fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

مَرثِیِه‌ی اِضْمِحْلالِ آیدا

مَرثِیِه‌ی اِضْمِحْلالِ آیدا

کانال بسته

🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
381
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-2930 روز
آرشیو پست ها
و نخ به نخ دهنم دود است. غم ات غلیظ ترین کام است.

جمعه ها یه جور‌دیگه ای قلمم قدرت میگیره که…🥹🍓

انگار عمرمان به روی غلتک افتاده و اسفالت را لحظه های خوشحالی قیر کردند . میگذرد بر هر اکنونی که میخواستیم لذت ببریم . تا دوربین را براوردیم که عکس از باغ بگیریم ؛ پاییز شد و خواستیم روی برگ ها با چکمه سرو صدا کنیم که یخبندان گرفت . اخرش چه ؟ اشتهار مردم اهل قلم به چه کار کفن و دفن می اید ؟ فصیح نویسی یا که مسحور کننده؛ چه کسی با واژه به واژه ات میسوز ؟ من از این بهتان های بی محاباِ غزل وار ، بی زارم ! نزدیک دمستان اشنایی که میرسم , خردخای قدمی به عقب بر میدارم , از وبال دست دادن احشام سوخته ام . گواه من خاموش است اما من از دست ها هزیمت می جویم . از ناز نوازی های صمیمانه خوف دارم و من اصلا رغبتی به مضمحل شدن این ذبول گل نداشتم . فصیح زبان هایی که بیش لحن پردازند تا خردجو . زبانم را سخت میفهمید اما به در معرفت خارستان دل گر فرجی یافتید , دگر هرگز ره پویه ای به بازگشت نباشد . ناز اگین دخت هارا باور نکن , هرچند مشک فام نشگین تر از گلاب بودند , یا بهارچشم و پری پیکر زاده بودند ؛ حتی اگر نسترن فام و شقایق تن , باور کن این ها همه رونمای کاذبند , حقیق پوشند , روشن فریبند ؛ گسیخت پا! حتی اگر تب پیکر شدی و چنان یکه زیست شو که نویدان کاذب لسان تورا اخیمن نسازند . ُزیر پرتو های سرد بارران و هق هق باد های شب ،دگر سخت صحبت کردند به کار نمی اید؛ بلکم میشود ساده زیست . دگر انسانی نیست که ازار دهد یا اگر حرف هایت را بفمد ان چنان بر خروش فرو خورده غم مضاعف کند که ره باریک اشنایی را مختل سازد. به راستی‌که … زوالگاه ادمیان در قبور نیست بلکه در افکار خویشتن باشد .
آیدا صاحبی

لرزش دست را چه کنم این همه فکر و خیال را چه کنم گرچه عالم مرا به بی احساسی شناخت من دور‌مانده؛ با خیال تو چه کنم؟
آیدا صاحبی

خسته‌ای، غم‌زده‌ای، مثل منی می‌فهمم دوست داری ز خودت دل بکنی می‌فهمم زیر سنگینی دنیا کمرت خم نشود... در تلاشی که فقط جا نزنی
خسته‌ای، غم‌زده‌ای، مثل منی می‌فهمم دوست داری ز خودت دل بکنی می‌فهمم زیر سنگینی دنیا کمرت خم نشود... در تلاشی که فقط جا نزنی می‌فهمم

چه هوایی! چه درختی و چه برگی چه صدایی! چه نوایی چه خیالی نباشد ذره‌ای قابل ؛به تار مویی که تو داری تو همانی ! چنینی و چنانی چه صدایی چه رسایی پرشکوهی تو خدایی و خدایی و خدایی منم آن بنده که باشد حلقه‌ای بر سر گوشش تا بمانی و بمانی و بمانی تو قشنگی چو فرشته کنج خیالم بنشینی من بشینم و ببینم؛ پرستم که بدانی دل من وابسته به نگاهت که اشارتی نمایی چه شیرینی! باقلوایی باقلوایی باقلوایی…
آیدا صاحبی

کفر می گویم که ایمان نیز آرامم نکرد گریه های زیر باران نیز آرامم نکرد خواب می بینم که دنیا با توشکل دیگری ست خواب صادق یا پریشان نیز آرامم نکرد دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست گریه کردن در خیابان نیز آرامم نکرد توی تونل نعره خواهم زد، خدایا با توام جیغ های در اتوبان نیز آرامم نکرد منتظر بودم که شاید، شعر آمد سر زده بی تو این ناخوانده مهمان نیز آرامم نکرد بی تو سردرد شبانه با مسکن های تب خوردن قرص فراوان نیز آرامم نکرد دوره گردی طالعم را دید آیا سرنوشت فال های تلخ فنجان نیز آرامم نکرد با چراغی زیر و رو کردم تمام شهر را درد تنهایی انسان نیز آرامم نکرد روسریت را بهم زد باد قدر لحظه ای دیدن موی پریشان نیز آرامم نکرد سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد…. :))))

سعدیا گفتی که مهرش می‌رود از دل مهر رفت، ماه آبان نیز آرامم نکرد….
+2
سعدیا گفتی که مهرش می‌رود از دل مهر رفت، ماه آبان نیز آرامم نکرد….

