fa
Feedback
ᴸ’ᴴᵒᵐᵐᵉ ᶜᵉⁿᵈʳᵉˢ · ˡ’ᴱⁿᶠᵃⁿᵗ ᴾˡᵘⁱᵉ

ᴸ’ᴴᵒᵐᵐᵉ ᶜᵉⁿᵈʳᵉˢ · ˡ’ᴱⁿᶠᵃⁿᵗ ᴾˡᵘⁱᵉ

رفتن به کانال در Telegram

شاید تقدیر، همان وسوسه‌ای‌ست که با چهره‌ی نجات به سراغِ ما می‌آید.... ~ مردِ‌خاکسترو‌کودکِ‌باران✍️؛ . سخنی با نویسنده؛ @Khakestarsardbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
212
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
یه نفر دیگه ری اکت بده بریم سراغ پارتای بعدی..

ری اکتای پارتا به 10 نرسه چنلو پاک میکنم هر بار لازم نباشه بگم دیگه... ده تا ری اکت واقعا زیاد نیست واسه انرژی و ذوق و احساسی که من می‌زارم🙂!

پارتای جدید تقدیمتون ستاره‌ها✨🪄 برای پارتای بعد
ری اکتا حداقل۱۰ و خوشحال میشم نظراتتون رو هم بخونم.

⊰تمامِ رنگ‌های صورتی مُرده..🎐⊱ ⊰نویسه‍‌یِ‌بیستُ‌سوم؛ عشق‌یا‌عذاب‌وجدان...⊱ ⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱ ⊰دیدگاه؛ امیر..⊱ نفس رهام نزدیک شد.. برای یه لحظه همه چی توی سرم مرور شد مستی. بارون. بوسه. و بیهوشی! صدای نفسش نزدیک تر شد؛ ـ نه....جلو نیا بهم نزدیک نشو! ـ امیر..من فقط میخوام کنارت باشم عزیزم! ـ وقتی بهم نزدیک میشی.. انگار عروسک سازی وارد کارگاه وجودم شده و جعبه ی سوزن هاشو باز کرده تمام تنم بی اختیار یاد نخایی میوفتن که برای دوختن پارگیا ساخته نشدن اونا آدما رو به دردهاشون میدوزن پلکامو روی هم فشردم؛ ـ همش..همش تقصیر توعه رهام تو تاریکی رو مثل یه تیکه عروسک پارچه ای روی چشام دوختی! چند بار پلک زدم و عصبانی از تاریکی فریاد زدم؛ ـ هرچی بیشتر پلک میزنم سوزن نامرئی شب بیشتر لبه های نور رو بهم میدوزه! ـ امیر آروم باش.. من اینجام... همین یه جمله،کافی بود! انگار کسی داخل قفسه ی سینم جنگلی از عروسک های مطرود ساخته بود که به درخت ها آویزون شده بودن دست هام با وحشت روی ملحفه دویدن نه برای پیدا کردن راه برای فرار برای پیدا کردن راهی که سوزن های صداش بهم نرسن! ـ نیا...جلو نیا.... صدام شبیه نخ پوسیده ای بود که زیر فشار آروم آروم از هم باز میشه! یه قدم دیگه برداشت و قدمای بعدی هم پشت سرش به سمتم اومدن.. هر قدمش مثل صدای یه سوزن بود که به قلب یه عروسک بی دفاع فرو می‌ره:) تمام بدنم به عقب خزید اونقدر عقب که شونه هام به دیوار خورد اما حتی دیوار هم پناه نبود انگار از استخون اون عروسک ساز لعنتی ساخته شده بود! نفسام به یه نخ گره خورده بودن و با هر نفسم گره محکم تر میشد و نفسام تنگ تر.. فریاد زدم؛ ـ گفتم نزدیک نشوو تو..تو بوی نخ میدی بوی پارچه های مرده! بوی جعبه ای که عروسکای شکسته رو توشون نگه میدارن تا دوباره با نخ سیاه براشون لبخند بدوزن! صدای بغض دار رهام توی گوشام پیچید؛ ـ امیر.. کلماتم رو چاقو کردم و حرفش رو بریدم؛ ـ خفه شو.. تو..تو منو دوسم نداشتی:) اگر دوسم داشتی.. وقتی مست بودم لب هام.. برای تو... اسباب بازی نبود:) تو... فقط دیدی نخ های تنم شل شده و خواستی.. منو به خودت بدوزی:) ـ امیر..خواهش میکنم ـ بس کن..بس کن.. ساکت شو... من نمی‌خوام.. نمیخوام عروسک دست های هیچکس باشم:) حتی تو.. حتی... تو.. تنهام بزارر برو بیرون فقط تنهام بزار!

