Blue tears ;)
رفتن به کانال در Telegram
به دنیای سایه خوش اومدین:)
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
250
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
-2330 روز
آرشیو پست ها
ولی تو زندگیه هرکسی
یکی پیدا میشه که از ته دل و با تمام وجود دوستت داشته باشه
یکی پیدا میشه چشمشو رو همه بدیات ببنده و فقط خوبیاتو ببینه
یکی پیدا میشه که تورو بهتر از خودت بشناستت
یکی پیدا میشه که تو حال بدت کنارت باشه
یکی پیدا میشه که غم تورو غم خوش بدونه
یکی پیدا میشه که شادیشو باهات قسمت کنه
یکی پیدا میشه جزء به جزء اخلاقاتو بدونه
یکی پیدا میشه که درکت کنه
یکی پیدا میشه که توی هر شرایطی باشی ترکت نکنه
یکی پیدا میشه از خودش بیشتر دوستت داشته باشه
اگه همچین کسیو تو زندگیت داری قدرشو بدون
اگه همچین کسیو تو زندگیت نداری صبر کن
و اگه همچین کسیو از دست دادی باید بگم زندگیو "باختی"
...
به نظرم زندگی اصلا ارزش ادامه دادن نداره
وقتی خودت از خودت متنفر باشی
وقتی انقدر ساکت باشی که دیگه همه بخوان ترکت کنن
وقتی دیگه اون آدم شاد قبلی نباشی
وقتی همیشه خسته ای
وقتی همیشه تنهایی رو ترجیح میدی
وقتی شب با آرزوی بیدار نشدن میخوابی و صبح که بیدار میشی بابت بیدارشدنت متاسفی
وقتی که احساسات درونت مردن و هیچ حسی به هیچی نداری
وقتی که خندیدن یا گریه کردن از ته دل برات شده یه کار سخت
وقتی همیشه باید وانمود کنی خوبی
وقتی هی میگن میگذره ولی هیچی نمیگذره
وقتی که سوال همیشگیت اینه که کی تموم میشه؟
:)
او پسری بود که کودکی سخت و دردناکی را تجربه کرده بود ، آن درد ها را آنقدر درون خودش نگه داشته بود و بار سنگینی آنها را تنهایی به دوش کشیده بود که آنها تبدیل به تاریکی بزرگی درون قلب او شده بودند.
هرچه پسر بزرگتر میشد آن تاریکی هم بزرگتر و ترسناک تر میشد و بیشتر پسر را در خودش غرق میکرد.
هرشب آن خاطرات تلخ را در ذهنش مرور میکرد و قلبش بیشتر از شب های قبل درد میگرفت و این درد ها باعث بی حس شدن قلب مهربان و روح بی جان آن پسر شده بود ؛ شب ها را با بغض گلویش و اشک های درونش به پایان میرساند و
تمام روز را میخندید خوشحال بود و وانمود میکرد هیچ دردی ندارد :)
هیچ رنگی در زندگیه او وجود نداشت ، فقط تاریکی مطلق بود...
او فکر میکرد بیاحساس شده است و آدم خوبی نیست اما اینطور نبود...
روزی دختری وارد زندگیه او شد
دختری که با نگاهی روشن که مانند چراغی در تاریکی میدرخشید و صدایی آرام که گوش ها را نوازش میکرد...
او به مرور زمان زخم های عمیق پسر را دید که حتی نزدیک ترین افراد زندگیه پسر آنها را ندیده بودند.
پسر میترسید دختر به خاطر زخم ها و تاریکی های درون پسر ، او را رها کند ؛ با اینکه دختر آمده بود در زندگیه او که بماند:)
پسر خیلی دختر را رنجاند و بارها دل او را بدون اینکه بداند شکست
اما با این وجود دختر عاشق او شد و تصمیم گرفت هرچه که شد و هر اتفاقی رخ داد تا اخرین نفس کنار پسر بماند
دختر بدون اینکه از تاریکی های پسر بترسد کنار اوماند و به ان عشق ورزید ، عشقی پاک و صادقانه که از دل مهربان او میامد
دختر موفق شد قلب مهربان و زخمیه پسر را لمس و ترمیم کند...
اما چه حیف که پسر طوری بی احساس شده بود که هیچ حسی به دختر نداشت....