به یاد طاهره
اکثراً روزها را در کلاس می‌گذرانم ; شب‌ها را به شعرخوانی. احساساتم آنقدر ضعف پیدا کردند ,که به حالی بشاش و به ضربه‌ای به مو می‌رسند. افرادی که می‌نویسند; اما می‌فهمند و می‌نویسند را دوست دارم. فرقی نمی‌کند چه . گر فهمیده باشند حالم را دگرگون می‌کنند. غالباً انسان‌ها گوش‌هایشان را به دست رسانه داده‌اند؛ دلهایشان را به غریبه . من دستهایم را به ساطور سپرده بودم؛ بی اعتنا به خون ،به ضربه. چه می‌دانستم فرق بین شهد رزِ قرمز را با خون جاری از تن . من عشق تخیل می‌کردم و آنچه درونم بود تنهایی. نمی‌دانم شاید علت بیماری‌هایی که دکتر در نسخه می‌نویسد؛ همان دل باشد یا افکار… افکاری که پسِ یکدیگر ضربه می‌زنند، صندلی کنترل را به دست می‌گیرند، و طولانی می‌گویند؛ هرچه سعی در دفاع دارم باز از کف می‌دهم. حتی دکتر می‌گوید بگو! چه بگویم؟ از چه بگویم؟ پدربزرگم که بعد از ۸۰ سال سیگارش را به دست نیل سپرد و همسرش را به زیر نسترن؛ هر بار می‌گوید: چه بگویم عزیز من …چه بگویم دختر من … نمی‌دانم پدربزرگ… حرفی بزن ! بگو: همه اش توهم بود! مثل قدیم بگو: طاهره را صدا بزن برایم آب بیاورد! مثل قدیم بگو: خانم را صدا بزن برایم شام بیاورد! حرفی بزن پدربزرگ… نگذار باور کنم زیر سیگاری دگر خاکستر ندارد ،خانه ما عطر ندارد و من مادر ندارم. طاهره را صدا بزن! باورکن همه نسخه دکتر به همین اسم خاتمه یابد . زیرش امضا کند بنویسند «مادرش را نیاز دارد» شاید احساساتم به خود برگردند شاید آیدا؛ همان آیدای ۱۴ ساله ِخوشحال باشد. پدربزرگ من.. باز نگو چه بگویم! نگو این بار خواب نیست. نگو بیدارم و دگر طاهره نیست لالایی بخواند! شب‌هایم به شعر می‌گذرد، روزها در کلاسم، ظهرها بی طاهره می‌گذرد. روزهایم چنان می‌گذرد که عمر از سر جوانی . بی طاهره هیچ چیز ساده نمی‌گذارد پدربزرگ صدا بزن … لطفا باز مادرم را صدا بزن…

فامیل متن بعدی رو نخونین 🤍

هدایت را نمیخواندم دگر، زندگی‌میکردم. دقیقا در بطن زمانی که با خود میگفتم غیر ممکن است چنین شود و چنان اتفاق افتد… هم به چنین گرفتار شدم هم چنان رفتار کردم که خودم را در اینه نشناختم. این من کیست؟ خودم را چگونه توصیف خواهم کرد برای بچه ای که باعث ترکیدن بالون آبی اش در پارک ،با سنجاق سینه ام شدم؟ ایا او عذر من را خواهد پذیرفت که “فقط خسته بودم” یا انقدر دلش شکسته و گریه صورت خاکی کوچکش را پر‌کرده که بهانه هایم را قبول نمیکند و به سمت پدر و مادرش فرار میکند؟ من کی به سمت کسی فرار کردم؟ تا جایی که به یاد دارم فقط از کسی فرار کردم. از دزد های وسط کوچه، از ون سفید بزرگ، از ان یابویی که ماسک دلقک و چاقو به دست داشت و از اغوش و از بوسه و … من چرا به سمت کسی فرار نکردم؟ هربار که فرار کردم از کنار ادم ها گذر کردم بی انکه صدا بزنم : اهای! کمکم کنید! قاتلی دنبال من است . بر که میگشتم خودم بودم. چطور باید به مردم توضیح دهم که بنده از خویش فراری ام و به سمت هیچ احدی گریزان نمیشوم. معمولا از حرف زدن هم فرار میکنم و مطلقا به سمت کسی روانه نمیشوم تا بگویم دستم را نگه دار بلکم گرمی ات سرمای تنم را ارام کند. میترسم. من به صراحت وجود کلام در زبان و ناطق بودن انسان در برار ظلم شک دارم. اگر من کلام دارم پس چرا نمیتوانم بگویم« تو مرا چنان ازار میدهی که هیچ دولتی به پایت نرسیده » یا اگر باید در مقابل ظلم، ناطق شد پس چرا تا لب گشادیم سیلی بر دهانمان میزدند؟ نه… من هدایت نمیخوانم ، زندگی‌میکنم. بالون کودک درونم را با دست خود ترکاندم که گریه اش بلند شود تا به عقب برگردد و ببیند که هستند اما این بار خودش نمیخواهد به سمت اغوش ان ها پرواز کند…
آیدا صاحبی

