𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓
رفتن به کانال در Telegram
“ t.me/HidenChat_Bot?start=8575576499 “ @snow «𝐌⃓𝐀𝐘𝐁⃓𝐄 𝐈𝐍 𝐀𝐍𝐎𝐓𝐇𝐄𝐑 𝐋𝐈𝐅𝐄»
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
273
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+2830 روز
آرشیو پست ها
275
Repost from N/a
بیگانهاو همانند دیگر انسانها نبود ؛ ذهنیتی متفاوت و رفتاری به دور از انتظار داشت. از نظرش ، او متفاوتترین فردی بود که تاکنون ملاقاتش کرده بود.
او نیامده بود که پسر را تغییر دهد ؛ آمده بود تا به او نشان دهد حتی در تاریکترین شبها هم میتوان جایی برای آرامش داشت.او باور داشت آن دختر دستان شفابخشی دارد ؛ چراکه هر زمان دست بر صورتش میکشید ، ذهنش از هر آنچه اتفاق افتاده و نیفتاده بود ، خاموش میشد.
شاید او تنها کسی بود که میتوانست از میان تمام ویرانههای وجودش ، چیزی برای دوستداشتن پیدا کند.آن پسر از هر آنچه لبخند بر لبانش میآورد ، محروم بود ؛ اما جنگل چشمان آن دخترک ، لبخندی وصفنشدنی بر لبان پسر مینشاند. او باور داشت آن دختر قدرتی دارد که میتواند از پسِ پسر برآید ؛ کتابی از کینههای آن پسر که به سنگینی شب بود ، با لبخند در آغوش میگرفت و بارها زمزمه میکرد:
«تنِ زخمیِ خود را به من بسپار»شاید معجزه همین بود ؛ کسی پیدا شود که زخمهایت را ببیند و بهجای پرسیدن دلیلشان ، آرام رویشان دست بکشد.
275
چه چیتان پیتانی کردی ماشاءاللّٰه چنلو و
چه پست شاهکاری و چه آهنگ فیوی!
حسابی خسته نباشی.
275
بستنی، شبیه شادیهای کوچکیست که در میانِ تلخیهای زندگی آب میشوند، لحظههایی کوتاه، اما آنقدر شیرین که ارزشِ تمامِ ناپایداریشان را دارند. شاید زیباییِ بعضی چیزها، درست در همین زودگذربودنشان باشد، مثل تابستانی که میگذرد، لبخندی که محو میشود و آدمی که حتی پس از رفتنش، طعمِ شیرینِ حضورش در خاطرهها باقی میماند.
