Planet Zohreh
رفتن به کانال در Telegram
خانهای برای آدمهای کنجکاو. زبان، علوم شناختی، کتاب، فیلم، ایدهها و گفتوگو.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
258
مشترکین
+324 ساعت
+217 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
I've always been fascinated by how easily we mistake confidence for competence!
همیشه برام جالب بوده که چقدر راحت اعتمادبهنفس رو با شایستگی اشتباه میگیریم.
شما چطور؟!
بعد از چند ماه، ثبتنام کلاسهای ترمیک گروهی زبان رو دوباره باز کردم. 🤍
کلاسها با کتاب Speakout برگزار میشن؛ اما راستش چیزی که برای من مهمتر از خودِ کتابه، اینه که توی کلاس فقط مطالب جدید یاد نگیری و واقعاً فرصت استفاده از زبان رو هم داشته باشی.
برای همین کلاسها کمجمعیت هستن تا همه فرصت صحبت کردن، تمرین کردن و گرفتن بازخورد داشته باشن؛ توی فضایی که اشتباه کردن باعث نشه ترجیح بدی ساکت بمونی.
هر ترم شامل ۱۶ جلسهی ۷۵ دقیقهایه و حدود ۲ درس از کتاب Speakout رو کامل پیش میبریم. در کنار کتاب، روی Speaking، Listening، گرامر، واژگان و تلفظ هم کار میکنیم، با تأکید بیشتر روی اینکه چیزهایی که یاد میگیری، واقعاً بتونی توی مکالمه ازشون استفاده کنی.
📚 سطوح: A1 تا C2، بر اساس تعیین سطح
💻 آنلاین و گروهی
⏱ ۱۶ جلسهی ۷۵ دقیقهای
👥 کلاسهای کمجمعیت با ظرفیت محدود
شهریهی هر ترم: ۳,۷۹۰,۰۰۰ تومان
🛑 ثبتنام با تخفیف تا فرداشب: ۳,۲۹۰,۰۰۰ تومان
اگه دنبال یه کلاس منظم General English هستی و دوست داری این ترم با یه برنامهی مشخص پیش بری، برای تعیین سطح، ساعت کلاسها یا هر سؤال دیگهای، بهم پیام بده.
@Samira_zz
تو اینستاگرام دربارهی Self-reference effect حرف زدیم؛ اینکه چرا وقتی یه کلمه یا مفهوم جدید رو به زندگی خودمون ربط میدیم، معمولاً بهتر یادمون میمونه.
ولی این ایده اصلاً از کجا اومد؟
یکی از معروفترین آزمایشهای روانشناسی حافظه، سال ۱۹۷۷ انجام شد.
به شرکتکنندهها فهرستی از صفتها دادن؛ کلمههایی مثل:
honest، friendly، careful...
اما همه یک سؤال رو جواب نمیدادن.
از یک گروه پرسیده شد:
«این کلمه چه معنایی داره؟»
از گروه دیگه پرسیده شد:
«آیا این کلمه تو رو توصیف میکنه؟»
هیچکس هم نمیدونست چند دقیقه بعد قراره ازش آزمون حافظه بگیرن.
نتیجه جالب بود.
گروهی که کلمهها رو به خودشون ربط داده بودن، تعداد بیشتری از اونها رو به خاطر آوردن.
از اون زمان تا امروز، این نتیجه بارها با طراحیهای پژوهشی مختلف تکرار شده و هنوز هم یکی از یافتههای شناختهشدهی روانشناسی شناختی و حافظه به حساب میاد.
ولی چیزی که من رو بیشتر از خودِ نتیجه جذب میکنه، اون سؤالیه که انگار پشت این آزمایش پنهانه.
شاید مغز، قبل از اینکه بپرسه:
«این یعنی چی؟»
اول از خودش میپرسه:
«این چه ربطی به من داره؟»
شاید به همین دلیله که اسم شهری که خودمون بهش سفر کردیم، راحتتر از اسم ده شهر دیگه یادمون میمونه.
