fa
Feedback
‌❀─ּ┄─݀─‌۫━

‌❀─ּ┄─݀─‌۫━

رفتن به کانال در Telegram

🗝 ⸺ @HDNTKbot t.me/HidenChat_Bot?start=7137118983

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
345
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+3730 روز
آرشیو پست ها
حالم اینجوریه که انگار غروب ۳۱ شهریوره حالم اینجوریه که انگار فردای ۱۳ بدر باید برم مدرسه حالم اینجوریه که انگار زنگ ورزش بارون داره میاد حالم اینجوریه کا انگار همه رفتن شهربازی منو نبردن حالم اینجوریه که انگار با پراید زدم به رولز رویس 🔗@MoallemanNews

یکم ارزش قائل باشید 🥀

وی به علت کم خوابی، استرس، نگرانی، فشار درس، خانواده، جامعه، اطرافیان و سایر، از اعصاب و رفتار درستی برخوردار نمی‌باشد، از توقعات خود بکاهید. 🔗@MoallemanNews

در تاریخ بنویسید قاتلان بر ما حکومت می‌کردند.

4_5823310783848650515.mp37.22 MB

‏یه جوری نوتیف از هیچکس ندارم انگار هنوزم نت ملیه.

AUD-20250601-WA0000.m4a2.09 MB

چشمان دروغ نمی‌گویند؟ او انعکاس روحش نیز دروغ می‌گفت.

Repost from ” گا
‏هیچوقت هیچوقت به اندازه الان مفهوم عزای عمومی درک نکرده بودم.

‌ ابر‌ها باران خون روی زمین می‌ریختند. شهر را مردگان فرا گرفته بود. بادی سرد و جان سوز می‌وزید و شاخه‌های خشک شده‌ی درختان را تکان می‌داد. جرأت قدم برداشتن روی زمین نداشت. خیره به سنگ‌های ریز زمین، هرکدام از آنان خاطرات یک نفر بودند. بین آن سنگ‌ریزه‌ها هزاران نفس بریده بود. خون‌ها بود که در جان زمین فرو رفته بود و زیر آن تبدیل به شکوفه‌ای سرخ رنگ شده بود. صدای فریاد‌ها، گریه‌ها، التماس ها، هیچکدام فایده نداشت. خدا نوامید از بندگانش، چشم بسته و به سوی دیگری از کهکشان رفته بود. اشک‌هایی که دیدگان را تار می‌کردند. رقصی که از روی خشم بود. گفتند قیامت نزدیک است، گفتند زبان در بکشید و پراکنده شوید. دیگر آدمی لبخند نمی‌زد، دیگر شوقی نداشت، دیگر توانی برای خندیدن نداشت. گفتند در آتش بسوزید و بسازید تا ناجی‌ای برایتان نازل شود. نازل شد، آن را راندند و کشتند و "بازنده" اعلام کردند. در سیاهی مطلق ادمی، بی‌هیچ نور امیدی، شرم غلت میخورد. چطور توان راه رفتن روی قبر‌هایی را داشتند که همه جا را فرا گرفته بود؟ چطور توان لبخند زدن داشتند زمانی که مادری جای سوگواری می‌رقصید؟ خاکستر مرده بر سر شانه‌های مردم جا خشک کرده بود. هیچکس حال گذشته را نداشت. همه اندوهی مانند زنجیری به قلبشان بسته بودند. افکار خروشان هیچگاه آرام نمی‌گرفت. مردان مردند، زنان غیب شدند، کودکان تنها شدند. نفرین‌ها در دل پروراندند. «ای قاتلان! ای ناچیزان! ای بی‌خردان! برشما هزاران لعنت باد. خانه‌هایتان بسوزد، سنگ بر سرتان نازل شود. مالتان هیچ شود. بمیرید! برای خون مقدسی که در خیابان‌ها جاری شده، قربانی شوید!»‌ پوچ شدند، هیچ شدند، بی‌کسِ‌بی‌کس شدند. آنان که گفتند خدایی هست، کافرِ کافر شدند. خوار شوید، کاه شوید، اشکِ مادر گریان شوید. سنگ شوید، آتش شوید، گرمای جانان سوز شوید. همه به دنبال نوری، قدم در ظلمت می‌گذاشتند. تا کِی دل خوش کنند؟ نتوانستند. دست به بالا بردند و خواستار کمک از خدا و آدم و جان و مال و هستی و زمین شدند. همه روی برگرداندند. همه. دل‌خوش کردند به امروز و فردا. شاید فردایی شاد، شاید فردایی بهتر. شاید فردایی پر از صبر. به دنبال آن شاید ها و فردا‌ها، مردمان مردند. آری، مردند.

Repost from ” گا
‏تو ایران حتی مادر داشتنم سخته ‏مجبوری به خاطرش خودتو نکشی.

گریه ام گرفت