fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

کانال بسته

𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فن‌فیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینک‌های ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
https://t.me/c/3561083047/2981 پنجاه تا 😶‍🌫😱 دیگه معلوم نیست از کی حامله ست 50 کیس برای بررسی... (کظ سکته کرد)

منم نجات دهنده می‌خوام اما هی میگن تو آینه ست، باورم نمیشه😔

دیگه محله فقرا تاثیر گذاشته بهش

از سری پادکست‌های صوتی پرشین سپن☝️🏻

بچه ها ناشناس ها رو جواب میدم، وایسادم پارت جدید و بخونید بعد

دینعلی رو پنجاه تایی می‌کنید؟

https://t.me/c/3561083047/2977 بابام نشسته روبروم نمبتونم مثل ادم بخندم، برم یه جایی یواشکی 😭🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

آهنگ بکگراند وقتی صولی وارد داستان شد:

احساسم بعد از اینکه خودم رو هم زن سلیمان کردم، هم مامان دین:

دینعلی سرش را بین دستانش گرفت و نالید: «مامان تو رو خدا اینا دارن چی می‌گن؟» اما مریم دوباره غش کرده بود.

شال سفید زن روی شانه‌هایش سر خورد؛ به زحمت پاشنه‌های باریک و بلندش را روی آسفالت ترک‌خورده گذاشت و جلو رفت. یک قدمی دین ایستاد و با حیرت دستش را روی دهانش گذاشت: «وای سلیمان... خودشه! کپی جوونی‌های توئه!» اشک توی چشمان مردی که سلیمان نام داشت حلقه زد. با قدمی بلند خودش را به دینعلی رساند، روبه‌رویش ایستاد و سر تا پای او را از نظر گذراند. همین که دستش بالا آمد تا صورت اخم‌آلود او را لمس کند، دینعلی با عصبانیت پسش زد: «هی پیری! حواست به حرکاتت باشه!» سلیمان سریع دستش را پس کشید، اما نگاهش هنوز روی چشمان سبز او قفل شده بود: «پسرم... ما باید با هم صحبت کنیم.» دین با کلافگی دستش را روی گردن دردناکش کشید و زیر لب غرید: «به من نگو پسرم! تو اصلاً کی هستی؟» لبخند کم‌رنگی روی لب‌های سلیمان نقش بست. دستش را که ساعت سنگینی روی مچش می‌درخشید، دراز کرد و روی شانهٔ دینعلی گذاشت: «من سلیمان صولتی هستم.» دین دست او را که مثل کنه مدام به بدنش می‌چسبید با عصبانیت از خود جدا کرد. پاکت سیگارش را از جیب شلوارش بیرون کشید. یک نخ برداشت، روی لبش گذاشت و همان‌طور که چشمانش روی رخ جذاب سی‌ال‌اس مشکی‌رنگ خیره مانده بود، پوزخند زد: «از خیریه اومدی؟ خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه حاجی! این محل جای بچه سوسول‌های بی‌درد نیست. ما نون بازومون رو می‌خوریم، گدایی بلد نیستیم. خداروشکر یه نانوایی بهمون به ارث رسیده، خودمون جون می‌کَنیم و خرج ننه پیرمون رو درمی‌آریم.» سپس با حرص پک عمیقی به سیگار زد و دود را از پره‌های بینی‌اش بیرون داد. همین لحظه صدای کشیده‌شدن دمپایی روی زمین به گوش رسید و مریم پشت سرشان ظاهر شد: «دینعلی؟ کجایی تو پسر؟ زشته جلوی در و همسایه! از صبح هر کی واسه تسلیت اومده سراغت رو می‌گیره...» با صدای مریم، سلیمان چرخید. رنگ از صورتش پرید و از بین لب‌های نیمه‌بازش زمزمه کرد: «مریم...!» مریم خشکش زد. چادر به دندان گرفته‌اش رها شد و خودش هم روی زمین غش کرد. دینعلی که رگ گردنش باد کرده بود، به سمت سلیمان خیز برداشت و فریاد زد: «هی احمق! اسم مادر من رو به زبونت نیار!» قبل از اینکه مشت دینعلی پایین بیاید، سلیمان دست او را توی هوا گرفت. چشمانش را توی چشمان پر از کینه‌ی دینعلی دوخت و با حرص گفت: «پس فکر می‌کنی تو از کجا اومدی؟ ها؟» دینعلی با زور دستش را عقب کشید و او را به عقب پرتاب کرد: «چی داری می‌گی؟ منظورت چیه؟» صدای فریاد سلیمان کفترهای روی پشت‌بام را به پرواز درآورد: «من پدر توام!» مشت گره‌خورده‌ی دینعلی یک‌باره شل شد. چشمانش سیاهی رفت و در یک لحظه روی زمین پخش شد. «دینعلی! دین؟ چشمات رو باز کن...» طعم شیرین آب‌قند که زیر زبان دین مزه کرد، هوشیاری را به مغزش برگرداند. پلک‌های سنگینش را باز کرد. سرش را چرخاند و سلیمان را دید که بالای سرش نگران ایستاده. با سرعت روی زمین نشست، گیج و منگ دور و برش را نگاه کرد. راضیه کنار مریم که تازه به هوش آمده بود، نشسته و با یک بشقاب خالی بادش می‌زد: «ولی مامان تو هم عجیبی ها! مرد به این پولداری و خوش‌تیپی رو ول کردی، چسبیدی به کی؟» سلیمان پوزخند تلخی زد و دستمال ابریشمی‌اش را به گوشه‌ی چشم کشید: «ول نکرد! مریم بهم خیانت کرد... با من بود اما هر لحظه چشم‌هاش برای اون مافنگی خیس می‌شد. ما از هم جدا شدیم و من روحمم خبر نداشت که بارداره...» سپس نگاهش را به راضیه دوخت و لبخند مهربانی زد: «تا اینکه چند وقت پیش، توی فضای مجازی یه پست خیلی صدا کرد. وقتی کلیپ دینعلی رو دیدم دلم لرزید... شباهتش به خودم، فامیل وراثتی‌اش، سن و سالش که دقیقاً سی و چهار سال بود... باعث شد واقعیت رو بفهمم. من تمام این حقیقت رو به تو مدیونم دخترم. اگه پیج تو نبود، من تا آخر عمر می‌سوختم و نمی‌فهمیدم چنین پسری دارم.» راضیه لبخند دندان‌نمایی زد و با چاپلوسی گفت: «وای خواهش می‌کنم، کاری نکردم که! خدا دخترتون رو حفظ کنه.» و با شیطنت چشمکی به زن جوان زد که کنار سلیمان روی مبل نشسته بود. سلیمان ابروهایش را بالا انداخت، نگاه پر از محبتی به زن انداخت و دستش را با ملایمت روی شانه‌ی او گذاشت: «ایشون... فرآی جان، همسرم هستن.» هنوز حرف سلیمان تمام نشده بود که آب‌قند توی گلوی مریم پرید و به سرفه افتاد. راضیه با چشم‌های ورقلمبیده لب زد: «وای ماشالا خیلی جوون موندن!» فرآی موهایش را پشت گوشش هدایت کرد و با لبخندی گفت: «عزیزم من از شما کوچک‌تر هستم. من و دکتر جان تازه با هم ازدواج کردیم.» پرده‌ی آشپزخانه تکان می‌خورد و سایهٔ کاظم که پشت پرده سنگر گرفته و فالگوش ایستاده بود، دیده می‌شد. راضیه چینی به دماغش انداخت و رو به سلیمان گفت: «پس شما دکترید؟ من چند وقته خیلی معده درد دارم...» قبل از اینکه کلام راضیه منعقد شود، فرآی گفت: «سلیمان جان دامپزشک هستن عزیزم.»

https://t.me/c/3561083047/2963 طفلکی دوستت 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