fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝑼𝒏𝒔𝒂𝒊𝒅💔

𝑼𝒏𝒔𝒂𝒊𝒅💔

رفتن به کانال در Telegram

https://t.me/SendHarfBot?start=f30513ca3343

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 032
مشترکین
-1424 ساعت
+5777 روز
+62330 روز
آرشیو پست ها
انقدر حواسم به این بود بقیه ناراحت نشن، حال خودمو یادم رفت.

دير سين زدن از تو، قطع ارتباط از من. بى تفاوتى از تو، فاصله گرفتن از من. كم توجهى از تو، كم رنگ شدن از من. سرد شدن از تو، حذف کردن از من. منتظر گذاشتن از تو، منصرف شدن از من. سكوت از تو، خداحافظى از من. كم گذاشتن از تو، كنار كشيدن از من. اولويت نبودن از تو، دست كشيدن از من. ناديده گرفتن از تو، فراموش كردنت از من.

واسه دیواری که خودم خراب کردم شاید تا ابد غصه بخورم اما هیچوقت با یه آجر لَق کنار نمیام.

اونی که فرق تورو با بقیه ندونه بهتره کنار بقیه بمونه‌.

تقصیر خودمه خیلی جدی گرفتم ، حرفا رو قل ها رو ادما رو حتی دنیا رو ...

صادق هدایت جمله خیلی قشنگی داره: می‌گه که "اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آن‌چه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی."

عاشقتم یعنی😂❤️
عاشقتم یعنی😂❤️

‏متاسفانه اونقدری که توقع دارید لیاقت ندارید

من در هر صورت آدم بی اعصابیم، چه گشنه باشم چه سیر باشم چه کم بخوابم چه زیاد بخوابم چه پول داشته باشم چه نداشته باشم کلا کمبود اعصاب دارم.

از اولش هم میدونستم لایقش نیستی ولی این هیچوقت چیزی از علاقه‌م کم نکرد.

نیازی به آدم جدید ندارم، همینا که دورمن هر روز یه آدم جدید میشن.

‏خیلی آدم تو ذوقم بخوره حذف کنی ام.

شاید هم دوستت نداشت؛ فقط کنار تو زخم‌هایش را درمان می‌کرد.

گاهی تمامِ عشق به دور ایستادن است.

چرا تو ذهنمون جا افتاده که همیشه پسرا باید قدم اول رو بردارن؟ دخترا هم می‌تونن یکی رو دوست داشته باشن، جلو برن و شانسشون رو امتحان کنن. قرار نیست چون دختری، همیشه منتظر بمونی یکی بیاد سراغت. گاهی خودت می‌ری جلو، شاید جوابش «آره» باشه؛ شاید هم «نه»… ولی حداقل یه بار برای چیزی که می‌خواستی، خودت تلاش کردی. 🤍

شاید دیگه کنارهم نباشیم ،ولی یه زمانی دنیای هم بودیم ❤️‍🩹

من آدم حساسیم، حساس نه مثل گل، حساس مثل بمب.