من عمدتاً انسان پنهان‌کاری‌؛ تصادفاً غم گین جان و اتفاقاً متالمم.
آیدا صاحبی

نوشتم جمعه ؛نگفتم داریوش، اما تو شنیدی . جمعه‌هایی که اعتزل جستن گنجشک را نظاره‌گر است. جمعه‌ای که به یغما می‌برد هر آنچه در روزهای قبل سعی در به کف آوردنش داشتی و چون مانده‌ای با ذکر اسمی که دیگر نباید بر سر زبانت بیاوری قهوه را تنها می‌نوشی، شومینه را با عکس‌ها و نامه‌ها سیراب می‌کنی؛ غذا را در بشقابی که متعلق به او بود گرم می‌کنی . و تنها گلسر بجا مانده را مداوم با خودت به این و آنور می‌کشانی خانه رویایی که با پازل درست کرده بودید را با دست خویش خراب میکنی اشک میریزی؛ وقتی دگر لب های نیست که قطره ها را ببوسد. گرامافون را روشن می‌کنی همان ""به من نگو دوست دارم ""داریوش را درخواستگاه شکنجه قرار میدهی. تنها می‌نویسی . تنها می‌خوانی . تنها می‌نوشی. اعتمادت به انسان ها ؛اعتقادت به عشق و التماس به ماندن... هر سه را با هم از دست میدهی. حال جمعه است .جمعه پاییز است . شومینه گر گرفته است .قهوه ساز سوت می‌کشد . داریوش می‌خواند .دست‌هایت با لرز می‌نویسد .اما می‌نویسد . راه دیگری ندارد چون حق نداری کسی را صدا بزنی که دیگر از آن تو نیست . و تو انقدر بی پناه شده ای که حال که خود او باعث رنجشت شده باز به او پناه می اوری. چه باشد... چه نباشد..
ایدا صاحبی

خسته تر از انم که بخواهم بدانم. هرچند که ندانم یا بدانم به دلم فرق ندارد. من در پی گشتن باغ و چیدن گل ها؛ تو عاصی که شلوارِ گ
خسته تر از انم که بخواهم بدانم. هرچند که ندانم یا بدانم به دلم فرق ندارد. من در پی گشتن باغ و چیدن گل ها؛ تو عاصی که شلوارِ گلی بر تنم دارم. هربار نوشتم و گذاشتم که بخوانم؛ باز لال کنندم ،سهو و سبوکی که از تو دارم. انگه که دویدم و رسیدم و خواستم که بگویم؛ اخم هایت زده شد در ذوق و فسانم. نه باغ و نه گل نه حتی شاخه. من خار کشیدم به تنم ، کاش لال بمانم.
ایدا صاحبی

سلول به سلولِ وجب به وجبِ قسمت به قسمتِ بدنم؛ خسته از مکررا ادامه دادن است. گاهی دوست دارم فقط جا بزنم؛مگر ماهی ها هم با نیت خویش خود را از دریا به ساحل نمی افکنند؟ مگر برگ ها عمدا سقوط نمیکنند؟ عمدتا انسان نباید جا بزند؟ یا این را شبکه های انگیزشی چرند برای گیرایی “مجمع احمقان زود باور و معتاد به مد” یا همان ،”پینترست دوستان “ که دمدمی مزاج اند و به چشم به زبان چند زبان نفهم که به اصطلاح یوتوبر صدایشان میزنند ؛ بستند، گفته اند؟ ثانیه به ثانیهِ لحظه به لحظهِ این قدم به قدم ، پا به پای انسان های پر حرف و کم فهم زندگی کردن ؛ برایم عذاب اور است. در مغز ها مَقرَفسشان هیچ نمیگذرد؛ نمیتوانند حتی چندخطی از خودِ مَهرَفسشان بنویسند ! اما تا دلت بخواهد راجب مُزخرف ترین مارک های مُوزلف ترین شرکت های مدیر های مُچربف ؛ چرب زبانی میکنند. کلمه به کلمهِ خط به خطِ صفحه به صفحهِ کتاب هارا حفظ شدم تا خودم را از منجلاب های باب شده در جامعه بیرون بکشم. نوشتم تا دفن کنم ؛ حذف کنم و مقتدرانه! اعتراض کنم اما خب همانطور که گوش هایشان را گوش گیر های”ما نسل برتریم” پر‌کرده است و حنجره هایشان فقط برای تولید کردن چرت دیگری به کار می اید وقتی هیچ پیشینه ای از ان ندارند؛از حرف هایی که میتوانست برایشان کارساز باشد گذر میکنند.. من از یک به یکِ قوم به قومِ شهر به شهرِ انسان هایی که نمیخواهند بفهمند و نمیفهمانند بیزارم.
آیدا صاحبی

