دختر سرزمین بودا
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
207
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
از دیروز شام موقعی که با ذکیه خداحافظی کردم و از سرک میگذشتم و آمبولانس و صدایش از کنارم رد میشد، صدای آمبولانسی که همیشه یادآور یکسری روزهاست و نمیشود از به یاد آوردنشان طفره رفت، تا همین حالی که پستی در مورد مکتبی که دیروز انفجار شده بود دیدم…
دیدین چقدر برای ما آشنا بود، برای برچینشینها، و برای من که همان ساعت، پنج سال پیش، پیش مکتب تجربهای خیلی شبیه و حتی فاجعهبارتر داشتم؟
دلم به تمام آن کودکهای زخمی میسوزد. تو خیلی بیگناهی، دخترک نهساله. و من، آن دخترک پانزدهساله، نباید آنچه را که نباید تجربه میکردم، دوباره حس میکردم.
زهرا دوازدهساله و ملیکه، همصنفیام و کسی که پهلویم مینشست، خیلی بیگناه بودند. درست مثل کودکهای دیروز…
هرچه نخواهم فکر کنم و هرچه بخواهم از یادش ببرم، باز هم زخمی است در دلم که درد میکند.
میگویند هر جای جهان مشکلات خودش را دارد، اما کاش میشد هیچ کودکی در افغانستان مجبور نباشد چنین چیزهایی را تجربه کند.
تو که دور ایستادهای، نمیدانی کودک بودن در مقابل چنین تجربههایی چقدر تلخ و ظالمانه است…
هر چیزی که مینویسم، فکر میکنم حتی گوشهای از چیزی را که در قلبم است بیان نمیتواند. اما اگر میتوانید، نگذارید کودکی چنین تجربهای داشته باشد. او را از اینجا ببرید.
برای من آدمهایی که مؤدبانه حرف میزنند و خیلی محترمانه دیگران را خطاب میکنند، واقعاً جذاباند.
بهنظرم نوع حرف زدن آدم، حتی قبل از اینکه عملش را ببینیم، میتواند بخشی از شخصیتش را نشان بدهد. اینکه کسی با احترام حرف بزند و در کلامش برای دیگران ارزش قائل باشد، واقعاً قشنگ است. 🌱
بعضی آدم ها از دور خوش انرژی و خیلی هم خوش برخورد هستند... خدای عزیزم، ازین آدما بیشتر سر راهم بفرست.
وقتی حرف از healing یا شفا یافتن از یک حالت میشود، ممکن است ذهنها بهصورت خودکار به سمت شفا یافتن از یک جدایی (breakup) بروند، درحالیکه این شفا یافتن میتواند به دلایل و تجربههای خیلی دیگری هم باشد. مثلاً شفا یافتن از یک تروما، یا از یک دورهی طولانیِ دوام آوردن و تحمل کردن یک شرایط سخت (که شخصاً برای خودم اتفاق افتاده)، یا هر نوع شفا یافتن دیگری.
پس گاهی، پیش از هر قضاوتی، کمی تأمل دربارهی اینکه آن شخص چه چیزی را پشت سر گذاشته تا حالا به این مرحله از healing رسیده، میتواند خیلی خوب باشد.
غذای شب را گذاشتم بخار بگیره و پخته شوه، تایمر را روی پانزده دقیقه گذاشتم تا گاز را خاموش کنم، گفتم در همین پانزده دقیقه چیزی بنویسم..
راستش امروز با روزهای دیگر هیچ فرقی نداشت. دیروز در مسیر پوسترهای پیروزی رژیم کنونی را دیدم و فهمیدم امروز پنج سال میشود که همرای این رژیم زندگی میکنم. در کنار هر حس ناراحتی و اینایی که خواهمخواه در دل همهمان هست، حس خیلی عجیبی، شبیه حس افتخار به زنده ماندن و زندگی کردن و ادامه دادن در این مدت را پیدا کردم.
میگم دم من و دم همه ما گرم که زنده استیم و حالا هر قسم شرایطی که پیش آمده، که همه ما به صورت آشکار میبینیم، زندگی میکنیم.. آفرین ما.
در کنارش یادم نره که بگم ما خیلی قوی هستیم. امیدوارم زمانی رنجها کمتر شوه، اما تا آن زمان یادمان نره که حتی کم ام شده زندگی کنیم، وگرنه پنج سال دیگه هم مثل همین پنج سال پیش در یک چشم برهم زدن میگذره..
عمیقا خوشحالم که آمدم بامیان و زندگی را کمی بیشتر زندگی کردم.❤️
بامیان برای من نه فقط یک ولایت زیباست، بلکه به معنای واقعی «خانه» من است، زادگاهم و مکانی که عمیقا خودم را متعلق به اینجا میبینم؛ به همین خاک، کوه ها، دشت ها، و خانه های گلی..
میخواستم متنی درمورد حالا و اینجا بنویسم اما دیدم خیلی برابر نیامد، تمام افکار و نوشته ها باشد برای زمانی که برگشتم خانه.
یا شایدم زمانی دیگری نوشتم اما چون اینجا به انترنت دسترسی ندارم بازم میماند برای زمانی که برمیگردم.💚
به نظر شخصی من این لایک استوری خیلی قشنگه.. قشنگ این مفهوم را میرسانه که من از دیدن چیزی که گذاشتی لذت بردم یا چیزی که گذاشتی را میبینم و برت خوشحالم.
برای جایی که میرم سه تا کتاب گرفتم بخوانم، مادرم میگه د او مدت کم فک نکنم کتاب خوانده بتوانی، باز میگه مچم تو چکر میری یا کتاب خواندن که ایقدر بیگ ات سنگینه...
خوب دیگه حتی اگر فرصت کتاب خواندن پیدا نکنم، دلم خوش است که کتاب دارم د بیگم😁
Repost from قشاع.
اگر مرا در حال خندیدن،
عشق بازی های بچگانه و
لذت بردن از زندگی دیدی
بگذار خوشحال باشم؛
من در درونم جنگهای خاموشی را
پشت سر گذاشتهام که بسیاری هرگز ندیدند.
اکنون میکوشم کمی زندگی کنم.
این نوسانات هورمون های استروژن و پروژسترون نابودم میکنه، پنج روز است گریم دم پلکم است، سه چهار باری گریه کردم. شدیدا زودرنج شدم و از کلافگی زیاد ساده ترین حرف ها باعث عصبانیتم میشه، اشتهایم زیاد شده و خیلی مضطربم.
از درد اش که هیچ نگویم بهتر است.
دختر بودن و زن بودنم عجیب است...🌸
خدا عزیزم، فکر نمیکنی برای انسان آفریدنم، خیلی حساس و شکنندهام؟
کاش گلی، درختی یا سنگی میان رودخانهای میآفریدیام.
