𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
کانال بسته
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
کاظم مشتش را بالا برد و محکم زیر فک دین کوبید. او چند قدم تلوتلو خورد و به عقب رفت، اما باز هم با تن صدای اعصابخردکنی خندید.
کاظم دوباره به سمت او حملهور شد. دین دستهایش را در هوا تکان داد و با بیخیالی گفت:
«بیا جلو! بیا! چیکار میتونی باهام کنی که قبلاً کسی نکرده باشه؟ جفت دستهام رو میشکونی؟ پام رو قلم میکنی؟ اوه! اینها که چیزی نیست... من این مراحل رو توی بچگی آنلاک کردم!»
مشت دوم کاظم روی هوا متوقف شد. فاصلهاش با دین کمتر از دو اینچ بود. دین نگاه سردش را به چشمان او دوخت و زمزمه کرد:
«بزن!»
کاظم نگاهش را روی صورت او چرخاند. چشمهای سبز براقش از خشم، ناامیدی و رنجِ طولانی کدر شدهبودند. بوی سیگار و عطرش توی مشام کاظم پیچید و او در اقدامی ناگهانی و بیپروا، یقهٔ تیشرت دین را چنگ زد، او را به سمت خود کشید و ناشیانه لبهایش را روی لبهای او کوبید.
جهان برای دین در یک لحظه ایستاد. داغیِ لبهای کاظم به او شوک لذت بخشی وارد کرد، برای حفظ تعادل، دستش بیاختیار بالا رفت و آستین کتِ مرد بارانی پوش را در مشت گرفت و دست دیگرش، درست پشت گردن کاظم نشست و در زیر نور ملایم ماه او را همراهی کرد. طوری که میخواست ذره ذره وجودش را در او حل کند، چشمهایش را بست، انگار که اینجا ته دنیا بود و هیچکس جز آن دو وجود نداشت.
لحظهای که دست کاظم برای لمس گونهی سرد دین بالا آمد، تازه خون به مغز پسر جوان رسید، مثل برقگرفتهها از او جدا شد و با تمام توان، او را به عقب هل داد.
کاظم چند گام به عقب پرت شد. در حالی که نفسنفس میزد زیر لب گفت:
« حالا چی؟ کسی تا حالا اینطوری باهات رفتار کرده بود؟»
دین عقبعقب رفت تا پشتش به دیوار آجری برخورد کرد. با صدایی آمیخته از خشم و تعجب و احساس گناه، لب زد:
«تو... تو به چه حقی، با چه جرئتی من رو میبوسی؟!»
کاظم دستهایش را باز کرد و با استیصال گفت:
«برای تو این بوسه چه معنایی داره؟! تو خودت من رو همراهی کردی!»
دین سرش را میان دستهایش گرفت، چشمانش را بست و فریاد زد:
« تو یه عوضی سوءاستفادهگر هستی نواب! از اینجا برو! »
کاظم چند لحظه نگاهش کرد، قدمی به جلو برداشت و با فریادی دیگر از جانب دین، عقب گرد کرد و در تاریکی خیابان ناپدید شد.
پاهای دین سست شد. روی زمین سر خورد و صورتش را بین دستهایش پنهان کرد. بالاخره بغضی که گلویش را مثل سنگ میفشرد، شکست و صدای هقهقِ خفه و مردانهاش، در سکوت سنگین شبانه پیچید.
سپیدهی آفتاب زدهبود. دین پاهای خشک شدهاش را تکان داد و با سردرد شدیدی در ماشینش را باز کرد. تمام شب را توی پژو سپری کرده و حتی یک لحظه خواب به چشمانش نیامدهبود. پاکت سیگارش را از داشبورد برداشت و از ماشین پیاده شد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که نگاهش به خودرویی افتاد که روبهروی خانهٔ پدریاش پارک شده بود؛ یک بنز سیالاس مشکی با شیشههای دودی که زیر نور صبحگاهی برق میزد. حضور چنین ماشینی در چنين محلهای چنان غریبه و نامعمول بود که افراد محل دور آن جمع شده و با دهان باز نگاهش میکردند.
دین بیآنکه سیگار را روشن کند، پاکت را داخل جیب شلوار ارتشیاش فرو کرد. ابروهایش را در هم کشید و قدمهایش، بیاختیار، تندتر شدند.
در همین لحظه، درِ خودرو با صدایی آرام باز شد و مردی مسن با کتوشلوار سورمهای و خوش دوخت و از سمت دیگر زنی جوان با پیراهنی کوتاه و کفشهای پاشنه سوزنی پیاده شد و چشمهای کنجکاوش را به او دوخت.
ساعت کمکم به پایان روز نزدیک میشد و آفتاب در حال غروب بود. نسیم خنکی در فضای آرام و وهمآور قبرستان پیچیده بود. دینعلی زانوهایش را بغل کرده و کنار سنگ قبر نشسته بود. سرش از حجم افکار آزاردهنده میترکید و روی گردنش سنگینی میکرد. این حقیقت بود که هیچگاه رابطهٔ خوبی با پدرش نداشت و تمام طول زندگی از جانب او تحقیر شده بود، اما هیچوقت نمیفهمید چطور آدمی میتواند فرزند خود را دوست نداشته باشد.
«دین!»
دینعلی از حضور ناگهانی کاظم جا خورد و شانهاش ناخودآگاه پرید. صدای کاظم نزدیکتر شد:
«تا کی میخوای اینجا بشینی؟»
دین نفس حبس شدهاش را آزاد کرد و پوزخندی زد :
«تا زمانی که بمیرم و این زندگی خفتبار و احمقانهام تموم بشه!»
