𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
کانال بسته
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
دینعلی شانهای بالا انداخت و طبق عادت همیشگی، گوشیاش را به صندلی عقب پرت کرد. پشتبندش صدای «آخ» خفیف کاظم به گوش رسید. کاظم سرش را چسبیده بود و با عصبانیت به دینعلی خیره شده بود. امیرسام زد زیر خنده:
«اوه کاظم! امروز خیلی بدشانسی.»
دینعلی پرروتر و بلندتر خندید:
«اون هر روز بدشانسه!»
سپس هر دو شبیه دو تا غاز بالغ، قاهقاه خندیدند. کاظم سکوت کرده بود، چون این سکوت منطقیتر بود. لحظهای با خودش فکر کرد کاش امیرسام وجود نداشت. در این صورت دینعلی بیشتر وقتش را به او اختصاص میداد و حداقل مسخرهاش نمیکرد.
دینعلی دست به سمت ضبط ماشین برد و همزمان با خواننده فریاد میزد:
«اسم منه دیگه نیار، جلو چشام دیگه نیا!»
امیرسام چینی به پیشانیاش داد و ولوم را پایین آورد:
«دین! لطفاً!»
دینعلی همچنان سرش را تکان میداد و با ریتمهای تندی به فرمان ضربه میزد. انگار اصلاً برایش مهم نبود چه اتفاقاتی در زندگیاش رخ داده. انگار خود او نبود که بهخاطر ماشینش و جانعلی ضجه میزد:
«بیخیال سام! من علاقهای به آهنگهای محسن ابراهیمزاده و بهنام بانی ندارم. اونها رو برای راضیه بفرست تا برای ازدواج دومتون کلیپ بسازه!»
دینعلی صدا را تا ته بلند کرد و امیرسام دستش را بلند کرد و محکم توی سر او زد.
#Supernatural #Persian_SPN
✦ 28 ✦
دینعلی پس از تهدید، قلدری و سوءاستفاده از اسم کامران، کلی توی پاساژ چرخید و همگی لباسهای شیک و گرانقیمتی خریداری کردند؛ هرچند کاظم از خرید کتوشلوار سرباز زد و در عوض یک بارانی نو خرید.
امیرسام با تعویض بلوز راهراهِ کهنه و شلوار کردیِ گشادش با یک دست کتوشلوار سیاه و گرانقیمت، وضعیت اعتمادبهنفسش از صفر به صد رسیده بود. او برای اولین بار به شوخیهای سطحپایینِ دینعلی بلندبلند میخندید.
اگرچه کاظم چیزی از خاطرات گذشتهاش بهیاد نمیآورد، ولی مطمئن بود این یکی از بهترین روزهایی است که تا الان گذرانده و این را مدیون برادران وراثتی بود. دینعلی با استایلی شبیه پیرمردها، بیتوجه به اطرافش لودگی میکرد و حمایت و همراهیِ امیرسام، درجاتِ لودگیاش را بالاتر میبرد.
سوار پراید شدند. دینعلی سوئیچ را چرخاند و همزمان صدای پیامک موبایلش بلند شد. از طرف کامران بود: «همه چی ردیفه پروانه؟»
دینعلی بهسرعت تایپ کرد:
«سلام قربان. پروانه؟! من دینعلی وراثتی هستم. اشتباه پیام دادین.»
«متوجهم پروانه. امشب ساعت نه بیاین به آدرسی که میفرستم.»
#Supernatural #Persian_SPN
امیرسام در بهت و خجالت، هر دو آنها را به داخل مغازهای هل داد. نگاهها همچنان بین مردم رد و بدل میشد. دینعلی مستقیم به رگال بلوزهای تیره چسبید و با دقت جنس و قیمت هر کدام را بررسی میکرد.
«نچ نچ... سه تومن؟ پارچهاش شبیه لباس خواب زنهاست. با همین پول ده تا تیشرت اساسی از جمعهبازار میخرم... .»
امیرسام موهای بلندش را با تکان دادن سرش، از جلوی چشمانش عقب راند.
