مَرثِیِهی اِضْمِحْلالِ آیدا
کانال بسته
🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
383
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
-3230 روز
آرشیو پست ها
ازهم گسستنچطور آدمیزاد میتواند به کسی شلیک کند که ملتمسانه خواهش میکند رهایش کند؟ یا کسی رو به دار میاویزند که میگوید« من از تاریکی میترسم»؟ دختری را ازار میدهند که کوله پشتی کتاب های راهنمایی دارد؟ یعنی صدای گریه ها ، دل کسی را به رحم نمی اورد؟ یا کشیده شدن روی اسفالت خیابان های غربت زده ، به تنهایی برای نشان دادن اوج مظلومیت کافی نیست؟ اصلا کشتار بکنار چطور پدری را از کار بی کار میکنند وقتی برای یکی دو قرون بیشتر و خرید نان غرورش را میشکند؟ مادری که برای نجات فرزندش در زندان به روی کفش این و ان حرامزاده میفتد؟ بچه ای که پدرش در تماس دورادور گفت دیگه هرگز برنمیگرد چطور دل انسان برای هیچکدام از این ها نمیسوزد؟ در این جامعه من را احساساتی و اعمال خویشتن را منطق مینامند؟ خیر عزیزمن ، انسان انقدر تحلیل شد که به هیچ چیزی غیر از “تعصبات موقت “خودش فکر نمیکند . که دید باز تر و دل رحیم تر را احساسات کاذب بنامد!
+2
کاش گربه سیاهی بودم که عامه پسند نبود.
اگر این گونه بود: اغلب مرا شوم میدانستند ،الا معدود افرادی ، حقیقی.
برای اغوشی امن، گرمای دست، پیچ شالگردن به روی تن.
عمو پشت موتورش یه “شادی فروشی داشت” شبیه انیمیشنUp خونه بادکنکیش.
ته دلم میگم کاش واسه ما ادم بزرگاهم یه شادی فروشی بود…
خیلی فهمیده ای انگار ۳۰ سال تجربه داری توی سن کم .
نوشته های پر مفهوم و قشنگی مینویسی چنددفعه میخونم تا بهتر متوجه بشم موفق باشی🙏🏽
عزیز من
انهایی که بیشتر میدانند نمیگویند
اگر بیشتر میفهمند، ساکت تراند
بیشتر دیده اند چشم پوش
اند و ان دسته که بیش چشیده اند لب چین ترند.
و ان دسته که تمام این هارا مینویسند ، متمایز میگردند.
اما تو انطور بنویس که میخوانی،
حرف میزنی، میپوشی، راه میروی، احساس میورزی و رفتار میکنی.
هویتت را بپروران ، که ترند های امروزی، چیزی جز یکدست کردن انسان های کوته فکر و چشم پرور نیستند.
آیدا.صاحبی
ستیزیات الباقیمن فمینیست نیستم، مرد ستیز نیستم،مرد پرور و زن سالار هم نیستم ، من جامعه گریز هم نیستم. من از تمام اقشار و اجناس و اقوام و انواع مرد و زن نفرت دارم. از بوی مرد متنفرم، از حسادت زن وحشت دارم. از خودبینی و کمالگرایی زن های حاصل عقده و عربده و بدخلقی مرد های بی غیرت بار امده متنفرم. انگ بر من نزنید من جامعه ستیز نیستم من جنسیت ستیزم. من از تکرار مکررات غرایز متنفرم، میخورند و مینوشند، تولید مثل میکنند و اسمش را عشق و بعد ازدواج سفید و بعد هم گذر عمر میگذارند و میمیرند من نمیتوانم. من انسان را دوست ندارم، من انسانیت را دوست دارم. انسایتی که برامده از غریزه نباشد را دوست دارم ؛ پس مرا مرد ستیز نبینید چون از مرد ها دوری میکنم و زن ستیز نبینید چون با زن ها صحبت نمیکنم مرا جامعه ستیز نبینید چون تنها سر میکنم من هم انسانیت را دوست دارم آن زنی که حسادت و “کمالگرایی بر امده از عقده های نداری و ندیدن و تشنگی” نداشته باشد، مردی که “صدای نکره وامانده و هیکل بی صاحاب سگ منصب خود را جلوی هر کس و ناکسی سپر نکند” را دوست دارم. من از مرد انچه تصور میکردم مراعات زن بود چون زور او بیش بود و از زن توقع ایثار و چشم سیری و پاکی داشتم .. پس اگر در این جامعه هیچ یک را نمیبینم مرا جامعه ستیز خطاب نکنید.
آیدا.صاحبی
چقدر این جمله بدرد بخوره توی زندگی
با انسانها؟
نیک باش عزیز من!
اما کمرنگ، رقیق و بسیار دور
چرا که هیچ موجودی به اندازهی آدمیزاد،
نمیتواند از خوبی پشیمانت کند!
آدما یه لولی تو خستگی دارن که
دیگه نه از هیچکس بدت میاد نه هیچکسی توجهتو مثل قبل جلب میکنه.
حرفای بقیه نه بهت برمیخوره و نه خوشحالت میکنه.
نه کینه یادت میمونه و نه لطف بقیه.
انگار یه تویی مقابل یک دنیا مهره بی جون کی هیچکس نه وزیر صفحه شطرنجه نه سرباز…
هیچ مسابقه ای،بازی،تنشی نی دیگه
همه مهرهای چوبی شدن و خنثی.
ا.صاد
یه زمانی هنر دیده میشد؛
امروز دیدهشدن، هنر حساب میشه.
فرق هنر با ترند دقیقاً همینجاست.
باز ما توی ارور404 گیر کردیم 😂
این عدد نحسه هرموقع من شدم404 نفر ریزش داشت چنل
یه هل نمیدین؟ هیچکس اهل هنر نیست تو فامیل و دوست و اشنا؟😂
روی صندلی لغزنده مینشینم تمام روز با پایم خودم را به عقب و جلو میکشانم صدای میله زنگ زده و چوب صندلیست که ارامش مرده ی اتاق را بهم میزند؛
همه وسایل هارا به گوشه ای پرتاب کرده ام .
انگار اصلا نمیدانم کدام لباس باید به رخت کشیده شود و کدام به لباس شویی؛
موهای ژولیده و در هم تنیده دست های خسته و بی حس بدنی گرفته و در هم جمع شده و ذهنی پر از خطخطی های کاغذ مچاله شده!
ذهنم مثل یک دستگاه خاک خورده درکارخانه ای متروکه حومه شهر خاموش شده از فرط خستگی روز هایی که مداوم کار میکرد و حال؟ هیچ نمیداند.
به راستی فرق من و انسانی که در قبر خوابیده چیست؟
من نفس میکشم و او هرگز.
ا.صاد
کاش ادما یاد داشتن که اگر حالتو بهتر نمیکنن بدتر نکنن.
واقعا یه هنره که ادم یاد بگه به چه ادمی چه حرفیو بزنه یا نزنه؛ کجا و در چه مکانی چه چیزیو بیان بکنه یا نکنه .
یکم بسنجین ادمارو ، حرفا هارو قبل تخریب کردن ؛ دوبار مزه مزه کنین شاید مزه دهن اون ادم نباشه.
بعدم ازت میپرسن اع چرا دیگه حرف نمیزنی؟
