_ مستاجر پلاک ۱۱ _
رفتن به کانال در Telegram
_آدمکی فرو رفته در غم.غریبه با آدمها و دوست درخت ها. برگهای خیس. سینما و کیارستمیِ عزیز .قهوه. مه و ماه. شجریانِ جان. یک صندلی خالی. هزار فکرِ ناتمام. داستایفسکی. شب. غنچهی مخملی. پری با بالهای توری.کتابهای فراوان.تا همیشه آبی. زندگی و کمی دیوانگی!
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
373
مشترکین
-124 ساعت
-77 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
فکر کنم از صبح هزار بار خوندمش
هزار بار نوشتمش
کل صفحات دفترم شد ابیات این شعر
پس چرا هنوز دارم میخونمش
و هنوز برام تازه و جالبه؟!
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشهای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش باز کن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
امیدوارم تو زندگیِ بعدی یه درخت بید باشم
همونقدر مجنونِ عاشق
همونقدر غمگین و تنها
تنها !
یکی بود، یکی نبود.
روزی از روزها زمینِ همیشه عاشق، باد و خورشید رو صدا زد و شیشهای از عطرِ محبت رو به اون ها سپرد وازشون خواست که اون رو تو کل جهان پخش کنن.
بادِ بی قرار ، عطر رو در گوش درختان نجوا کرد.
خورشیدِ گرم آغوش ، ذرهای از اون رو در خودش حل کرد و بر جهان تابوند.
اندکی از اون عطر هنوز ام در جهان سرگردونه!
گاهی روی بالِ یک پروانه
و یا گاهی بیخبر
راهشو تا قلبِ یک انسان پیدا میکنه!