«دین! محض رضای خدا، فقط برش دار! پولش رو که ما نمیدیم.»
دینعلی شانهای بالا انداخت. سپس بلوز طوسیرنگی برداشت و اطراف را به دنبال جایی برای تعویض لباس وارسی کرد. خانم قدبلندی با لباس فرم مخصوص به سمتش آمد.
«خوش اومدین جناب. لطفاً دو دقیقه منتظر باشین که اتاق پرو خالی بشه.»
دینعلی دستی پشت موهایش کشید.
«حله آبجی.»
پشت در اتاق پرو ایستاد. به نظر میرسید افراد توی اتاق پرو برای خارج شدن نیاز به سند دارند، پس دینعلی در اقدامی کاملاً نابهنگام، کت چرمش را از تنش بیرون کشید و آن را با همان بوی تند سیگار روی بلوزهای سفید و نو گذاشت. سپس دکمهی اولی بلوزش را باز کرد و یقهی آن را بالا کشید تا از تنش خارج کند؛ اما بلوز بین صورت و گردنش قفل شد. نفسش بند آمده بود.
کاظم که مشغول دیدن کراواتها بود، با دهان باز سقلمهای به امیرسام زد.
امیرسام شتابزده و با چند قدم بلند خودش را به او رساند و سعی میکرد بلوز را پایین بکشد.
«دین! داری چیکار میکنی؟ مردم دارن نگاه میکنن!»
همانطور که سرِ دینعلی توی یقهاش گیر کرده بود، صدای خفهاش به گوش رسید.
«برو کنار. سه تومن پولشه.»
کاظم مداخله کرد.
«اوه امیرسام، تو چرا اینطوری هستی؟ بذار امتحان کنه.»
و تلاش کرد بلوز را از صورت او رد کند تا از تنش خارج شود. چند نفر از بیرون اتاق پرو سرک کشیدند. امیرسام که بیشتر دستپاچه شده بود، دست کاظم را کنار زد و بلوز را محکمتر به پایین کشید. صدای تقی شنیده شد. دکمهی دوم کنده شد و روی زمین قل خورد. دینعلی بالاخره بلوز را از سرش بیرون کشید، سرخ و نفسنفسزن، با موهای آشفته و نیمتنهای که هنوز بیرون بود.
همان لحظه فروشنده رسید؛ صورتش از عصبانیت جمع شد:
«آقایون! سریع تشریف ببرین بیرون!»
بعد بلند صدا زد:
«نگهبان!»
#Supernatural #Persian_SPN
✦ 27 ✦
کاظم و دینعلی بهزحمت پرایدِ سکتهکرده را روشن کردند. امیرسام هم به آنها پیوسته بود و، بهقول خودش، نمیخواست دینعلی را تنها بگذارد؛ البته شاید هم بوی پول به مشامش خورده بود.
دینعلی جلوی پاساژ لباسفروشی در بالاشهر که کامران آدرس داده بود، پارک کرد. همگی پیاده شدند و دینعلی، پس از ده بار چک کردن درهای ماشین، بالاخره اطمینان حاصل کرد که پراید عزیزش کاملاً از شر دزدیده شدن در امان است.
پسرها مثل سه کلهپوک، هماهنگ و همقدم، وارد پاساژ شدند. پاساژ کف سرامیکی براق، آینههای قدی بزرگ و نورپردازی حرفهای داشت که هر مغازه را مثل صحنهی نمایش نشان میداد. ویترینها پر از لباسهای مارکدار و کیف و کفش لوکس بود. صدای موزیک آرام خارجی و بوی ملایم عطرهای گرانقیمت در فضا پیچیده بود و پلههای برقی و آسانسور شیشهای، رفتوآمد بین طبقات را راحت میکرد و مشتریها همه ظاهراً ثروتمند و شیکپوش بودند.
کاظم در لحظهی ورود مستقیم توی درِ شیشهای کاملاً شفافی رفت که باعث شد نگاهها به سمت آنها بچرخد. کاظم دماغش را چسبیده بود و چشمهایش پر از اشک شده بودند. دینعلی با صدای بلندی زد زیر خنده و فحش رکیکی داد.