همه چیز این هفته ها در هم بود. درگیری های چاپ و مجوز برای رساندن حرف هایم در جلد کاغذ به دیگران برای اگاه سازی به کنار؛ بحث و جدال و شنیدن طعنه از این و ان هم کنار؛ دلم تنگ شده بود. عمیقا دل تنگ شده بودم به عقیده من ؛ دل تنگی که بیش از حد میشود؛ جان پر پر میزند و پلک دائما در پرش است. مغز خاموش و خاطرات اند که در گذرگاه عابر با کامیون ها ارام گذر میکنند و راه باقی افکار را میبندند ، ریل قطار زبانم بسته میشود و گوش هایم حرف های بین خطوط با عرض و طول غیر مجاز را نمیشنود. یعنی جانم پر پر میزند. از دست دادن انسان هایی که میدانی جای دیگری به سلامت سیر میکند هم اسان نیست اما از دست دادن عزیزی که میدانی دگر در این کوچه ها گذر نمیکند؛ بلند بلند نمیخندد؛ خوشبخت و سرزنده قدم نمیزند؛ و با این خیابان ها سر و کار ندارد طاقت فرساست. چه اهمیتی دارد یک ماه بگذرد یا صد سال، منطق و فلسفه حالی اش نیست! دل به تنگ می اید. همه دغدغه و بی تابی های این هفته ها ؛ نخوابیدن ها و تا بوق چهارپا کار کردن ها؛ ورزش کردن های برای حواس پرتی و سرو کله زدن با ادم هایی که نمیفهمند کجا و چگونه چه حرفی را بیان کنند به کنار؛ من جانم به تنگ امده بود . امروز که از خیابان گذر کردم عطری که مشامم را در بر گرفت مرا برد به سال های کودکی به وقت هایی که در خانه اش قصر های بالشتی و با قابلمه های تفلنش خاله بازی میکردیم، عطر او بود . یقینا خودش بود . اخر نوه که عطر اغوش مادربزرگ از یادش نمیرود هرچقدر که خودش به انجایی برسد که نویره داشته باشد. عطر او بود و برگشتم نگاه عزیز سال خورده و پر تجربه ها را بر خودم احساس کردم وانی باز به قبل برگشتم؛ به اخرین نگاه بین مادر و فرزند ؛ به اخرین التماس عاجزانه من که نرو و بمان…من تاب دنیای بعد مادر را ندارم؛ پیر بانو لبخند عمیقی به من زد و انقدر با مهر و محبت با من تعریف کرد که …. کلمات نمیتوانند وصف کنند اما جانم به لب رسید و دلم به تنگ امد.

از این پاییز
پاییز فصل عاشقان بود یا عریان شدن درختان و سنگسار شدن برگ ها که میداند ؟ داریوش و فروغ منتظر ما مانده بودند که قهوه هایمان را دم کنیم گزینه اشعار را به دست بگیریم و کنج تراس گرامافون را به رقص اوریم . یا خودمان را پرتاب کنیم که میداند ؟ رهگذر هایی که از کنار من رد میشوند اگر از نزدیک مرا میشناختند ، باز لبخند میزدنند ؟چه میدانم اگر هر برگ التماس شاخه را برای گرفتن ساقه اش میکرد ترحم هایش را مقبول میشد یا باز رهایش میکرد ؟ این فصل را باز تنها قدم خواهم زد؛ خوب میدانم . دفتر هایم خالی و نامه هایم تهی از مهر های اب شده . اما حنجره ام مملو از بغض های فرو ریخته شده و ذهنم مشحون ، لبالب از افکار و شک های درستی که بیان کردنش ، مفرق الکلمه الفت ها . نشسته ام کنج پله، نگاهم به میناکاری شیشه و اشراق نور مسفوح بر تاریکی کلبه ، عجب کورسویی امیدی که خامش شود با پرده .
آیدا صاحبی