⊰تمامِ رنگ‌های صورتی مُرده..🎐⊱ ⊰نویسه‍‌یِ‌بیستُ‌دوم؛ امیر‌بر‌سرقبرنور...⊱ ⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱ ⊰دیدگاه؛ رُهآم..⊱ میگن قبل از اینکه خدا نور ها رو بین چشم آدما تقسیم کنه.. در اعماق جهان؛ یه جادوگر پیر زندگی می‌کرده که نخ های روشنایی رو از خورشید می‌گرفته و باهاشون پرنده میدوخته و هر جفت پرنده رو داخل یه جفت چشم میزاشته. بعد از استخون ماه میله درست میکرده و جلوی چشم ها میزاشته اون پرنده هایی که از نور بودن درون چشم ها زندونی میشدن تا وقتی که سرنوشت از اون آدم رو برگردونه.. اون زن دوباره بی صدا برمیگرده... نه برای کشتن، برای آزاد کردنِ پرنده هایِ نور! میله ها رو می‌شکنه... و پرنده ها به بیرون چشم پرواز میکنن و به دور دست ها فرار میکنن! و اون فرد دیگه نمیتونه ببینه و جهان براش تاریک میشه! سرنوشت امیر بخت برگشته ی من هم شبیه همون افسانه شده بود! با صدای امیر از ارتفاع افکار پریشونم به دره ی حقیقت افتادم؛ ـ رهام... اشکامو پس زدم و صدامو صاف کردم؛ ـ جون دلش.. بیدار شدی؟! ـ رهام... چرا.. انگار دنیا پلک نمیزنه؟! چرا همه جا،تاریکه.. لبام تکون خورد ولی هیچ صدایی نیومد انگار یه خفاش سیاه هر واژه رو قبل از تولد توی دهانم می‌بلعید.. دستش رو روی سر باند پیچی شدش گذاشت و انگار برای یه لحظه آخرین لحظه ی قبل از بیهوشیش براش مرور شد؛ ـ مجسمه... بعدش؟ بعدش چی شد رهام؟! دستامو اونقدر محکم توی هم قفل کردم که حس کردم اگر رهاشون کنم تمام حقیقت عین یه دسته خفاش سنگی از میون انگشتام فرار میکنن.. ـ رهام.. زود باش یه چیزی بگو چشم هامو بستم تا رسیدن کلمات به گوشش.. به قلبش... و به چهره ی معصومش رو نبینم. کلماتی که با بغض هام آمیخته شده بودن رو بیرون فرستادم؛ ـ امیر.. مجسمه به عصب بیناییت برخورد کرده ممکنه دیگه هیچ صبحی راه چشماتو پیدا نکنه... چشم هامو باز کردم دست هاشو روی گوشاش گذاشت؛ ـ نه نه،بس کن امکان نداره امکان نداره... انگار توی سرش انقلابی در حال وقوع بود انگار احساس میکرد پشت پلک هاش یه غار زنده دهان باز می‌کنه از سقف اون غار خفاشایی آویزون بودن که بال نداشتن بال هاشون از تکه های شب دوخته شده بودن یکی یکی جدا شدن نه برای پرواز برای خوردن آخرین ذره های روشنایی... با وحشت چشماش رو لمس کرد شاید نور جایی میون استخون پلکش گیر کرده باشه:) شاید هنوز... یک تیکه صبح از دست خفاش ها فرار کرده باشه! ولی هرچی بیشتر پلک هاشو فشار میداد،نفساش بیشتر به شماره میوفتادن! انگار صدای بال هایی رو میشنید که تو غار بی انتهای وجودش دایره میزدن.. شوک زده کلماتی که به نفس نفس افتاده بودن رو راهی گوشام کرد؛ ـ رهام..رهام حس میکنم جهان تاریک نشده حس میکنم یه موجود ناشناس.. دو تا خورشید کوچیک صورتم رو از کاسه ی چشام بیرون برده و به سقف غار آویزون کرده تا خفاشای جاودانه... هر شب از نور چشای من تغذیه کنن! درحالی که به هق هق افتاده بود ملتمس اسمم رو صدا میزد و با هر بار صدا زدنش جونم براش می‌رفت و به زندگی برمیگشتم:) ـ رهام.. خیلی میترسم کمکم کن خیلی درد دارم من نمیتونم تحمل کنم رهام...

