fa
Feedback
𝟎𝟎𝟏𓅛

𝟎𝟎𝟏𓅛

رفتن به کانال در Telegram

ʀᴇᴀᴅ ᴛʜᴇ...🔞 ɴᴏᴠᴇʟ ꜱʜᴀᴅᴏᴡꜱ ᴏꜰ ᴀᴢᴀʀᴛʜ ʜᴇʀᴇ. 🍂🌒✨️ 𝗕𝗲𝗹𝗾𝗶𝘀 𝗰𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹 𝗰𝗵𝗮𝘁 𝗴𝗿𝗼𝘂𝗽↴ @belqischat . . . (ᴄʜᴀᴛ ᴡɪᴛʜ ᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ| @belqisnovelbot)

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
247
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
-3030 روز
آرشیو پست ها
Repost from Belqis novels
⚠️بچه‌ها من از دوبــاره یه تذڪری بدم‼️ چون بعضے‌ها پیام میدید مے‌پرسید مےگم!
اگه از چنـــل لفت بدیــد ربات دیگه بهتون اجــازه ورود نمےده، ربات چنل‌رو داشته باشید خواستید برگردید بهم پیام بدید درستش ڪنم🛂

Repost from Belqis novels
چون نامزدم بهم خ/ـیانت💔کرده بود منم تصمیم گرفتم همزمان با دوتا مرد❌️💦وارد رابطه بشم🔥‼️
 خــــوندن پارت🔞تری/ـسام💦زنے ڪه به شوهرش❌️🔥خیانت ڪرد↶ 🔸️ Reading Chapter Two Hundred

Repost from Belqis novels
چون نامزدم بهم خ/ـیانت💔رده بود منم تصمیم گرفتم همزمان با دوتا مرد❌️💦وارد رابطه بشم🔥‼️
🔞خــــــوندن پارت❌️💦تری/ـسام زنے ڪه به شوهرش خیانت ڪرد↶ 🔸️ Reading Chapter Two Hundred

بچه‌ها وارد این چنل بشید برای رمان

Repost from Proxy MTProto
Gift
x50

جوایز قرعه‌کشی

50 اشتراک تلگرام پریمیوم برای 3 ماه

تاریخ پایان

Repost from Belqis novels
اون یه مرد وسواسی و کنترلگر بود🔥؛ با ذهنی تاریک و فانتزی‌هایی که هیچ شباهتی به آدم‌های عادی نداشت🧠💦. منم یه دختر عصبیِ شهرستانی بودم که از مردای کنترلگر متنفر بود 🚸و حاضر نبود زیر بار حرف هیچ‌کس بره. همه‌چیز طوری بود که انگار قرار بود از هم فرار کنیم، ولی هارون کاری با زندگیم کرد که راه فراری برام نذاشت❌️😔. اون بلایی سر خانوادم آورد که دیگه انتخابی نداشتم💔؛ یا باید می‌ایستادم و همه‌چیز رو از دست می‌دادم، یا سرم رو پایین می‌انداختم و جلوی مردی که ازش بیزار بودم، شکست رو قبول می‌کردم.💥 ⛔️بـــزن روش تا بخونے↶ داستــــــان من و هآرون🥵💦

Repost from Belqis novels
اون یه مرد وسواسی و کنترلگر بود🔥؛ با ذهنی تاریک و فانتزی‌هایی که هیچ شباهتی به آدم‌های عادی نداشت🧠💦. منم یه دختر عصبیِ شهرستانی بودم که از مردای کنترلگر متنفر بود 🚸و حاضر نبود زیر بار حرف هیچ‌کس بره. همه‌چیز طوری بود که انگار قرار بود از هم فرار کنیم، ولی هارون کاری با زندگیم کرد که راه فراری برام نذاشت❌️😔. اون بلایی سر خانوادم آورد که دیگه انتخابی نداشتم💔؛ یا باید می‌ایستادم و همه‌چیز رو از دست می‌دادم، یا سرم رو پایین می‌انداختم و جلوی مردی که ازش بیزار بودم، شکست رو قبول می‌کردم.💥 ⛔️بـــزن روش تا بخونے↶ داستــــــان من و هآرون🥵💦

Repost from Belqis novels
❌️وقتے شاهزاده قدرتمند کشور رو از بچگے عاشق خودت کردی🤭💦 🔥تایماس ران‌های دختر را از هم فاصله داد. در حالی که نگاه طلایی‌اش
+1
❌️وقتے شاهزاده قدرتمند کشور رو از بچگے عاشق خودت کردی🤭💦
🔥تایماس ران‌های دختر را از هم فاصله داد. در حالی که نگاه طلایی‌اش در چشم‌های دختر دوخته شده بود، آرام کشاله ران او را نوازش کرد و با صدایی بم، زمزمه‌وار گفت: _ «الان دیگه انقدر بزرگ شدی، بتونی منو تو خودت جا بدی عشقِ‌من!»
🔞بچه‌نیـــاد😏💥 🥵زود روی لینک زیر بزنhttps://t.me/+di73gPsoj-lhNmM0

