دختر سرزمین بودا
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
208
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
این دو بار که هرات آمدم همیشه وقت آمدن راه خیلی کوتاه تر از زمانی است که برمیگردم...
مادر میگفت ای از خاطری است که موقع آمدن شوق داری که دیدن عزیزانت میری و راه برایت فهمیده نمیشه، ولی موقع بازگشت با حس دوری و تمام شدن او لحظات همراه است اینطور میشود...
اما در هر صورت، مسیر همیشه برایم زیباست.
الان ساعت سه شب است و در مسیر ولایت قندهار استیم ...
زندگی عجیب است، سراسر عجیب.. کنترل هیچی را ندارم و نمی خواهم که کنترل چیزی را بگیرم یا مسئولیت چیزی را یا کاری را قبول کنم چون گاهی گرفتن مسئولیت کوچکترین تصمیم زندگی ام برم دشوار است، اما در این میان، در برهه از زندگی قرار گرفتم که هر لحظه باید تصمیم بگیرم چه برای خود و چه برای دیگران... در مورد اینکه ممکن است هیچ کاری به میل من پیش نرود آگاهم ولی در عین حال میترسم اگر به طور منفی همه چی تغییر کند... زندگی هر روز درس های جدید دارد با خودش، اما گاهی این درس ها با درد و رنج خیلی عمیقی به همراه است.
این تغییر و تحولات زندگی گاهی باعث تنوع در زندگی میشود ..
هر روز بیشتر به عجیب بودن این روز ها می اندیشم.
تا حالا به صدای مغزتان به دقت گوش کردید؟
ناگزیرم، بردبارِ چی و کارِ چی!
ماندهام از پا، قرار چی و کارِ چی!
روی پا میایستم هر بار از غیرت
نیستم، امیدوارِ چی و کارِ چی!
نه، زمستان بود حالا شد زمستانتر*
جمع کن بابا! بهارِ چی و کارِ چی!
زنده ماندن، زندگی کردن غریزی است
عشق و جبر و اختیارِ چی و کارِ چی
آب و نان دارد؟ چه دارد شاعری کردن؟
شرمسارم، افتخارِ چی و کارِ چی
روزگارم مثل احوالِ دلم... کو دل؟
روزگارم... روزگارِ چی و کارِ چی!
روزها جان میکَنم، شب تا سحر خوابم
عاشقِ شبزندهدارِ چی و کارِ چی!
عاشقی کردن به ما و تو نمیآید
ما «غریب» استیم، «یار» چی و کارِ چی!
مجید خاکسار/ بهار ۱۴۰۴
*خوشم که گشته زمستانِ من زمستانتر
«عفیف باختری»
هفته که گذشت برایم خیلی عجیب بود؛ پر بود از اتفاقات متفاوت... زنده ماندم، حس کردم، فرو پاشی درونی داشتم، ناامید شدم، دوباره ایستاد شدم و ادامه دادم... احساساتم مرا مثل همیشه متعجب کرد و کلی داستان داشتم... به هر صورت، ما زندگی می کنیم و همین تجربه ها، احساسات و روز ها زندگیست!!
دوستان تلگرام، احتمالا برای مدتی میخواهم متن ها و افکار عجیب و غمگین ام را اینجا به اشتراک بگذارم! اگر حال تان خوب است، کمتر اینجا سر بزنید!
با مهر💐
اینطوری شده که انجام کار های که دوست دارم مرا فقط به ظاهر شاد میسازه... همان موقع که به ظاهر شادم، از درون هیچ حسی ندارم...
نشستم به مرور، اینقدر زندگی ذوق ام را هر بار کور کرده که میترسم باز برای کاری ذوق کنم...
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
دلتنگیام را از خانه بیرون میکشم
مثلِ سیگار
در خیابانها
در کنارِ دریاها
در بیابانها
ولی بیفایده است
این گربه را هرجایی رها میکنم
دوباره به خانهام برمیگردد.
مجید خاکسار