پارت چهارم: کوچک‌ترین حسادت😉 بعد از آن روز، همه‌چیز سریع‌تر از چیزی که رها فکر می‌کرد پیش رفت. کیان دیگر فقط یک اسم روی صفحه‌ی گوشی نبود. حالا وقتی رها از کنار کافه‌ای رد می‌شد، یاد اولین قرارشان می‌افتاد. وقتی آهنگی می‌شنید که کیان برایش فرستاده بود، لبخند می‌زد. حتی باران هم برایش معنای دیگری پیدا کرده بود. انگار کیان آرام‌آرام خودش را به تمام گوشه‌های زندگی رها رسانده بود. یک شب رها با دوستانش بیرون بود. گوشی‌اش چند بار لرزید. کیان بود. «کجایی؟» رها جواب داد: «با بچه‌ها بیرونم.» چند ثانیه بعد: «کدوم بچه‌ها؟» رها خندید. «دوستام دیگه 😂» «پسرا هم هستن؟» رها چند لحظه به پیام نگاه کرد. «آره، چند نفرشون.» این بار جواب کیان دیرتر آمد. «خوش بگذره.» همین. فقط دو کلمه. اما رها می‌دانست چیزی عوض شده. نوشت: «کیان؟» جوابی نیامد. دوباره: «ناراحتی؟» چند دقیقه بعد: «نه.» رها لبخندش محو شد. «از لحنِ "نه"ت معلومه ناراحتی.» کیان تماس گرفت. رها سریع جواب داد. «جانم؟» صدای کیان آرام بود. «هیچی.» «پس چرا اینجوری شدی؟» «رها، من فقط خوشم نمیاد وقتی یکی دیگه کنارت باشه.» رها کمی سکوت کرد. «ولی اونا دوستامن.» «می‌دونم.» «پس؟» کیان نفسش را بیرون داد. «هیچی. فقط دوستت دارم.» همین جمله کافی بود. رها تمام ناراحتی‌اش را فراموش کرد. لبخند زد. «منم دوستت دارم.» کیان آرام گفت: «خیلی؟» رها خندید. «خیلی.» «چقدر؟» «به اندازه‌ی همه‌ی شبایی که باهات حرف زدم.» کیان خندید. «پس زیاد نیست.» «چرا؟» «چون من بیشتر دوستت دارم.» رها آن شب با لبخند خوابید. اصلاً به این فکر نکرد که چرا برای اولین بار مجبور شده بود درباره‌ی دوستانش توضیح بدهد. به این فکر نکرد که چرا از ناراحت شدن کیان ترسیده بود. فقط به یک چیز فکر می‌کرد: «کیان حسوده چون دوستم داره.» و شاید همین‌جا بود که رها، بدون اینکه بفهمد، یک اشتباه کوچک کرد. او کم‌کم شروع کرد به اسم گذاشتن روی چیزهایی که نباید اسمشان را عشق می‌گذاشت. چند هفته بعد، کیان از او خواست بعضی عکس‌های قدیمی‌اش را پاک کند. گفت: «دوست ندارم بقیه این شکلی ببیننت.» رها پرسید: «ولی اینا قبل از توئه.» کیان لبخند زد. «می‌دونم. فقط حس خوبی ندارم.» رها چند لحظه فکر کرد. بعد عکس‌ها را پاک کرد. نه از ترس. از عشق. و همان شب، وقتی کیان گفت: «مرسی که حرفمو گوش کردی.» رها لبخند زد. «برای تو هر کاری می‌کنم.» کیان چیزی نگفت. فقط گفت: «می‌دونستم.» رها آن دو کلمه را نشنیده گرفت. اما سال‌ها بعد... وقتی به آن شب فکر می‌کرد، همیشه از خودش می‌پرسید: چرا وقتی گفت «می‌دونستم»، هیچ‌وقت نپرسید: «از کجا این‌قدر مطمئنی؟»