لبوفروشی با صدای خشدار زنگ دوچرخهاش، پنجاه متری آنها توقف کرد. بخار سفید از دیگ لبو بالا میرفت و توی سرما پخش میشد. کاظم از شب یلدایی که کوفتشان شده بود، بهخاطر داشت که دینعلی با چه اشتیاق خاصی به لبوها نگاه میکرد.
کاظم دست برد توی جیبهایش؛ خالیِ خالی بود. بیخیال شده بود که گوشهی اسکناسی را دید که از کت دینعلی بیرون زده است. دینعلی هنوز داشت حرف میزد، اما کاظم دیگر صدایش را نمیشنید. مثل راضیه، آرام و بیسروصدا اسکناس را بیرون کشید و دور شد.
«آقا یه دونه لبو.»
مرد با ملاقهی زنگزده، لبو را از دیگ بیرون آورد و به او داد. کاظم برای گرفتن باقیماندهی پول صبر نکرد و پیش دینعلی برگشت که هنوز همانطور مانده بود. او بالاخره از بوی لبو سرش را بلند کرد و حرفش نصفه ماند.
«تو خریدی؟ پولش…؟»
«بخور.»
دینعلی ابروهایش را بالا انداخت، دستی پشت موهایش کشید و ظرف را از او گرفت. یک تکه لبو توی دهانش گذاشت. لبخند کجی روی لبهایش نقش بست و با دهان پر گفت:
«از کجا میدونستی خوشم میاد؟»
کاظم به نیمرخش نگاه کرد؛ به خط فکش، تهریش کمرنگ روی صورتش و لبخند کمرنگی که روی لب داشت.
«تشخیصش سخت نیست. تو مثل بچهها هستی!»
دینعلی شانههایش را بالا انداخت و زیر نگاه حسرتبار کاظم، آخرین تکه لبو را هم توی دهانش گذاشت و دستهایش را به لباس و کتش مالید.
«خیلی خب، حالا که اینطوریه، من به کامران زنگ میزنم و میگم صددرصد موافقیم!»
کاظم هنوز به ظرف خالی لبو خیره مانده بود و به خودش تسلی میداد که حداقل پولی از خودش نپرداخته است.
#Persian_SPN #Supernatural
مریم با پا به بند و بساط جانعلی کوبید و جنگ جهانی رسماً شروع شد. چهار تا مریم میگفت و ده تا جانعلی. کاظم با بهت به صحنه زل زده بود و با خودش فکر میکرد دینعلی و امیرسام توی چنین خانوادهای نه فقط کم نیاوردند، بلکه زیادی هم دوام آوردند.
اسکناسی مچاله، هنگام برخاستن جانعلی از جیبش افتاد که خودش متوجه نشد. راضیه بهسرعت آن را قاپید و وقتی نگاه خیرهی کاظم را دید، گفت:
«چرا مثل مداد سیخ وایستادی؟ برو دنبالش، الان داره گریه میکنه.»
کاظم که انگار تازه متوجه موقعیت شده بود، بیمعطلی از آنجا زد بیرون.
دو کوچه پایینتر، دینعلی روی نیمکت همیشگیاش نشسته بود، در تهِ پارک کوچکی نزدیک به خانهشان؛ پشتش خمیده و شانههایش افتاده، در حالی که سیگار خاموشی بین انگشتانش مانده بود.
کاظم آرام جلو رفت:
«امم... میتونم بشینم؟»
دینعلی فقط سرش را تکان داد. کاظم نشست و نامحسوس سرش را خم کرد تا متوجه شود او گریه کرده است یا نه. دینعلی بیمقدمه گفت:
«دیگه دلم نمیخواد سیگار بکشم. اوه، خدایا اون من رو از تنها چیزی که آرومم میکرد، متنفر کرد.»
«ظاهراً میتونی بهجاش گریه کنی!»