دو نفر دیگه‌م ری اکت بدید برسه به ده

ری اکتا رو بیشتر کنید دارم پارت مینویسم✨

ممبرای جدیدم خوش آمدید بمونید مهربونا🤏✨

گفتگو رو‌ هم فعال کردم میتونید همین زیر هم نظراتتون رو کامنت کنید

روح نباشید خواهشا جان‌دلام می‌خونید نظر و ری اکت بدید منم انرژی بگیرم💖

جان دلم؟ https://t.me/rangsoratibot قلب واژه های صورتیم،شنوای نظرای شماست نظراتتون به قلبشون جون میده🎶...
جان دلم؟ https://t.me/rangsoratibot قلب واژه های صورتیم،شنوای نظرای شماست نظراتتون به قلبشون جون میده🎶...

⊰تمامِ رنگ‌های صورتی مُرده..🎐⊱ ⊰نویسه‍‌یِ‌بیستُ‌یکُم؛ تآریکی‌جامِ‌عسلِ‌چشمآنش‌رآ‌نوشید..⊱ ⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱ ⊰دیدگاه؛ رُهآم..⊱ میگن؛ قبل از اینکه جهان ساخته شه رنگا موجوداتی زنده بودن.. هر رنگ، یه قلب داشت! هر قلب، یه اسم! اما صورتی تنها رنگی بود که عاشق شد..؛ وقتی معشوقش مرد... اونقدر گریه کرد که اشک هاش تبدیل به آدم شدن! از اون روز... هر عاشقی زیادی گریه کنه؛ رنگ صورتی وجودش آروم آروم از تنش جدا میشه و تو راهروهای بیمارستان دنبال صاحبش میگرده:) صاحبِ رنگ صورتی وجودم تویی تنهاش نزار.. نزار موهاش آشفته شه و پوست روشنش بی روح. نزار لباشو بین دندون هاش له کنه:) در اتاق عمل بسته شد. نه در اصل در بسته نشد. انگار دهان یه موجود باستانی بسته شد که هزار سال بود قلب آدم ها رو میبلعید و هیچ وقت سالم پس نمی‌داد! انگار جهان پلک آخرین موجود مقدسش رو بست... و با بسته شدن همون پلک، تمام نور های جهان بی خدا شدن! من همون جا موندم پشت دری که اون طرفش کسی نفس می‌کشید که تموم فصلای وجودم، از ریه های اون متولد میشدن! هیچ کس چیزی نمی‌گفت اما سکوت بیمارستان سکوت نبود صدای جنگلی بود که تمام درختاش هم زمان خواب دیده بودن خورشید مرده راهرو انگار کش میومد و دیوارا دور تر میشدن! انگار بیمارستان داشت آهسته آهسته به دندون های موجودی بزرگ تبدیل می‌شد که آدمای عاشق رو میبلعه و فقط سایه شون رو پس میده! به در خیره شدم.. هر بار که پلک میزدم، برای یک لحظه، تصور میکردم که در شفاف شده و امیرو میبینم:) که همون گوشه نشسته و با همون لبخند همیشگی داره نور رو با انگشت هاش می‌شمره... اما وقتی پلکم باز میشد در فقط فلز بود! فلزی که بوی خداحافظی میداد.. چشم هامو دوباره بستم و زیر لب با تصویر امیر پشت پلکام حرف زدم؛ ـ امیر اگر الان خوابیدی لطفاً خواب جایی رو ببین که من هنوز اونجام جایی که بارون از آسمون نمیاد از خنده های خورشید می‌ریزه جایی که پرنده ها به جای بال با تکه هایی از پرِ جنس رویا پرواز میکنن! جایی که هیچ غروبی راه برگشتن به خورشید رو فراموش نمیکنه! و هیچ نفسی راه لبای معشوقش رو و همچنین هیچ کلمه ای راه قلب شاعر رو. قلبم با هر تپش هر ثانیه رو هزار سال به زنجیر میکشید، زمان همون قدر دیر می‌گذشت..! ناگهان چراغ بالای اتاق خاموش شد، قلبم نایستاد! بلکه انگار از قفسه ی سینم فرار کرد و پشت در دوید.. در باز شد.. دکتر بیرون اومد... نور راهرو به روپوش سفیدش میخورد روپوشش شبیه یه تیکه برف بود که روی قبر خورشید نشسته باشه! دویدم... نفسم از من عقب مونده بود؛ ـ دکتر... امیر..؟ خواهش میکنم یه چیزی بگین.... دکتر نگاهم کرد و لب هاش تکون خوردن؛ ـ زنده ست... همین یه کلمه برای چند ثانیه باعث شد آسمون وجودم سفید پوش بشه! نفسم برگشت؛ اما دکتر با ادامه ی جمله اش، انگار لباس عروس آسمون رو پاره کرد و تیکه هاش رو به صورت برف روی زمین ریخت و آسمون بیوه شد و لباس سیاه به تن کرد.. انگار تسبیح خدا حین ذکر گفتن گسسته شد و مهره های سیاهش روی سرم ریختن؛ ـ ولی... ضربه عصب بیناییش رو از نور جدا کرده احتمالش هست که دیگه نتونه ببینه..!