پارت سوم: قرار اول🤍 چهل‌وهفت روز از اولین «بیداری؟» گذشته بود. چهل‌وهفت روزی که رها هر شب، قبل از خواب، اسم کیان را روی صفحه‌ی گوشی‌اش می‌دید. اما یک چیز هنوز بینشان اتفاق نیفتاده بود. همدیگر را ندیده بودند. تا اینکه یک روز کیان نوشت: «فردا می‌بینمت.» رها چند دقیقه فقط به همان دو کلمه نگاه کرد. بعد نوشت: «واقعاً؟» کیان: «مگه می‌خوای فرار کنی؟» رها لبخند زد. «نه... می‌ترسم.» «از چی؟» «از اینکه وقتی منو ببینی، دیگه دوستم نداشته باشی.» چند ثانیه سکوت شد. بعد کیان نوشت: «رها، من به صدات، به حرف زدنت، به فکر کردنت و حتی به سکوت‌هات وابسته شدم. فکر کردی قیافت می‌تونه چیزی رو عوض کنه؟» رها گوشی را روی صورتش گذاشت. دلش می‌خواست جیغ بکشد. فردا قرار بود کیان را ببیند. تمام شب لباس‌هایش را روی تخت ریخت. این یکی زیادی رسمی بود. آن یکی زیادی ساده. آن یکی؟ نه، اصلاً. آخر سر همان لباسی را انتخاب کرد که مادرش یک بار گفته بود: «هر وقت اینو می‌پوشی، خیلی دخترونه می‌شی.» صبح، رها زودتر از همیشه بیدار شد. جلوی آینه ایستاد. موهایش را درست کرد. بعد دوباره خرابشان کرد. دوباره درست کرد. برای اولین بار در زندگی‌اش، حتی نمی‌دانست با خودش چه کار کند. ساعت چهار عصر بود. رها زودتر رسیده بود. آن‌قدر استرس داشت که هر ماشینی که نزدیک می‌شد، قلبش می‌ریخت. گوشی‌اش لرزید. کیان: «رسیدم.» رها فقط نوشت: «کجایی؟» «پشت سرت.» رها خشک شد. آرام برگشت. و برای اولین بار... کیان را دید. چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند. انگار تمام آن چهل‌وهفت شب، تمام تماس‌ها و پیام‌ها، در همان چند ثانیه جمع شده بودند. کیان لبخند زد. همان لبخندی که رها بارها در خیال خودش دیده بود. گفت: «سلام، رها.» رها با صدایی که خودش هم به سختی شنید، گفت: «سلام.» کیان نزدیک‌تر آمد. «پس تو همونی هستی که هر شب نمی‌ذاره بخوابم؟» رها خندید. «خودتی که هر شب مزاحمم می‌شی.» کیان گفت: «پس باید بیشتر مزاحمت بشم.» آن روز هیچ اتفاق عجیب و بزرگی نیفتاد. نه باران گرفت. نه موسیقی‌ای در پس‌زمینه پخش شد. نه دنیا برایشان متوقف شد. فقط دو نفر کنار هم راه رفتند. حرف زدند. خندیدند. و گاهی آن‌قدر ساکت شدند که فقط صدای قدم‌هایشان شنیده می‌شد. اما برای رها، همان سکوت هم قشنگ بود. آخر شب، وقتی کیان می‌خواست برود، چند لحظه ایستاد. گفت: «رها؟» «جانم؟» «خوشحالم که واقعی بودی.» رها خندید. «یعنی فکر می‌کردی نیستم؟» کیان سرش را پایین انداخت. «نه... می‌ترسیدم چیزی که تو ذهنمه، از چیزی که واقعاً هستی قشنگ‌تر باشه.» رها پرسید: «خب؟» کیان لبخند زد. «اشتباه می‌کردم.» قلب رها همان‌جا یک‌بار محکم‌تر زد. آن شب وقتی به خانه برگشت، جلوی آینه ایستاد و برای چند دقیقه فقط به خودش نگاه کرد. بعد گوشی‌اش را برداشت. یک پیام از کیان آمده بود: «رسیدی؟» رها نوشت: «آره.» پیام بعدی آمد: «خوبه. حالا می‌تونم با خیال راحت بخوابم.» رها لبخند زد. گوشی را کنار قلبش گذاشت. و برای اولین بار، آینده را با یک نفر تصور کرد. نمی‌دانست بعضی آدم‌ها وقتی وارد آینده‌ات می‌شوند... قرار نیست تا آخرش بمانند. گاهی فقط می‌آیند تا به تو یاد بدهند: چقدر می‌توانی یک نفر را دوست داشته باشی... و چقدر می‌توانی بعد از رفتنش، دوباره خودت را پیدا کنی.

