٭𝓇𝒆𝒌𐑌𝓲𝑒𐑇٭
رفتن به کانال در Telegram
466
مشترکین
-224 ساعت
-97 روز
+1930 روز
آرشیو پست ها
466
یه چیزی هست که هرچی بزرگتر میشیم بیشتر میفهمیم؛ اینکه همهی رفتنها با خداحافظی اتفاق نمیافتن.
بعضی چیزها خیلی آروم از زندگی آدم خارج میشن. بدون سر و صدا، بدون اینکه بفهمی دقیقاً چه زمانی آخرین بار اتفاق افتادن.
آخرین باری که با یه نفر مثل قبل حرف زدی.
آخرین باری که از ته دل خندیدی و نمیدونستی قراره دلت برای همون خنده تنگ بشه.
آخرین باری که یه خیابون، یه آهنگ یا یه بو، فقط یه چیز معمولی بود و هنوز خاطره نشده بود.
عجیب نیست؟
اینکه ما وسط لحظههایی زندگی میکنیم که یه روزی حسرتشون رو میخوریم، ولی همون موقع حتی حواسمون بهشون نیست.
همیشه فکر میکنیم چیزهای مهم باید یه شکوه خاص داشته باشن. فکر میکنیم یه اتفاق بزرگ باید بیفته تا بفهمیم یه فصل از زندگیمون تموم شده.
اما بیشتر پایانها خیلی سادهان.
یه پیام که دیگه فرستاده نمیشه.
یه صندلی که دیگه کسی روش نمیشینه.
یه اسمی که هنوز توی گوشیت هست، ولی دیگه دلیلی برای باز کردنش نداری.
شاید دردناکترین قسمت بعضی از تغییرها اینه که چیزی رو از دست نمیدی که خراب شده باشه؛ چیزی رو از دست میدی که یه زمانی خیلی قشنگ بوده.
و آدم بیشتر از نبودنِ یه چیز، دلتنگِ حسی میشه که کنار اون چیز داشت.
برای نسخهای از خودش که اون موقع بود.
برای آرامشی که اون موقع داشت.
برای اینکه هنوز بعضی چیزها براش ساده و قابل باور بودن.
شاید زندگی همین مجموعهی آخرین بارهاییه که هیچوقت متوجهشون نمیشیم.
و شاید قشنگترین کاری که میتونیم بکنیم اینه که وقتی هنوز چیزی هست، فقط چند لحظه بیشتر توش زندگی کنیم؛ چون ممکنه همون چیزی که امروز عادی از کنارش رد میشیم، فردا تبدیل به چیزی بشه که تمام دلمون بخواد دوباره تجربهش کنیم.
466
یه چیزی هست که هرچی بزرگتر میشیم بیشتر میفهمیم؛ اینکه همهی رفتنها با خداحافظی اتفاق نمیافتن.
بعضی چیزها خیلی آروم از زندگی آدم خارج میشن. بدون سر و صدا، بدون اینکه بفهمی دقیقاً چه زمانی آخرین بار اتفاق افتادن.
آخرین باری که با یه نفر مثل قبل حرف زدی.
آخرین باری که از ته دل خندیدی و نمیدونستی قراره دلت برای همون خنده تنگ بشه.
آخرین باری که یه خیابون، یه آهنگ یا یه بو، فقط یه چیز معمولی بود و هنوز خاطره نشده بود.
عجیب نیست؟
اینکه ما وسط لحظههایی زندگی میکنیم که یه روزی حسرتشون رو میخوریم، ولی همون موقع حتی حواسمون بهشون نیست.
همیشه فکر میکنیم چیزهای مهم باید یه شکوه خاص داشته باشن. فکر میکنیم یه اتفاق بزرگ باید بیفته تا بفهمیم یه فصل از زندگیمون تموم شده.
اما بیشتر پایانها خیلی سادهان.
یه پیام که دیگه فرستاده نمیشه.
یه صندلی که دیگه کسی روش نمیشینه.
یه اسمی که هنوز توی گوشیت هست، ولی دیگه دلیلی برای باز کردنش نداری.
شاید دردناکترین قسمت بعضی از تغییرها اینه که چیزی رو از دست نمیدی که خراب شده باشه؛ چیزی رو از دست میدی که یه زمانی خیلی قشنگ بوده.
و آدم بیشتر از نبودنِ یه چیز، دلتنگِ حسی میشه که کنار اون چیز داشت.
برای نسخهای از خودش که اون موقع بود.
برای آرامشی که اون موقع داشت.
برای اینکه هنوز بعضی چیزها براش ساده و قابل باور بودن.
شاید زندگی همین مجموعهی آخرین بارهاییه که هیچوقت متوجهشون نمیشیم.
و شاید قشنگترین کاری که میتونیم بکنیم اینه که وقتی هنوز چیزی هست، فقط چند لحظه بیشتر توش زندگی کنیم؛ چون ممکنه همون چیزی که امروز عادی از کنارش رد میشیم، فردا تبدیل به چیزی بشه که تمام دلمون بخواد دوباره تجربهش کنیم
466
Repost from 𝕮𝖗𝖎𝖒𝖘𝖔𝖓 𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊🕯
یجوری دارم برای جاویدناما امشب گریه میکنم تمومی نداره چشامو مغزمو از دست دادم
466
یه روزی میفهمی که بعضی از جنگهایی که توی ذهنت داشتی، اصلاً لازم نبودن.
اینکه چرا فلان حرف رو زدی، چرا اون حرف رو نگفتی، چرا فلان اتفاق اینطوری شد، چرا یه نفر موند و یکی رفت... سوالهایی که ساعتها توی سرت میچرخن، ولی هیچکدوم نمیتونن چیزی رو عوض کنن.
