fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

‌ ‌ ‌﹫ ‌𝖶𝗂𝗌𝗍𝖾𝖾𝗓 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌ ‌ ‌﹫ ‌𝖶𝗂𝗌𝗍𝖾𝖾𝗓 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

رفتن به کانال در Telegram

⚓️ ‌‌𝖬𝖾 ៸ @Wisae3bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
316
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
لازمه بگم منم عاشق عروسمم؟

عاشق این شباهتاشونم

Repost from N/a
‌──────── ❝ ❞ ─────────
‌──────── ❝ ❞ ─────────

Repost from N/a
با حس سنگینی سر پسر بزرگتر روی گودی گردنش نفس عمیقی کشید،بین تعجب و احساس خشم گیر کرده بود. آب دهنشو به سختی قورت داد طوری که
با حس سنگینی سر پسر بزرگتر روی گودی گردنش نفس عمیقی کشید،بین تعجب و احساس خشم گیر کرده بود. آب دهنشو به سختی قورت داد طوری که سیبک گلوش به آرومی بالا و پایین رفت. «چوی سان...تو مستی» سان کمی شونه هاشو شل تر کرد فاصله ای نگرفت و حتی همون فاصله کمی که بینشون بود رو ازبین برد دستاش به آرومی پشت وویونگ رو نوازش میکرد. «دلت برام تنگ نشده بود؟» پسر کوچیک تر هیچ چیزی نگفت ولی از تپش های نامنظم قلبش همه چیز مشخص بود،سان لبخندی زد بیشتر تو آغوش پسر کوچیک تر غرق شد. «نیازی نیست چیزی بگی،قلبت همه چیزو داد میزنه»

Repost from N/a
تا عصر، چند تا خیابون رو گشتن، از یه مغازه‌ی قدیمی دیدن کردن و حتی سر اینکه کدوم مسیر رو برن، با هم بحثشون شد. البته بحثشون ب
تا عصر، چند تا خیابون رو گشتن، از یه مغازه‌ی قدیمی دیدن کردن و حتی سر اینکه کدوم مسیر رو برن، با هم بحثشون شد. البته بحثشون بیشتر به این شکل بود که یوسانگ با اعتمادبه‌نفس کامل یه مسیر رو انتخاب می‌کرد و ده دقیقه بعد معلوم می‌شد اشتباه بوده. بار سوم که این اتفاق افتاد، جونگهو دست‌هاش رو توی جیبش فرو برد و گفت: «هیونگ، از این به بعد من تصمیم می‌گیرم.» یوسانگ با اعتراض گفت: «چرا؟!» «چون اگه بذارم تو راه رو انتخاب کنی، احتمالاً امشب رو هم باید تو خیابون بخوابیم.»

Repost from N/a
با حس سنگینی سر پسر بزرگتر روی گودی گردنش نفس عمیقی کشید،بین تعجب و احساس خشم گیر کرده بود. آب دهنشو به سختی قورت داد طوری که
با حس سنگینی سر پسر بزرگتر روی گودی گردنش نفس عمیقی کشید،بین تعجب و احساس خشم گیر کرده بود. آب دهنشو به سختی قورت داد طوری که سیبک گلوش به آرومی بالا و پایین رفت. «چوی سان...تو مستی» سان کمی شونه هاشو شل تر کرد فاصله ای نگرفت و حتی همون فاصله کمی که بینشون بود رو ازبین برد دستاش به آرومی پشت وویونگ رو نوازش میکرد. «دلت برام تنگ نشده بود؟» پسر کوچیک تر هیچ چیزی نگفت ولی از تپش های نامنظم قلبش همه چیز مشخص بود،سان لبخندی زد بیشتر تو آغوش پسر کوچیک تر غرق شد. «نیازی نیست چیزی بگی،قلبت همه چیزو داد میزنه»

میگم من خوابم شمام بخوابید