یا وقتی یه مفهوم علمی رو به تجربهی شخصی خودمون وصل میکنیم، ناگهان فهمیدنش راحتتر میشه.
شاید حافظه، بیشتر از اینکه دنبال اطلاعات باشه...
دنبال ارتباطه.
💡 Mini English Lesson
Encoding /ɪnˈkoʊdɪŋ/
در علوم شناختی، encoding به مرحلهای گفته میشه که مغز برای اولین بار اطلاعات جدید رو وارد حافظه میکنه.
به نظر میرسه Self-reference effect بیشتر از هر چیز، کیفیت همین مرحله رو بهتر میکنه؛ یعنی قبل از اینکه چیزی رو «حفظ» کنیم، کمک میکنه عمیقتر وارد حافظه بشه.
البته این به این معنی نیست که هر چیزی رو فقط با شخصیسازی میشه یاد گرفت. حافظه خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست و عوامل زیادی روی یادگیری اثر میذارن. اما Self-reference effect یکی از اون یافتههاییه که طی چند دهه، بارها در پژوهشهای مختلف تکرار و تأیید شده و هنوز هم الهامبخش تحقیقات جدید دربارهی یادگیریه.
حالا دوست دارم نظر شما رو بدونم:
شما وقتی میخواید یه چیز جدید یاد بگیرید، بیشتر با تکرار کردن پیش میرید یا ناخودآگاه سعی میکنید به تجربههای خودتون ربطش بدید؟
تو یه آزمایش معروفِ روانشناسی از یه عده خواستن آهنگ Happy Birthday رو فقط با ضربه زدن روی میز اجرا کنن و قبلش ازشون پرسیدن فکر میکنید چند درصد آدمها آهنگ رو درست حدس میزنن؟
اکثرشون گفتن حدود ۵۰ درصد.
اما نتیجه فقط حدود ۲ تا ۳ درصد بود!
دلیلش خیلی جالبه.
کسی که ضربه میزد، آهنگ رو کامل توی ذهنش میشنید و برای خودش هر ضربه معنی داشت. ولی کسی که روبهروش نشسته بود، فقط چند تا تقتق نامنظم میشنید.
به این میگن Curse of Knowledge.
وقتی یه چیزی رو خوب یاد میگیریم، کمکم یادمون میره قبل از یاد گرفتنش چه حسی داشتیم. برای همین ناخودآگاه فرض میکنیم چیزهایی که برای ما واضحن، برای بقیه هم باید واضح باشن.
و به عنوان یک مدرس جا داره که یادآوری کنم این موضوع برای یک معلم چقدر اهمیت داره،
اینکه بتونه سعی کنه خودش رو جای کسی بذاره که تازه اول راهه.
اما خب این موضوع فقط برای تدریس نیست. توی رابطهها، محیط کار، یا حتی وقتی داریم یه موضوع ساده رو برای دوستمون تعریف میکنیم هم اهمیت زیادی داره، خیلی از سوءتفاهمها از همینجا شروع میشن.
در ادامه پست اینستا:
یکی از جالبترین چیزهایی که دربارهی Miswanting وجود داره اینه که روانشناسها معتقدن این اتفاق فقط به خاطر اشتباه فکر کردن نیست؛ بلکه نتیجهی چند میانبُر طبیعی مغز ماست.
مثلاً یکی از مهمترین دلایلش چیزی به اسم Impact Bias یا بزرگنماییِ تأثیره.
ما معمولاً فکر میکنیم یه اتفاق خوب یا بد، خیلی بیشتر و خیلی طولانیتر از چیزی که واقعاً پیش میاد، روی احساساتمون اثر میذاره.
مثلاً ممکنه با خودمون بگیم:
اگه این ماشین رو بخرم، تا مدتها خیلی خوشحال خواهم بود.
اما چیزی که معمولاً اتفاق میافته اینه که بعد از مدتی، اون حس هیجان به سطح عادی برمیگرده.