آدم گاهی بیشتر از خودِ اتفاقها، با فکر کردن بهشون خسته میشه.
با ساختن هزار تا سناریو توی ذهنش. با تصور کردن جوابهایی که هیچوقت گفته نشدن. با برگشتن به لحظههایی که دیگه وجود ندارن و دنبال یه راهی برای تغییر دادنشون گشتن.
ولی گذشته یه ویژگی عجیبی داره؛ هرچقدر هم بهش فکر کنی، باز هم همونجا میمونه.
نه برمیگرده، نه توضیح میده، نه عذرخواهی میکنه.
فقط یه خاطرهست که هر بار از کنارش رد میشی، یه حس متفاوت با خودش میاره.
یه روز دلتنگی، یه روز ناراحتی، یه روز لبخند.
و شاید قشنگترین بخش بزرگ شدن این باشه که یاد میگیری همهچیز قرار نیست یه جواب مشخص داشته باشه.
بعضی آدمها بدون دلیل خاصی وارد زندگیت میشن. بعضی اتفاقها بدون اینکه بفهمی چرا، مسیرت رو تغییر میدن. بعضی پایانها هم بدون اینکه آماده باشی، اتفاق میافتن.
اما آخرش یه جایی میرسی که دیگه دنبال مقصر نمیگردی.
فقط نگاه میکنی و میگی:
«اون چیزی بود که باید اتفاق میافتاد.»
نه از روی بیاحساسی؛ از روی آرامشی که بعد از کلی فکر کردن به دست میاد.
چون گاهی رها کردن، به معنی فراموش کردن نیست.
یعنی قبول کنی بعضی صفحهها قرار نیست دوباره نوشته بشن؛ فقط قرارِ یه گوشه از داستانت باقی بمونن.
03:44
466
امروز هم مانند هر روز سرگردانم و نمیدانم چه کنم
این من تنها، به «من» معتاد است
ساعت ها میگذرد اما من هنوز هم به دیوار زل زده ام نور از پنجره به صورتم می تابد؛ گویا هوا خوب است
صدای پرنده ها را میشونم ، حتما اتفاق خوبی برای آنها افتاده است
با خودم میگویم کاش پرنده ای بودم و میرفتم به آن بالاها؛ آن قدر دور که دست هیچ کسی به من نمی رسید
پرواز میکردم بدون سبک سنگین کردن غم ها، بدون هیچ حس و ادراکی...
چقدر این روز ها با خودم زمزمه میکنم کاش هر چیزی بودم جز انسان....
466
امشب، گویی در آستانهی فنا بودم،
در جهانی که انگار جایگاهی برایم نداشت
دلم از اضطراب، هزار تکه شده بود؛
در میانِ جنگی میانِ من و خویشتن،
قلبی کوچک داشتم که از شدتِ تنهایی، میشکست
ناگهان…
نسیمی گذشت و گونههایم را نوازش کرد.
تکیه بر پنجره، رو به تاریکیِ شب،
و آنجا، در میانِ سیاهیِ بیکران،
تنها یک ستاره!
همانگونه که تو، تنها ستارهی دنیای منی،
آن ستاره، گویی به من خیره شده بود
نمیدانم، شاید در اعماقِ وجودم میدانستم؛
که تویی…
همان که شیفتهی ستارهها بودی،
و من، هر ستارهای را که میبینم، در چهرهی تو مییابم
ناگهان، آرامش در رگهایم دوید،
گویی نوری از آسمان، بر قلبِ من نشست
خوابم برد و آن ستاره، تا سپیدهی صبح
نگهبانِ تنهاییِ من بود…
میدانم که آن ستاره، تو بودی که مراقبم بودی.
466
داستانِ نخی که هرگز بریده نمیشود
در میانِ دنیایی که رنگِ سیاهی بر تن داشت، او سپیدیِ مطلق بود؛ نوری که شفابخشِ دلهای خسته بود. دختری با قلبی به وسعتِ دریا، قلبی که همهچیز را دوست داشت و به همهچیز توجه میکرد.
روزی عشق به سراغش آمد. وقتی دروازههای آن قلبِ پاک را به روی «او» گشود، نمیدانست چه سرنوشتی در انتظارش است. اما در آن لحظه، «او» تنها ستارهی درخشانِ آسمانش شد. آنها چنان به هم گره خوردند که گویی دو روح بودند در یک کالبد؛ با خوشحالیِ هم میخندیدند و با اندوهِ هم، اشک میریختند.
اما روزگار، کابوسش را رقم زد. قلبِ دختر داستانِ ما شکست. آن روز برایش آغازِ ماهها زجر بود، اما او هنوز هم به خود نیامده است. عجیب است که او حتی آن «جایِ زخم» را دوست دارد؛ چرا که این زخم، یادگاری از همان کسی است که تمامِ دنیایش بود.
حالا ماهها از آن روز میگذرد، اما او همچنان مثلِ همان روزِ اول عاشق است. آنها مثل نخی نامرئی به هم وصلاند؛ مهم نیست چقدر از هم دور باشند، این نخ باز هم آنها را به سمت هم میکشد.
حالا دخترِ داستان، تنها مانده است. در انتظارِ بازگشتِ آن عزیزِ سفر کرده. با هر صدایی که نامِ او را تداعی کند، قلبش هزاران بار میتپد. با دیدنِ هر لباسی که شبیه به لباسِ او باشد، تمامِ وجودش میلرزد. او نتوانسته فراموش کند، چون عشقش هرگز تمامشدنی نبود. او در باران است، در درخششِ ستارههاست و در هر نفسی که دختر میکشد، جاری است. او برای همیشه در قلبش جاودانه شده است.
