مُسَطِّع
رفتن به کانال در Telegram
فُروزِشگاهِ مُسَوَّده یِ آقازهیر. نمون برو چون خودمَم نیستم. مُسَطِّع: کسی که در حالِ شکستن است. http://t.me/HidenChat_Bot?start=770582253
نمایش بیشترإيران142 925دسته بندی مشخص نشده است
248
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+2330 روز
آرشیو پست ها
248
ما فقط یه شاه داریم و یه دربار اونم نونِ دربارِ شاهِ نجفه که صبح به صبح خدا نون مون رو دورِ سرش می چرخونه و صدقه یِ سرِ او میذاره کفِ دستِ ما. نونِ هیچکسِ دیگه ای رو نه خوردم و نه میخورم.
248
حکیم فرمود که دور چینِ مُهر هم هست:
جانِبِ هر که با علی نه نِکوست
هَر که گو باش! مَن نَدارَم دوست!
هر کی علی رو دوست نداره، هر کی میخواد باشه! منم دوسش ندارم! هم تَوَلا داره این بیت و هم تَبَرّی. بارِکَ الله حکیم.
هَر که چون خاک نیست بَر دَرِ او
گَر فِرِشته ست، خاک بَر سَرِ او!
این دو بیت هم دور چینِ مُهر حَک شده.
248
و اما دورِ این مُهر.
چندین و چند بیت مرحوم حکیم سَناییِ غزنوی در مدحِ امیرالمومنین شعر سروده. حسینِ صفوی دو بیتش رو حاشیه یِ مُهرِش ثبت کرده.
248
اون بالا نوشته:
حَسبیَ الله
بنده یِ شاهِ ولایت حسین ۱۱۱۲
شاه ولایت مقصودش امیرالمومنین هست. حسین هم که اسم خودش. ۱۱۱۲ ابجد نیست بلکه اون سالِ استفاده از اون مُهر هست.
248
بیاید یه داستانِ تراژیکِ عشقی بگم براتون:
تاریخ نقل میکنه جوزف استالین، رئیس و رهبرِ اتحادِ جماهیر شوروی (که به گواهیِ تاریخ از بزرگترین دیکتاتورهایِ تاریخِ بشریته و دستش به خونِ میلیون ها نفر آلوده ست) یه دختر داشته. این دختر سنِ تحصیلش در دانشگاه فرا میرسه و میره به دانشگاهِ مسکو و در اونجا به طورِ ناشناس تحصیل میکنه، یعنی بچه های دانشگاه نمیدونستن که اون دخترِ رهبرشون هست (قابل توجه بعضیا که تا بچه ی یه مسئولی رو می بینن که مثل بقیه خدمات میگیره ذوق میکنن! بچه ی دیکتاتورِ بزرگِ تاریخ استالین هم اینطور بود). دخترش در اونجا با پسری آشنا میشه و به قولِ شماها میره توی رابطه، اون پسر هم بنده خدا نمیدونسته او دخترِ استالینه!
از رابطه شون میگذره که به استالین خبر میدن دخترت با پسری ارتباط داره. دستورِ دستگیری اون پسر صادر میشه و او رو تبعید میکنن به اردوگاهِ کارِ اجباری در سیبری و هیچ پادرمیانی و خواهش و تمناهایِ این دختر که "او نمیدونست من دخترِ توام، رهاش کن" موثر واقع نشد.
اون پسر ۶، ۷ سال در اردوگاهِ کارِ اجباری بود که بعد از این مدت، دخترِ استالین به پدرش گفت بابا عذابِ وجدان دارم! اون پسر رو رها کن بره...
اینجا استالین قبول میکنه که آزادش کنه، مامورانِ شوروی آزادش میکنن منتها به یک شرط! اونم اینکه تو دیگه به مسکو برنگردی، هر جایِ شوروی میخوای بری برو...
اون پسر آزاد شد اما یک مادرِ پیری در مسکو داشت و از زمان دستگیری بدین طرف هیچ خبری از احوالش نداشت. او مخفیانه به مسکو وارد میشه و میره به خونه یِ مادریش و می فهمه در دورانِ حبس، مادرش هم مُرد...
موندنش در مسکو در همین حد بود! شاید دو یا سه ساعت هم نمیشد؛ بعدش تصمیم میگیره سریعا از مسکو خارج بشه، بلیط میخره و میره به ایستگاه.
زمانی که منتظر بود تا سوار بشه نیروهای شوروی او رو دستگیر میکنن و دوباره او رو به اردوگاهِ کارِ اجباری در سیبری تبعید میکنن.
نه به عشقش رسید.
نه کنارِ مادرش بود در اواخرِ عمر
چندین سال رو هم سیبری در تبعید بود...
248
با این سناریوها حالم از هر چی رمان و داستان عاشقانه بهم خورد🤢🤮😂
شما فقط تاریخ بگووووو با اینکه تاریخ دوس ندارم ولی از این سناریوها بهتره😂