دلیل دوم، Hedonic Adaptation یا عادتپذیری لذته.
مغز ما توانایی عجیبی در عادت کردن داره.
نه فقط به چیزهای بد،
بلکه حتی به بهترین اتفاقهای زندگی هم.
خونهی جدید،
ماشین جدید،
گوشی جدید،
حقوق بیشتر،
ارتقای شغلی...
همهی اینها بعد از مدتی تبدیل میشن به وضعیت عادی.
همین ویژگی از یک طرف باعث میشه بتونیم بعد از سختیها دوباره به زندگی برگردیم؛ اما از طرف دیگه باعث میشه اثر لذتبخش موفقیتها هم دائمی نباشه.
و شاید مهمترین بخش ماجرا، چیزی باشه به اسم Focalism.
وقتی دربارهی آینده فکر میکنیم، معمولاً فقط روی همون هدف زوم میکنیم.
مثلاً تصور میکنیم:
«وقتی این ماشین رو بخرم...»
اما یادمون میره که بعد از خرید ماشین، زندگی همون زندگیه!
باز هم باید بریم سر کار.
قبض پرداخت کنیم.
ممکنه یه روز حالمون خوب نباشه.
ممکنه با کسی بحث کنیم.
ممکنه خسته باشیم.
ذهن، اون هدف رو در مرکز تصویر قرار میده و بقیهی زندگی رو از قاب حذف میکنه.
اما سوءتفاهم نشه، هیچکدوم از اینها نمیگن هدف نداشته باش.
برعکس.
هدف داشتن، تلاش کردن و پیشرفت کردن بخش مهمی از زندگیه.
فقط شاید بد نباشه گاهی یادمون باشه که مغز ما در پیشبینیِ احساسات آینده، همیشه بهترین پیشبینیکننده نیست.
شاید به همین دلیله که بعضی وقتها، بیشتر از خودِ مقصد، از مسیر رسیدن به اون لذت میبریم.
توی اینستاگرام دربارهی Doomscrolling پست گذاشتم.
Doomscrolling
یعنی وقتی مدام خبرها یا پستهای منفی رو پشت سر هم میخونیم با این امید که بالاخره به اطلاعاتی برسیم که ابهام رو کمتر کنه یا خیالمون رو راحتتر کنه. اما معمولاً هر خبر، سؤالهای تازهای میسازه و باعث میشه باز هم به اسکرول کردن ادامه بدیم!
اگه موضوع براتون جالبه، نگاه به این دو مقاله👆🏻 خالی از لطف نیست.
چند روز پیش با یکی از دوستام دربارهی ChatGPT، درواقع کلا LLMها حرف میزدیم.
یه جمله گفت که احتمالاً این روزها خیلیها باهاش موافقن:
«هوش مصنوعی داره ما رو احمق میکنه.»
جملهی جذابیه.
ولی از نظر من زیادی جنراله.
درواقع قبل از نظر دادن باید مشخص کنیم:
ما دقیقاً کدوم قسمتِ فکر کردن رو داریم به هوش مصنوعی میسپاریم؟
مثلاً یه وقت ازش میخوایم یه متن رو خلاصه کنه یا غلطهای نگارشیمون رو بگیره.
ولی یه وقت دیگه، ایده، استدلال و حتی نتیجهگیری رو هم از خودش میگیریم و آخرش فقط چند تا کلمه رو عوض میکنیم.
از بیرون، هر دو نفر دارن از AI استفاده میکنن.
ولی احتمالاً اتفاقی که توی ذهنشون میافته، یکی نیست.
به نظرم مسئلهی اصلی، میزان استفاده نیست.
مسئله اینه که بعد از گرفتن جواب، هنوز چیزی برای فکر کردنِ خودمون باقی مونده یا نه.
💡 Mini English Lesson
یکی از اصطلاحهایی که این روزها توی مقالههای علوم شناختی زیاد میبینید، Cognitive offloading هست.
