𝖶𝗂𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝖺𝗍𝖾𝖾𝗓
رفتن به کانال در Telegram
316
مشترکین
-424 ساعت
-57 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
— 🖤🤍 —
(minsung ver)
Repost from •ɪʀɴᴀᴛᴇᴇᴢ• 🐉
عکسای سونگهوا ❤️🔥
📸: ATEEZ - GOLDEN HOUR : Part.6
Concept Photo 4
#SEONGHWA
Repost from N/a
موهای طلایی پسرک رو صورتش ریخته بود و خودشو گوشه اتاق جمع کرده و زانوهاش تو بغلش بود، سرشمثل گلیپژمرده پایین افتاده بود. صدای تق تقی که به در خورد سکوت کل اتاق رو شکست، صدای نگران اما آرومی از پشت در اومد. «یوسانگ هیونگ...دارم میام داخل» وقتی صدایی از اتاق ساکت به گوش نرسید، دستگیره در رو چرخوند و وارد اتاق شد. با دیدن جثه کوچیک پسر که تو خودش جمع شده بود گوشه لبش کمی بالا رفت اما کمتر شبیه لبخند و بیشتر شبیه راحت شدن خیالش بود. چند قدم راه رفت و سایهش رو بدن کوچیک پسر افتاد،یوسانگ آروم سرشو بلند کرد. «جونگهو..» جونگهو کمی سرشو کج کرد و با دیدن سرخی ای که از گردن یوسانگ بالا رفته بود و حالا روی گونه هاش قرار گرفته بودن لبخندی زد، خم شد و روی یکی از زانوهاش به زمین تکیه داد. «جونگهو منو ببوس...» سوال نبود، ی درخواست بود درخواستی که جونگهو هیچ مقاومتی در مقابلش نداشت. چند ثانیه درخواست یوسانگ بینشون معلق بود و بعد جونگهو دستشو زیر چونه پسرک برد و کمی سرشو بلند کرد. سرشو کج کرد و بیشتر سمت پسر خم شد و اروم لبهاش رو به لبهای یوسانگ رسوند. جرقه ای از لبهای یوسانگ تا نوک انگشت های پاش گذر کردن و دستاشو روی زانوهاش کمی مشت کرد. بوسهی خشکی بود اما رفته رفته انقدر عمیق شد که هیچکدوم نفهمیدن کِی نفسهاشون به شماره افتاده بود. کمی گذشت و جونگهو برای اینکه بتونن نفس بکشن بوسه رو قطع کرد و پیشونیش رو به پیشونی یوسانگ چسبوند و لبخند زد. صورت یوسانگ مثل گل رز قرمز شده بود و با چشمای التماس آمیز به چشمای جونگهو نگاه میکرد. «لطفا...پیشم بمون» لبخند جونگهو کمی پهن تر شد و با شستش گونه یوسانگ رو نوازش کرد. «من همیشه پیشت بودم و میمونم ستارهی ونگوگ....»
Repost from N/a
«سانی فقط یبار دیگه...» سرشو تو گردن پسر بزرگتر فرو برد و بعد از چند بوسه کوتاه،زبون داغ و خیسشو روی سیبک گلوش کشید. «وویونگآه...» اسمی که ملتمسانه روی زبون پسر بزرگتر اومد آتیشیکه تو دل وویونگ بود رو داغ تر و شعلهور تر کرد. وویونگ دستشو دور کمر سان برد و لبه لباسشو بالا زد، پوست کمی خیس سان رو نوازش کرد و روی گردنش لب زد. «خیلی دوست دارم سانی...» سان دستاشو دور کمر وویونگ قفل کرد و انقدر به خودش نزدیکش کرد که حتی ذره ای فاصله بینشون نباشه. «منم همینطور روباه کوچولوی شیطون...»