دینعلی سرش را چرخاند و در حالی که سعی میکرد خیسی چشمانش را عادی جلوه دهد، گفت:
«اوه نه، من به پاییز حساسیت دارم.»
کاظم پوزخند زد:
«ولی تو حداقل یه خانواده داری! من حتی نمیدونم کیام و چیام! کاشکی منم حداقل میدونستم پدری دارم یا نه.»
اما تهِ دلش میدانست که فقط حرف مفت زده؛ اصلاً دلش نمیخواست پدری مثل جانعلی داشته باشد.
دینعلی سرش را بین دستانش گرفت و چشمانش را بست:
«شاید بهتره دیگه بیخیالشون بشم... من مردی که اون میخواست نشدم و حالا میبینم اونم مردی نیست که این همهسال ازش بت ساختم...»
#Supernatural #Persian_SPN
✦ 26 ✦
راضیه با هیجان در را آرام بست و دینعلی را به سمت زیرزمین هدایت کرد:
«این همه حرص و جوش نخور عزیزم. تو از کجا میخواستی بدونی؟ تو از صبح خروسخوان میرفتی نونوایی و بعدش اسنپ، آخر شب به زور به خونه میرسیدی!»
سپس گوشهی کت او را کشید و دینعلی روی پلهی آخر منتهی به زیرزمین مکث کرد:
«میگم یه کم پول داری بهم بدی؟»
صدای جروبحث مریم و جانعلی به گوش میرسید. دینعلی سرش داد زد:
«بهخدا یه چاقو برمیدارم؛ اول خودم رو میکشم، بعد شماها رو!»
و در را باز کرد. جانعلی با پیکنیکی در مقابلش مشغول تریاک بود و مریم یک جفت از دمپاییاش را به قصد حمله به او نشانه گرفته بود. کاظم نفسزنان خودش را به آنها رساند و همراه دینعلی و راضیه در آستانهی در قرار گرفت.
جانعلی با دیدن آنها از حالت خلسه خارج شد و صاف نشست. دین ناباورانه نگاهش را به او دوخته بود؛ پدری که قول شرف داده بود هرگز مصرف نمیکند. انگشتش را بالا برد و تکان داد؛ چند بار لبهایش را باز کرد تا حرفی بزند، اما بغض گلویش را گرفته بود. در انتها سری از تأسف تکان داد، عقبگرد کرد و دست کاظم را که برای آرام کردن او پشتش بود، پس زد و بیهیچ حرفی از آنجا خارج شد.
باورم نمیشه که لفت میدین💔 من هیچی دینعلی رو دوست ندارین؟ حتی امیرسام؟ حتی کاظم؟
«اوه، کار پیچیدهای نیست! شما فقط یه دست لباس تمیز میپوشید، توی یکسری جلسات حضور پیدا میکنید و بستههایی رو جابهجا میکنید!»
سپس لبخند مرموزی روی لبهایش نشست و دستش را دراز کرد:
«کامران اکرمی!»
دینعلی با تردید دستش را جلو برد و دست او را فشرد:
«دینعلی وراثتی!»
کاظم احساس میکرد هیچ انرژیای در وجودش نمانده. اگرچه دو ساعت از رفتن کامران گذشته بود، اما هنوز بهطور ناتمامی با همدیگر بحث میکردند.
«دینعلی! وقتی گفتم برای خودت زندگی بساز، منظورم این نبود که دست به چنین کار احمقانهای بزنی!»
«از کجا میدونی احمقانهست؟! اون فقط گفت یه سری عتیقه قراره جابهجا شه، همین.»
«اوه، بیخیال دینعلی! نمیتونی اینقدر ساده باشی. حتی منم فهمیدم که منظور اون، تریاک و از اینچیزهاست که بابات مصرف میکنه.»
دینعلی اخمهایش را توی هم کشید:
«بابام ترک کرده! تو اینا رو از کجا میدونی؟!»
«اممم... من خب چند روزی توی اتاق پدرت موندم و تعقیبش کردم. اون توی زیرزمین تریاک میکشه... البته این رو مرضیه میگفت... اوه نه، راضیه؛ همون که... .»
