fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

🐦‍🔥

🐦‍🔥

رفتن به کانال در Telegram

Instagram https://www.instagram.com/emahdw?igsh=Y3RxaWNtYmptYTNn Tiktok https://www.tiktok.com/@imahdw?_r=1&_t=ZS-99HU57s57I1 Youtube https://youtube.com/@imahdw?si=T-hHkBnp9pUuP6x1

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
884
مشترکین
+2024 ساعت
+597 روز
+30730 روز
آرشیو پست ها
تاحالا ازینا کسی بهم نداده💔

قول میدم وصل کنم به جاسوییچیم

میدیش من؟

وای چقدر خرههه:)

ببین چی بافتممم🤧🥹😂💘
ببین چی بافتممم🤧🥹😂💘

باز این سم سروکلش پیدا شد

/:

یه روز یه آقایی به اسم مشتی قنبر از خواب بیدار شد، دید دمپاییش غیب شده. 😐 اول فکر کرد زنش برداشته، رفت تو آشپزخونه گفت: «زن، دمپایی من کجاست؟» زنش گفت: «من چه می‌دونم، مگه من مسئول حراست دمپایی‌های این خونه‌ام؟» 😭 مشتی قنبر که دید اوضاع خیطه، رفت سراغ گربه‌شون، به گربه گفت: «پیشی، تو دمپایی منو برداشتی؟» گربه یه نگاه عمیق بهش کرد و گفت: «میو.» مشتی قنبر خشکش زد. گفت: «یا ابوالفضللللل! تو حرف زدی؟!» گربه گفت: «نه بابا، توهم زدی، برو یه چایی بخور.» مشتی قنبر از ترس سه دور دور خونه دوید، بعد رفت دم در که از خونه فرار کنه، ولی دید در قفله. کلید رو برداشت، کلید شکست. با پیچ‌گوشتی افتاد به جون قفل، پیچ‌گوشتی خم شد. آخرش با عصبانیت یه لگد زد به در. در باز شد. ولی پشت در به‌جای راهرو، یه سوپرمارکت بود. 💀 یه آقایی پشت صندوق نشسته بود و تخمه می‌شکست. مشتی قنبر گفت: «ببخشید، اینجا کجاست؟» صندوقدار گفت: «شعبه ۴۷ جهنم، خوش اومدی. کارت بانکی داری؟» مشتی قنبر گفت: «نه.» صندوقدار گفت: «پس نقدی حساب می‌کنی.» گفت: «چی رو حساب می‌کنم؟!» صندوقدار یه فاکتور بلند داد دستش که روش نوشته بود: ـ سه عدد دمپایی گمشده: ۸۰۰ هزار تومن ـ یک عدد گربه سخنگو: رایگان ـ هزینه ترسیدن بی‌مورد: ۲ میلیون تومن ـ مالیات بر ارزش افزوده: یک عدد خیارشور مشتی قنبر فاکتور رو پرت کرد هوا و فرار کرد توی یکی از راهروهای سوپرمارکت. اونجا یه یخچال دید که روش نوشته بود «در صورت باز کردن، مسئولیت اتفاقات بعدی با خودتونه.» خب معلومه که بازش کرد. 😭 داخل یخچال یه پیرمرد نشسته بود و با قاشق ماست می‌خورد. پیرمرد گفت: «بالاخره اومدی.» مشتی قنبر گفت: «من کی‌ام؟» پیرمرد گفت: «تو همونی هستی که سه سال پیش یه دونه بیسکویت از من قرض گرفتی.» مشتی قنبر گفت: «داداش من اصلاً تو رو نمی‌شناسم!» پیرمرد گفت: «بیسکویت ساقه‌طلایی بود.» مشتی قنبر زانوهاش لرزید. چون می‌دونست این دیگه شوخی نیست. سه سال پیش واقعاً یه بیسکویت ساقه‌طلایی از یه پیرمرد گرفته بود و یادش رفته بود پس بده. پیرمرد از یخچال اومد بیرون، یه دفتر بزرگ درآورد و گفت: «بیا اینجا رو امضا کن.» مشتی قنبر گفت: «چی رو؟» بقیشو بعدا میفرستم😂😂

۲۰

چندسالته؟

ایول

وییییییییییی ذوققققققققققققققققق

یاخدا کجا

ایشالا یروز بیا خیلی خوش میگذره بهتت🎀

چرا

زندگی عالیه چهار ساعت دارم پیام میفرستم میبینم نمیاد

اوم اوکیه

https://t.me/iMahdw/12026 مجوز این که پیام بدم بگم درود

انباریمون خالیه

منو که از خونه انداختن بیرون رام میدی خونتون؟