون پیش یک پیرمرد فرهنگی کهنسالی که منو نمیشناسه؛
از این زندگی گریه کنم
و هیچوقت دوباره نبینمش .
مرثیه اضمحلال آیدا
زندگیمان بسته به هیچ است؛
بی هیچ امیدی ادامه میدهیم؛
برای “هیچکس “تلاش میکنیم؛
بدون هیچ سودی کارمیکنیم؛
بی ناز و عشوه میرقصیم؛
ما نهال های از ساقه زخم خورده
ریشه هایمان را خودمان با دندان به خاک نگه داشته ایم.
بهر چه؟
بهر که؟
نمیدانم..
الف.صاد
دست هایتان را میفشارم و گونه راستتان را میبوسم؛
به عمق چشم هایتان خیره میشوم ان گونه که حرف های هم را بی صدا میفهمیم ان وقت
در همان لحظه دلتنگی
رعدی چنان برق اسا میزند
اما ما چنان لرز بر تن گرفتیم که هرچه نور و باران ببینیم باور نمیکنیم که این تنها رعد بود؛
دست های هم را رها کردیم.
خواستیم به خیابان ها فرار کنیم که قدم به قدم را عامل های طاعون ؛پر کرده بودند.
هرچند این ماه شبیه اوایل زمستان نبود اما ما همچنان میترسیم؛ عین کودکانی که یک بار از پیرمرد های پارک ترسیدند و تا بزرگسالی از چهره های چروک هراس میورزند.
عزیزان من
دست هایتان را میگیرم و گونه راستتان را میبوسم
که همه ما را یکسان ازار دادند که چنین میترسیم
آیداصاحبی
دل من برای همزبان شدن
با انسان هایی که
زبان نفهم نیستند
به تنگ امده.
آیدا صاحبی
کلنجار میروم با خودم؛
که قول دادم ؛
ان هم عهدی به نکه داشتن تپش
اما
انقدر چرک و کثافط کردید
وسوسه وارانه
زیر قولم میزنم …
ای سرزمین من؛
تنها چیزی که ما میخواستیم طعم زندگی کردن بود.
قناعت را خویش یافته بودیم.
وقتی کمپین هایی برای نجات سگ هایی که به قتل میرساندشان ، گربه هایی که گرسنه بودن، و حمایت از کودکان و خانواده های بی بضاعت ؛ راه انداخته بودیم.
ای سرزمین من؛
دریغ مکن، تو بی حاصل نبودی.
تو همه چیز داشتی جز مالک هایی دلسوز، تو زیبا بودی زیبا! زیبایی در فصل هایت، نسل هایت، شجاعت هایی که پروراندی رشد دادی و بزرگ کردی اما باز به خاک سپاردی.
سرزمین من
همین برای ما کافی بود که ته جیب هایمان پول خوردی باشد برای خنداند کودکان کار، گرفتن دست های گیر کرده در دام اعتیاد، نجات دادن عروس های بی جهاز و خریدن دارو های مادران پیر به جای پسران فلک زده در خیابان.
این چه تقویمی بود که برایت رقم زدند؟
تاریخ را چرا اینگونه بر پیشانی ات هک کردند؟
این همه فرار اعضا جز قلب هایشان؛ بهر چه بود؟
مظلوم سرزمین من . توهم مثل من مثل ما گیر افتاده در تکرار تاریخی که هیچ جایی در تاریخ دنیا ندارد…
جز در سیاه ترینشان.
آیدا صاحبی
مارا باکی از شکار نیست؛
طعمه را خود لای دندان میگذاریم
صید هم که شویم ؛ رقصانیم:)