دینعلی بین حرفش پرید:
«چی داری برای خودت میگی؟»
و در حالی که راهش را به سمت خانه کج کرده بود، فکر کرد چطور کاظم با آنهمه گیجی، متوجه همهچیز شده بود ولی او نه. موبایلش را از جیبش بیرون کشید و پیامکی برای راضیه فرستاد: «وقتی بهت تک زدم، بیا پایین و آروم در رو باز کن و به هیچکس نگو.»
#Supernatural #Persian_SPN
✦ 25 ✦
دینعلی و کاظم در محل قرار ایستاده بودند. دینعلی سیگار میکشید و مسیری تکراری را رفت و برگشت میزد و کاظم دستهایش را از پشت قلاب کرده و به خیابان زل زده بود.
بالاخره ماشین کامران نمایان و خودش پیدا شد. او کتوشلوار مشکیِ تمیز و خوشدوخت و کراواتی به گردن داشت. دینعلی سیگارش را به دست کاظم داد، دستهایش را توی جیبِ شلوار جینش کرد و سینه سپر، جلو رفت. کامران با قدمهایی آهسته خود را به آنها رساند و پوزخندی زد.
دینعلی مثل خروسجنگی به او زل زده بود. کاظم تکسرفهای کرد و در حالی که نمیدانست سیگار توی دستش را چهکار کند، سلام کرد.
کامران به سمت او برگشت. صداهایی توی ذهن کاظم پیچید و تصاویرِ بههمریختهای در مغزش ردیف شدند؛ چهرهی کامران را دقیقتر آنالیز کرد و پس از مکث کوتاهی گفت:
«من شما رو میشناسم؟»
کامران دستهایش را در جیبش فرو کرد:
«مگر اینکه توی خواب دیده باشی، پسرجون!»
سپس رو کرد به دینعلی:
«براتون پیشنهاد کار دارم! میتونی زندگیت رو عوض کنی و از این منجلاب بیرون بزنی. بهعلاوه، خسارت ماشینم رو بدی!»
کاظم و دینعلی همزمان گفتند:
«چه کاری؟»
#Persian_SPN #Supernatural
دوستانی که علاقمند به امیرسام بودن این وضع خونه زندگیشه. حالا کاری ندارم دو تا گشنه دیگه هم کنار خودش نگه میدار-
صدای خروپف امیرسام همچنان موسیقی پسزمینه بود. دینعلی از جا بلند شد و بالاخره متوجه کاظم شد:
«اوه، بیدارت کردم؟»
کاظم با همان چشمان خسته و سرخ، لبخندی زد که از فحش بدتر بود:
«نه، اتفاقاً خیلی راحت خوابیدم.»
دینعلی کت چرمش را برداشت:
«من باید برم نانوایی و آردها رو خمیر کنم...»
ادامهی حرف توی دهانش ماسید. او نمیتوانست به نانوایی برگردد چون بهدست جانعلی کشته میشد. مثل بادکنکی که سوزن زده باشند، دوباره روی صندلی نشست و سرش را بین دستهایش گرفت. کارتی از جیبِ کت روی زمین افتاد. دینعلی خم شد، کارت را برداشت و به شمارهتماس کامران خیره ماند. کاظم گفت:
«نمیخوای باهاش تماس بگیری؟»
«چی بگم؟ تو رو خدا بیا ازم خسارت بگیر؟»
«اوه دینعلی! اون میدونه که تو فقیرتر از این حرفایی... البته خب... ببخشید، واقعیت تلخه.»
دینعلی به فکر فرو رفت. از جا بلند شد و در حالی که بالشی را روی سر امیرسام میکوبید تا صدای نکرهی خروپفش را ساکت کند، گفت:
«پاشو لباسهات رو بپوش، با هم بریم.»