Cognitive offloading
/ˈkɒɡ.nətɪv ˈɒf.ləʊ.dɪŋ/
اگه خیلی ساده بخوام بگم، یعنی سپردن بخشی از کار ذهن به یک ابزار بیرونی.
مثلاً وقتی مسیر رو به GPS میسپریم، شمارهها رو توی گوشی ذخیره میکنیم یا از AI میخوایم یه متن رو خلاصه کنه، داریم بخشی از بار ذهنمون رو برونسپاری میکنیم.
و نکته اینه که خودِ cognitive offloading چیز بدی نیست؛ سالهاست که مغز ما این کار رو میکنه.
ولی مهمه که ببینیم داریم کدوم بخشِ فکر کردن رو برونسپاری میکنیم؟
شما بیشتر از AI برای کدوم بخش کارهاتون استفاده میکنید؟ کارهای تکراری و اجرایی، یا فکر کردن و تصمیم گرفتن؟
این چند روز فهمیدم هر بار گوشی رو باز میکنم، لزوماً دنبال خبر جدید نیستم.
فکر کنم بیشتر دنبال یه خبریام که بعدش بشه گفت:
«خب، حالا باید چیکار کنیم؟»
ولی بیشتر وقتها خبری در کار نیست که جواب این سؤال رو بده.
فقط میفهمیم چه اتفاقی افتاده و بعدش چه اتفاقی ممکنه بیفته.
شاید بخشی از خستگی ما از خبرها، به زیاد بودنشون ربط نداشته باشه.
شاید خستهکنندهتر اینه که مدام چیزی بدونیم، ولی نتونیم با دونستنش کاری بکنیم!
برای همین هم خیلیهامون همزمان هم از خبر فرار میکنیم، هم نمیتونیم ازش جدا بشیم.
انگار هنوز منتظریم یکی از این خبرها بالاخره ما رو به چیزی بیشتر از صرفا یک تماشاگر تبدیل کنه.
راستی، برای این حس که آدم فکر میکنه میتونه روی بخشی از اتفاقات اثر بذاره، در روانشناسی از کلمهی agency استفاده میشه.
💡Agency /ˈeɪdʒənsi/
اگه خیلی ساده ترجمهش کنیم، میشه چیزی شبیه حسِ عاملیت یا حسِ اثرگذاری.
نه اینکه همهچیز دست ما باشه؛
فقط اینکه احساس نکنیم هیچ کاری از ما برنمیاد.
برای شما خستهکنندهترین بخش این روزها چیه؟
اگه از فردا همهی زبانهای دنیا حذف بشن و فقط یک زبان باقی بمونه...
به نظرت دنیا جای بهتری میشه؟
اولین جواب خیلی از ما احتمالاً اینه:
«آره، چون ارتباط بین آدمها راحتتر میشه.»
اما یه سؤال عجیبتر...
اگه همهی آدمها به یک زبان حرف بزنن، آیا واقعاً دنیا رو هم یک جور میبینن؟
مثلاً تو انگلیسی بین این دو جمله فرق هست:
I'm alone.
I'm lonely.
ما معمولاً هر دو رو «تنهام» ترجمه میکنیم.
اما معنیشون یکی نیست.
یکی فقط یعنی کسی کنارت نیست. (اولی)
اون یکی یعنی احساس تنهایی میکنی.
این تفاوت کوچیک، یه سؤال بزرگ ایجاد میکنه:
نکنه زبان فقط وسیلهی حرف زدن نباشه؟
شاید زبان، روی اینکه دنیا رو چطور تجربه و دستهبندی میکنیم هم اثر بذاره.
به همین دلیله که یاد گرفتن یه زبان جدید، فقط حفظ کردن کلمههای جدید نیست.
گاهی یعنی دیدن دنیا از یک زاویهی تازه.
💬 تو چی فکر میکنی؟
به نظرت زبان فقط ابزار ارتباطه، یا میتونه روی طرز فکر کردنمون هم اثر بذاره؟