صدای کاظم سرزنشگر اما نرم و مهربان بود:
«خدا نکنه. تو الان باید سر پا باشی! امیرسام هم حالش خوش نیست، پاشو بریم خونه.»
دین دستش را تکیهگاه زمین کرد و با کلافگی از جا بلند شد. حوصله گیر سه پیچهای او را نداشت.
«ولم کن کاظم. برگرد خونه.»
سپس پاکت سیگارش را از توی جیب شلوارش بیرون کشید و به سمت خروجی قبرستان پا تند کرد. کاظم دنبالش راه افتاد:
«چرا جای سیگار کشیدن، گریه کردن رو امتحان نمیکنی؟ حداقل سبک میشی.»
دین پک عمیقی به سیگارش زد:
«اینقدر دنبال من راه نیفت!»
کاظم با تن صدای آرامی گفت:
«تقصیر تو نیست...»
دین سرش را به سمت او چرخاند و چشمان یکپارچه خونش را به او دوخت. فریاد ناگهانیاش رشتهٔ کلام کاظم را پاره کرد:
«به تو ربطی نداره! بهت گفتم گورت رو گم کن!»
سپس چشمان خیره و خشمگینش را از او گرفت و به راهش ادامه داد. کاظم چند لحظه همانجا ایستاد. غرورش اجازه نمیداد دوباره دنبال او برود، اما دلش هم نمیخواست در بدترین شب زندگیاش او را تنها بگذارد. در نهایت زورِ قلبش به عقلش چربید و دواندوان از قبرستان خارج شد.
در کوچهٔ پایینتر از قبرستان، دین به دیوار آجری تکیه داده بود و طبق معمول سیگار روی لبهایش بود.
با دیدن کاظم، نفس کلافهاش را فوت کرد و خاکستر سیگار را تکاند:
«ول نمیکنی، نه؟»
«باهام حرف بزن دین! این غم نباید اینطوری تو رو از پا دربیاره.»
دین پک عمیقی به سیگارش زد و دست دیگرش را توی جیب شلوار ارتشیاش گذاشت:
«راجع به چی حرف بزنم؟ اینکه هیچی جز یه سگِ پادو براش نبودم؟ اینکه آخرین حرفش قبل مرگ این بود که تو هیچوقت پسرم نبودی؟ اینکه حتی نشد یه بار با محبت بهم نگاه کنه؟ همیشه بهم میگفت کار کن تا امیرسام بتونه بره مدرسه... مواظب امیرسام باش... با اینکه امیرسام به یه ورش هم حسابش نمیکرد، اما همیشه هواش رو داشت. حسودی نمیکنمها! من که هیچوقت گله نکردم راجع بهش، هیچوقت به امیرسام نگفتم و نمیگم...»
لبخند تلخی زد و ادامه داد:
« همیشه وقتی میخواست من رو بزنه، اول توی سرم میزد. بعد میخندید و میگفت تو یه کلهپوکی که جای مغزت گچ گذاشتن! اوه خدایا... ولی من آنقدر آدم مزخرف و وحشتناکیام که روز مرگش دارم به این فکر میکنم! میدونی، حتی خیالم راحت شده که دیگه کسی قرار نیست دست روم بلند کنه! اون هم توی این سن و سال!»
کاظم قدمبهقدم به او نزدیک شد:
«تو آدم بدی نیستی دین! اون به تو بدی کرده. طبیعیه که هنوزم بترسی و هیچ خاطرهٔ خوشی ازش نداشته باشی. ببینم نکنه به خاطر حرفهای مادرت میگی؟ اون هم ناراحت بود، یه چیزی گفت! اصلا اینها تقصیر تو نیست. بالاخره دیر یا زود یه روز تریاک بابات رو میکشت.»
دین دود سیگارش را بیرون داد و به او نزدیک شد. چشمان سرخش را به او دوخت و گفت:
«به من از این دلداریهای مزخرف نده کاظم! من سر حمایت از زندگی تخمی و بیمصرف تو پدرم رو از دست دادم.»
کاظم با ناباوری سرجایش میخکوب شد:
«منظورت چیه دین؟»
دین با بدجنسی، شمردهشمرده ادامه داد:
«البته تو که اینها رو نمیفهمی! چون حتی معلوم نیست پدر و مادرت کیان!»
انگار که یک سطل آب یخ روی سر کاظم ریخته باشند. چندین بار دهانش را باز و بسته کرد، اما کلمات از ذهنش گریخته بودند. دین شمشیر را از رو بسته بود:
«تو فکر میکنی من احتیاج به ترحم تو دارم؟»
سپس دهانش را کج کرد و با تمسخر گفت:
«گریه کن دین! گریه کن!»
یک قدم جلوتر رفت؛ تا جایی که فاصلهاش کمتر از ده سانتیمتر بود:
«نه جانم، این تویی که باید گریه کنی! این تویی که تحت حمایت منی! در اصل این منم که دلم به حالت سوخته! آخه من همیشه از آدمهای گداگشنه سرپرستی میکنم، نمیدونستی؟»
پلک کاظم پرید، نفسهایش از خشم به شماره افتاد و پرههای دماغش گشاد شد:
«خفه شو دین!»
دین ته ماندهٔ سیگارش را روی زمین انداخت و با کفشش آن را خاموش کرد. با غُدّی، چشمانش را به چشمهای آبی کاظم که توی تاریکی شب سرمهای به نظر میرسیدند، دوخت:
«چیه؟ نکنه بهت برخورد؟ اشکال نداره، تقصیر تو نیست!»
