Améthyste
رفتن به کانال در Telegram
238
مشترکین
-424 ساعت
-107 روز
-3130 روز
آرشیو پست ها
238
«من هیچگاه نتوانستم خودم را با انسانها هماهنگ کنم.
همیشه احساس میکردم پشت یک شیشه ایستادهام و زندگیِ دیگران را تماشا میکنم.
آنها میخندیدند، ادعا میکردند دوست دارند، نام هم را صدا میزدند…
اما هیچکدامشان واقعاً مرا نمیدیدند.
گاهی آرزو میکردم بتوانم بیصدا ناپدید شوم؛
بیآنکه کسی دنبالم بگردد،
بیآنکه کسی بگوید “مال من بودی”.
دلم میخواست بروم جایی آنقدر دور
که حتی خاطرهی من هم راهش را گم کند.
جایی که نه مجبور باشم لبخند بزنم،
نه وانمود کنم،
نه ثابت کنم که ارزشِ دوست داشته شدن دارم.
فقط سکوت.
فقط تاریکیای که از من چیزی نمیخواهد.»
نه آدمی- اوسامو دازای
238
«مدتها با خود گفتم که طوفانها میگذرند و دلها دوباره به ساحل هم بازمیگردند. بهانه آوردم برای سردیاش، برای فاصلهای که هر روز میانمان قد میکشید. من ایستادم و کوشیدم، با هر آنچه در توان داشتم؛ اما او تنها نظاره کرد. و آنگاه دریافتم که هیچ شعلهای، هرچقدر هم سرکش، اگر از دو سو هیزم نگیرد، ناچار به خاکستر بدل میشود.»بلندیهای بادگیر - امیلیبرونته
238
علاقهای که تنها از یک سو ابراز میشود، دیر یا زود رنگ التماس میگیرد. و او هرگز نخواسته بود چیزی را که باید آزادانه داده شود، با اصرار به دست آورد.غرور و تعصب - جینآستین