⊰تمامِ رنگ‌های صورتی مُرده..🎐⊱ ⊰نویسه‍‌یِ‌بیستُم؛ وصالِ‌قلبِ‌قآصدکهآ..⊱ ⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱ ⊰دیدگاه؛ رُهآم..⊱ با برخورد جسمی سنگی به امیر و شکستن و پرواز هر تکه به طرفی سرش روی بازوم افتاد.. قبل از اینکه بیوفته میون آغوشم گرفتمش، انگار آخرین تکه ی آسمون،خسته روی دست های من فرود اومده باشه! شوک زده با لب هام اسمش رو صدا نکردم،بلکه بوسیدم؛ ـ امیر‌‌... اسمش اول میون لب هام شکوفه زد و بعد از دهانم بیرون اومد! دستم رو آروم زیر چونش گذاشتم؛ صورتش رو میون کف دو دستم گرفتم؛ با احتیاط... همون‌طور که آدم یه پرنده ی زخمی رو برمیداره و می‌ترسه حتی نوازش کردن هم دردش بیاره! شستم رو آروم روی پیشونیش کشیدم و درحالی که اشک های سردرگمم داشتن راه چشام رو پیدا میکردن لب زدم؛ ـ این پیشونی.. همین چند دقیقه پیش پر از شیطنت بود کی خونین شدی خورشیدک برنزی من..؟ موهای خیسش رو کنار زدم رشته های طلایی موهاش زیر بارون شبیه نخ هایی بودن که خورشید از لباسش جدا کرده باشه و روی زمین جا گذاشته باشه.‌. پلک های بستش رو نوازش کردم.. پلک هاش اونقدر آروم بودن که انگار دو تا پروانه بال هاشون رو روی دو تا شاخه خوابونده باشن تا خواب جنگل رو بهم نزنن؛ ـ این چشم ها، قرار نبود بسته باشن قرار بود دوباره نگام کنن قرار بود دوباره اونقدر زل بزنن تو چشام که تمام هیولاهای توی سرم گل بچینن و با تاج های شکوفه دورشون برقصن:) سرم رو نزدیک بردم و لب هام رو روی پلک هاش گذاشتم؛ ـ بیدار شو ببین... من هنوز اینجام هنوز همون رهامی ام که چند لحظه پیش دنیاشو بین لب های تو پیدا کرده بود..‌ گونش رو نوازش کردم گونه ی خیسش زیر انگشتام شبیه گلبرگ رزی بود که بارون یادش داده باشه چطور گریه کنه؛ ـ این گونه ها قرار بود از خنده سرخ بشن نه اینکه بارون به جاشون اشک بکشه! دستم لرزون به لب هاش رسید؛ لب هاش هنوز یکم گرما داشتن! همون گرمایی که تا چند لحظه قبل تموم زمستونای دلم رو آب کرده بود:) سر انگشتم رو با احتیاط روی لب باریکش کشیدم؛ انگار میترسیدم حتی لمس کردنشون هم رویای بوسه مون رو بیدار کنه؛ ـ این لب ها.. هنوز بوی منو میدن هنوز بوی خاک بارون خورده میدن:) خواهش میکنم... یه بار دیگه اسمم رو صدا کن قول میدم تا آخر دنیا هر بار صدام کردی دلم مثل هزار فانوس صورتی یکی یکی روشن بشه:) پیشونیم رو به پیشونیش چسپوندم و قطره اشکی از چشمام روی گونش ریخت؛ ـ امیر... میدونی کوچولو؟ تو که اومدی تموم جانور های خیالی توی ذهنم یاد گرفتن به جای زوزه کشیدن برای ماه لالایی بخونن:) تو که اومدی نهنگِ صورتیِ آسمون ابر ها رو پشتش سوار کرد و برد گردش:) تو که اومدی قاصدکا دیگه آرزو حمل نمی‌کردن اسم تو رو روی بالهاشون می‌نوشتن:) حالا نرو... نزار همشون دوباره یتیم شن... صدام شکست؛ ـ خواهش میکنم.. اگر قراره یکی از ما بخوابه... بذار اون من باشم تو بیدار شو تو بخند تو نفس بکش:) دستم رو پشت زانوهاش بردم و با همه ی توانم بلندش کردم تنش تو آغوشم آروم بود اونقدر آروم که انگار تموم ستاره های آسمون برای استراحت، توی وجود اون خوابیده باشن:) اون رو محکم تر به سینم فشردم میترسیدم حتی اگر یه ذره بینمون فاصله بیوفته باد اون رو مثل قاصدکی طلایی که خورشید فوت کرده به زمین از آغوشم بدزده‌.. دیوانه وار میون بارون دویدم گلوی خستم رو به آسمون سپردم و فریاد زدم؛ ـ کمک! یکی کمک کنه.. دکتر... خواهش میکنم یکی دکتر رو خبر کنه امیر چشم هاشو باز نمیکنه..!