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 24 ✦
هنوز سپیدهی آفتاب نزده بود که دینعلی طبق عادت از خواب بیدار شد. صدای خرخرهای امیرسام توی کانکس پیچیده بود. دینعلی بهزور خودش را از زیر لگد او بیرون کشید و وقتی میخواست به سمت مستراح برود، با پاشنهی پا مستقیم توی پنج تا انگشت پای کاظم رفت.
کاظم هراسان چشمهایش را باز کرد و سیخ نشست. در حالی که محکم پایش را گرفته بود، زیر لب فحش میداد؛ اما جرئت نکرد صدایش را بلند کند. دین خم شد، زیر لب معذرتخواهی کرد و هنگام خروج، در فلزیِ کانکس را توی سرش کوبید.
اشک توی چشمهای کاظم جمع شد و سرش را توی دستانش گرفت. ترجیح داد بهجای اینکه در خطر حملات دین قرار بگیرد، مچاله بخوابد؛ هرچند که بوی جورابهای امیرسام خفهاش میکرد. گرچه زمین مرطوب و سفت بود، اما تازه چشمهایش گرم شده بود که دین برگشت.
با سروصدا قابلمهای برداشت و توی آن ده تا تخممرغ آبپز انداخت. سپس مسواکی را رندوم از روی کابینت برداشت و مشغول مسواک زدن شد. خواب از چشمان کاظم گریخته بود، پس بیصدا حرکات دینعلی را تعقیب کرد. او چهارپایهی چوبیِ کوچک را کشید و روی آن نشست. کمی توی کشوها را گشت تا یک شانهی چوبی پیدا کرد و موهای طلاییاش را شانه کرد.
«هست! اون از من حرفشنوی داشت. باید باهاش صحبت میکردم. اما وقتی دیدم شرایطش جور شده که از این جهنم فرار کنه، جلوش رو نگرفتم. جانعلی فکر میکنه بهخاطر نفرتم این کار رو کردم؛ چون آدم، پسرِ اون از زنِ دومش بود.»
اما صدای دینعلی برای کاظم محو و دور شده بود. او فقط به نقطهای روی زمین خیره مانده بود و به صحنهای که دینعلی از فرودگاه و پلهبرقی گفته بود فکر میکرد. ازدحام و شلوغی، چمدانهایی که روی زمین کشیده میشد، مثل قطعههای بههمریختهی پازلی در ذهنش نقش میبستند. انگار که قبلاً در این صحنه وجود داشت... عرق کرده بود. گرهی کراواتش را شل کرد و نفسش را با صدای بلندی بیرون داد.
توجه دینعلی به او جلب شد:
«هی، چی شدی؟»
کاظم خودش را جمعوجور کرد. کاملاً غریزی فکر کرد باید این قضیه را از او پنهان کند.
«هیچی... اممم، چرا تو یه زندگیِ جدید برای خودت نمیسازی؟»
دینعلی پوزخند زد. برای اولین بار برقِ توی چشمانش از بین رفته بود:
«کدوم زندگی؟! فقط میخواستم خانوادهام رو کنار هم داشته باشم که نشد! یکیشون رو کشتم و امیرسام هم از خونه فراری شد.»
«دینعلی! تو پدرِ خانواده نیستی. بذار جانعلی نقش خودش رو داشته باشه.»
«کدوم نقش؟ اون سالها ما رو رها کرد و با یه زنِ دیگه رفت. من فقط ده سالم بود که مجبور شدم کار کنم. حالِ مادرم خوب نبود، امیرسام کوچیک بود و من فقط توی سیزدهسالگی مجبور شدم ترک تحصیل کنم.»
سپس مکث کرد و بالاخره لبخندی روی لبش نشست:
«اما امیرسام موفق شد که بره دانشگاه؛ اون توی پیامنور، آبیاری گیاهان دریایی خونده!»
«پس دوست داشتی تحصیل کنی!»
«اوه نه! من باهوش نیستم.»
کاظم لبخندی زد و نیمنگاهی به صورت او انداخت و به این فکر کرد که چرا او اصلاً اعتمادبهنفس ندارد.
#Persian_SPN #Supernatural