پارت دوم : تو شبیه خانه بودی💔 بعد از آن شب، «بیداری؟» دیگر فقط یک سؤال نبود. تبدیل شده بود به شروع تمام شب‌های رها. کیان هر شب، درست همان ساعتی که شهر آرام می‌شد، پیدایش می‌شد. گاهی فقط می‌نوشت: «امشب دلم صداتو می‌خواد.» و رها، با صورتی که از خجالت گرم می‌شد، گوشی را کنار گوشش می‌گذاشت. صدای کیان برایش عجیب بود. نه چون خاص‌ترین صدای دنیا بود؛ چون کم‌کم تبدیل شده بود به صدایی که رها با شنیدنش احساس امنیت می‌کرد. یک شب کیان پرسید: «رها، اگه یه روز خیلی ناراحت باشی، اولین کاری که می‌کنی چیه؟» رها خندید. «می‌خوابم.» کیان گفت: «نه.» «پس چی؟» «به من زنگ می‌زنی.» رها چند ثانیه ساکت ماند. «اگه خودت نباشی چی؟» صدای کیان آرام شد. «هستم.» «از کجا معلوم؟» «چون نمی‌ذارم هیچ‌وقت مجبور شی دنبال من بگردی.» رها آن شب نمی‌دانست چرا یک جمله‌ی ساده، این‌قدر دلش را گرم کرده. شاید چون تمام عمرش آرزو داشت یک نفر باشد که مجبور نباشد برای ماندنش التماس کند. کیان کم‌کم جزئی از تمام چیزهای کوچک زندگی‌اش شد. اولین نفری بود که صبح‌ها برایش «صبح بخیر» می‌فرستاد. اولین کسی بود که وقتی رها امتحان داشت، بیشتر از خودش استرس می‌گرفت. اولین کسی بود که وقتی رها می‌گفت: «امروز حس خوبی ندارم.» نمی‌پرسید «چرا؟» فقط می‌گفت: «بیا حرف بزنیم.» و رها عاشق همین بود. اینکه لازم نبود همیشه توضیح بدهد. کیان گاهی برایش آهنگ می‌فرستاد و می‌نوشت: «این آهنگو گوش کن، حس کردم شبیه توئه.» رها هر بار قبل از پخش آهنگ، لبخند می‌زد. بعد از چند دقیقه می‌پرسید: «کجاش شبیه منه؟» کیان جواب می‌داد: «نمی‌دونم.» «پس چرا فرستادی؟» «چون وقتی شنیدمش، دلم خواست تو هم بشنوی.» و برای رها همین کافی بود. یک عصر بارانی، کیان از رها خواست چند دقیقه از پنجره فیلم بگیرد. رها گفت: «برای چی؟» کیان گفت: «می‌خوام بارونی که تو می‌بینی رو ببینم.» رها گوشی را سمت پنجره گرفت. قطره‌های باران آرام روی شیشه می‌لغزیدند. کیان چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام گفت: «کاش اونجا بودم.» رها لبخند زد. «چیکار می‌کردی؟» «هیچی.» «هیچی؟» «کنارت می‌نشستم.» «همین؟» «آره.» «حوصله‌ت سر نمی‌رفت؟» کیان خندید. «وقتی تو کنارم باشی؟ نه.» رها سرش را روی شیشه گذاشت. باران می‌بارید. و برای اولین بار، دلش می‌خواست یک نفر واقعاً کنارش باشد. نه در صفحه‌ی گوشی. نه پشت یک تماس. کنارش. همان شب قبل از خواب، کیان برایش نوشت: «رها؟» «جانم؟» چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد: «اگه یه روز همه برن، من می‌مونم.» رها به صفحه خیره شد. لبخند زد. و با تمام قلب کوچکش باور کرد. بعضی جمله‌ها را آدم نباید زود باور کند. اما رها آن شب فقط یک دختر عاشق بود. و دخترهای عاشق... گاهی فرق بین «قول» و «آرزو» را نمی‌فهمند. رها گوشی را روی قلبش گذاشت و چشم‌هایش را بست. آخرین چیزی که قبل از خواب در ذهنش گذشت، فقط یک جمله بود: «چه خوب که پیدات کردم، کیان.» و نمی‌دانست... روزی می‌رسد که آرزو می‌کند ای‌کاش هیچ‌وقت پیدایش نمی‌کرد.