همه اونایی که میخونن ری اکت بدن لطفاً تا امشبم پارت بزارم..

به نظرتون پایان این رمان رو سد کنیم یا هپی؟!
Anonymous voting

منتظر ری اکت ها و نظراتتون هستم:)

⊰تمامِ رنگ‌های صورتی مُرده..🎐⊱ ⊰نویسه‍‌یِ‌نوزدهم؛ تبره‍‌حسآدت..⊱ ⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱ ⊰دیدگاه؛ آسمان..⊱ دستم آروم روی تنِ سردِ مجسمه کشیده شد... سرد بود؛ نه مثل سنگ... مثل دستی که سال‌ها پیش مُرده باشه و هنوز سرمای نبودنش رو حفظ کرده باشه. چشم از رهام برنمی‌داشتم. انگار دنیا دور اون دو نفر خم شده بود. بارون دورشون می‌بارید، اما حتی یه قطره هم جرئت نداشت بین لبخنداشون فاصله بندازه. حسادت، آروم آروم توی دلم می‌خزید... مثل پیچکی سیاه که دور یه درخت سالم بپیچه؛ بی‌صدا... اما اون‌قدر محکم که نفسش رو بگیره. رهام همیشه وقتی کنار من بود، چشم‌هاش این‌طوری نمی‌خندید... پس چرا الان... چرا برای اون؟ گلوم می‌سوخت. انگار یه مشت شیشه‌ی خوردشده رو قورت داده باشم. لبخند امیر از اون پایین به چشمم نمیومد؛ از این فاصله، بیشتر شبیه چراغی بود که داشت یکی‌یکی اتاق‌های دلِ رهام رو روشن می‌کرد. و من... فقط داشتم خاموش شدن سهم خودم رو تماشا می‌کردم. نگاهم افتاد به مجسمه. بارون روی تن سفیدش می‌لغزید، درست مثل اشکی که روی صورت کسی بریزه که دیگه حال گریه کردن هم نداره. دستم رو محکم دورش قفل کردم. سنگینی‌ش شونه‌هام رو می‌کشید پایین؛ انگار خود حسادت وزن گرفته بود و افتاده بود توی بغل من. ـ نـه... نفسم لرزید. ـ تو مالِ منی، رُهام لبات مال لبای منه قلبت مال قلب من... صدام اون‌قدر آروم بود که بارون قورتش داد. دندونام رو روی هم فشار دادم و با هر زوری که توی تنم مونده بود، مجسمه رو تکون دادم. اولش تکون نخورد. بعد یه صدای خشک از زیرش بلند شد... مثل صدای شکستن استخون‌های یه درخت پیر. آروم... خیلی آروم... از جاش کنده شد. نفس‌هام بریده