مـٰاهِد؛
رفتن به کانال در Telegram
اللّٰهُمَّـعَجِّللِوَلیِّكالفَرَج :) من ماهِدم؛ اول شخصِ مفردِ این روایت... ناشناس: t.me/HidenChat_Bot?start=8614152875
نمایش بیشترإيران142 180دسته بندی مشخص نشده است
265
مشترکین
-324 ساعت
+97 روز
+3130 روز
آرشیو پست ها
265
Repost from N/a
بلندشو، پسرم.
بلندشو که مستانه بخندی انگار که هیچچیز نبوده. انگار نه انگار که این لباس مجلسی بچهگانهات، ساعتی دیگر قرار است کفن شود. نه، نه، این حرفِ دلِ من نیست. تو شاخه شمشاد آیندهای..
مادرت چشم به راه، با مشامی که هنوز بوی
کودکیات را حفظ کرده. میخواهد صورت نرم کودکانهات را ببیند، عطرِ موهای نرمت را نفس بکشد، بیآنکه بوی سدر و کافور توی مشامش بنشیند. مادرت که امشب بارها شب عروسیات را تصور کرده و لبخند نشسته گوشه لبش.
قرار بود امروز بزرگترهای فامیل توی مجلس، تو را روی دست بلند کنند و بگویند: «انشاالله قسمت خودت!» نه اینکه جنازهات را بگذارند روی شانهها و کوچهبهکوچه ببرند به سمتِ آن سویِ زمین. قرار بود دستِ گلِ عروس را از شاخه بچینی، نه اینکه خودت گلبرگِ بشوی.
بلندشو، پسرکم.
اینها همه خواب است. یک خوابِ سنگینِ الکی که به خیالت زدهاند. توی دنیای رنگارنگِ ما، عروسی عزا نمیشود، و آدمبدها فقط صدای یک کابوسِ کودکانهاند که اگر چشمانت را محکم ببندی، میریزند توی فراموشیِ صبح. بلندشو، که هنوز موسیقی نرفته، هنوز سفره پهن نشده، هنوز عروس و داماد پشتِ پرده منتظر اند تا تو ساقدوش بهترین شب زندگیشان باشی.
265
حنان عزیز!
شعری که برات افتاد با توجه به عکسی که امروز فرستاده بودی منو متحیر کرد؛
الهی که همیشه زیر سایه مولا أمیرالمومنین باشی :)
265
⟨ بوتراب ⟩
فخر است برایش که بخوانند فقیرش
شاهی که به درگاه تو افتاد مسیرش
پیش تو که بر خاک و بر افلاک امیری
خاکش به سر آن کس که بخوانند امیرش
هر کس که به انکار تو و قدر تو پرداخت
سلطان هم اگر بود کشیدند به زیرش
بی مهر تو این گمشده سیارۀ تاریک
آبستن رنج است چه دریا چه کویرش
دل سوی تو آورده پناه از غم دنیا
این طفل، یتیم است در آغوش بگیرش
پیش تو مرا پیشکشی نیست جز این شعر
منت به سر من بگذار و بپذیرش
فاضل نظری | وجودتقدیم به حَنان
265
⟨ بیم فرو ریختن ⟩
بی قرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه! بیتاب شدن عادت کمحوصلههاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
«بال» وقتی قفس در زدن چلچلههاست
لی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست
باز میپرسمت از مسئلۀ دوری و عشق
و سکوت تو جواب همۀ مسئلههاست
فاضل نظری | گریههای امپراطورتقدیم به مآه
265
⟨ سیب سرخ ⟩
با هر بهانه و هوسی عاشقت شدهست
فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شدهست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمیشود
گیرم که برکهای، نفسی عاشقت شدهست
ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدهست
پر میکشی و وای به حال پرندهای
کز پشت میلۀ قفسی عاشقت شدهست
آیینهای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شدهست
فاضل نظری | گریههای امپراطورتقدیم به "نوشته های ناتمام"
265
⟨ خطها ⟩
خطی کشید روی تمام سؤالها
تعریفها، معادلهها، احتمالها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعدهها و مثالها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظهها و زمانها و سالها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها و خالها
خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محالها
فاضل نظری | گریه های امپراطورتقدیم به به سوی نور✨
265
⟨ در برزخ بهشت ⟩
در چشم آفتاب چو شبنم زیادیام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادیام
بیهوده نیست روی زمینم نهادهاند
بارم که روی شانه عالم زیادیام
با شور و شوق میرسم و طرد میشوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادیام
همچون نفس غریبترین آمدن مراست
تا میرسم به سینه همان دم زیادیام
جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ
در برزخ و بهشت و جهنم زیادیام
قرآن به استخاره ورق خورد! کیستم؟!
بین برادران خودم هم زیادیام
فاضل نظری | گریه های امپراطورتقدیم به رها🪄
265
⟨ تهمینه ⟩
یادت نرود با دلم از کینه چه گفتی!
زیر لب از آن کینۀ دیرینه چه گفتی؟
این دست وفا بود، نه دست طلب از دوست!
اما تو، به این دست پر از پینه چه گفتی؟
دل، اهل مکدر شدن از حرف کسی نیست
ای آه جگرسوز! به آیینه چه گفتی؟
از بوسۀ گلگون تو خون میچکد ای تیر!
جان و جگرم سوخت! به این سینه چه گفتی؟
از رستم پیروز همین بس که بپرسند:
از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟
فاضل نظری | کتابتقدیم به لاله
265
⟨ توحید ⟩
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم اللّٰه! در تأخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دارِ مکافات است
ز من اقرار با اجبار میگیرند؛ باور کن
شکایت های من ای عشق از این دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل دین حبّ است و حبّ در اصل دین، بیشک
به جز دلدادگی هر مذهبی مشتی خرافات است
فاضل نظری | اکنونتقدیم به Oxymoron🇮🇷
265
⟨ از حافظه آب ⟩
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام رو شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم ز خدا «عقل» طلب میکردم
«عشق» اما خبر از گوشۀ محراب گرفت
نتوانست فراموش کند مستی را
هرکه از دست تو یک قطره میِ ناب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظۀ ماه گرفت؟!
فاضل نظری | گریه های امپراطورتقدیم به ربع قرن زندگی✨
265
جشن عروسی ...
چهار تن شهید ...
۵۰نفر زخمی ...
کودک شهید ...
آه از قلبی که غم اینهمه روضه روش سنگینی میکنه ...