بریده شده بودن. دستام از سنگینی‌ش می‌لرزید، ولی دلم بیشتر می‌لرزید؛ نه از ترس... از اینکه هر ثانیه‌ای که دیرتر بجنبم، اون رشته‌ی نوری که بین قلب رهام و امیر پیچیده بود، محکم‌تر می‌شد. از اون بالا، اون رشته رو می‌دیدم. مثل ریشه‌های یه گل سفید که از سینه‌ی رهام بیرون اومده باشه و خودش رو دور قلب امیر بپیچه. هر لبخندشون... یه گره تازه به اون ریشه می‌زد. هر نگاهشون... یه شاخه‌ی تازه ازش درمی‌آورد. اگه بیشتر صبر می‌کردم... دیگه هیچ تبر و آتیشی حریف اون پیوند نمی‌شد. اشکام با بارون قاطی شده بود. لبمو گاز گرفتم تا هق‌هقم بیرون نزنه. ـ ببخشید... نمی‌دونستم اینو به رهام می‌گم... یا به خودم. فقط می‌دونستم اگه قرار باشه یکی از بین بره... نمی‌ذارم اون، من باشم. یه نفس عمیق کشیدم. مجسمه رو تا لبه‌ی پشت‌بوم کشوندم. نوک انگشتام از فشار سفید شده بود. فقط یه ذره دیگه... یه ذره،من اون پسر مو طلایی رو با همین مجسمه میکشم!... و همه‌چی عوض می‌شه انگشتام شل شد... همین. مجسمه از بین دستام رها شد و برای یه لحظه، انگار زمان نفسش رو نگه داشت... سنگ، توی بارون سقوط می‌کرد؛ آروم... اما با قطعیتی که شبیه حکم آخر دنیا بود. چشمام از وحشت گرد شد؛ ـ نـه،نــه! این زمزمه، وقتی از لبم بیرون اومد که دیگه خیلی دیر شده بود.. امیر درست همون لحظه سرش رو بالا آورد. نگاهش، برای کسری از ثانیه، با نگاه من گره خورد. نه خشم داشت... نه ترس... فقط یه تعجبِ معصوم، مثل بچه‌ای که هنوز نفهمیده چرا آسمون داره روی سرش خراب می‌شه. و بعد... صدای مهیبِ برخورد، حیاط تیمارستان رو شکافت. بارون، انگار برای یک لحظه از باریدن جا موند. نفسم توی سینه یخ زد. دستام بی‌حس کنار بدنم افتاد. فقط به پایین خیره مونده بودم... به جایی که چند ثانیه قبل، نور بین دو قلب می‌درخشید؛ و حالا،زیر سایه‌ی سنگ،خاموش شده بود. مجسمه دقیقا به پسر مو طلایی برخورد کرده بود!