Repost from Belqis novels
╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮ ┏┄┄⊶ تایماس هیچ‌وقت به چیزی جز قدرت و بازی‌های دربار اهمیت نمی‌داد؛ تا ای
╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮ ┏┄┄⊶ تایماس هیچ‌وقت به چیزی جز قدرت و بازی‌های دربار اهمیت نمی‌داد؛ تا اینکه نورآی، شاهدختی با ظاهر آرام و روحی سرکش، وارد مسیرش شد. دختری که برای اولین‌بار هیولای درون تایماس رو بیدار کرد؛ اما وقتی فهمید نورآی سهم برادرش از تاج‌وتخته، وسواسش تبدیل به چیزی خطرناک‌تر شد. ┗┄┄⊷ ┏┄┄⊶ 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫𝐬 ┊📖 Telegraph : خوندن چپتر اول ┊📖 Telegraph : خوندن چپتر دوم ┊👤 Characters : معرفی شخصیت‌ها ┗┄┄⊷ ┏╾ #Shadows_Of_Azarth ♠ ┊Status : Ongoing ┊Genre : Dark Romance • Historical Fantasy🔞 ┊Author : Belqis ├ ┊Characters : Tymus • Nooray ├ ┊Chat With Author : @belqisnovelbot ┗┄┄┄┄╾☛ @belqisnovel ╰┄┄┄┄┄❖🖤❖┄┄┄┄┄╯

Repost from Belqis novels
╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮ ┏┄┄⊶ تایماس هیچ‌وقت به چیزی جز قدرت و بازی‌های دربار اهمیت نمی‌داد؛ تا ای
╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮ ┏┄┄⊶ تایماس هیچ‌وقت به چیزی جز قدرت و بازی‌های دربار اهمیت نمی‌داد؛ تا اینکه نورآی، شاهدختی با ظاهر آرام و روحی سرکش، وارد مسیرش شد. دختری که برای اولین‌بار هیولای درون تایماس رو بیدار کرد؛ اما وقتی فهمید نورآی سهم برادرش از تاج‌وتخته، وسواسش تبدیل به چیزی خطرناک‌تر شد. ┗┄┄⊷ ┏┄┄⊶ 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫𝐬 ┊📖 Telegraph : خوندن چپتر اول ┊📖 Telegraph : خوندن چپتر دوم ┊👤 Characters : معرفی شخصیت‌ها ┗┄┄⊷ ┏╾ #Shadows_Of_Azarth ♠ ┊Status : Ongoing ┊Genre : Dark Romance • Historical Fantasy🔞 ┊Author : Belqis ├ ┊Characters : Taymas • Nurai ├ ┊Chat With Author : @belqisnovelbot ┗┄┄┄┄╾☛ @belqisnovel ╰┄┄┄┄┄❖🖤❖┄┄┄┄┄╯

Repost from Belqis novels
پیام ویدیو00:17

بزنید روی متن تا وارد چنل اصلی بشید

Repost from Belqis novels
⚠️بچه‌ها من از دوبــاره یه تذڪری بدم‼️ چون بعضے‌ها پیام میدید مے‌پرسید مےگم!
اگه از چنـــل لفت بدیــد ربات دیگه بهتون اجــازه ورود نمےده، ربات چنل‌رو داشته باشید خواستید برگردید بهم پیام بدید درستش ڪنم🛂

Repost from 𝟎𝟎𝟏𓅛
فصل نُخُست 𝐓𝐡𝐞 𝐃𝐞𝐯𝐢𝐥 𝐒𝐡𝐞 𝐒𝐚𝐰 “ᴇᴠᴇʀʏᴏɴᴇ ʟᴏᴠᴇᴅ ʜɪᴍ. ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ ᴛʜᴇ ᴛʀᴜᴛʜ.” ● خلاصہ رمـــان " شیطانے ڪہ او دیـــد " آ
فصل نُخُست
𝐓𝐡𝐞 𝐃𝐞𝐯𝐢𝐥 𝐒𝐡𝐞 𝐒𝐚𝐰 “ᴇᴠᴇʀʏᴏɴᴇ ʟᴏᴠᴇᴅ ʜɪᴍ. ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ ᴛʜᴇ ᴛʀᴜᴛʜ.”
خلاصہ رمـــان " شیطانے ڪہ او دیـــد "
آلما، یه دختر ساده که فقط برای درس خوندن پا می‌ذاره به تهران… اما شهر، براش فقط دانشگاه و رویاهای معمولی نداره. یه برخورد اتفاقی، همه‌چی رو عوض می‌کنه. وارث یه خاندان قدرتمند… پسری که جلوی بقیه، بی‌نقصه؛ مودب، آروم، شبیه یه فرشته. همه دوستش دارن. همه بهش اعتماد دارن. جز آلما. چون آلما تنها کسیه که یه چیزو دیده… چیزی که بقیه حتی تصورشم نمی‌کنن. اون لبخندِ بی‌نقص… پشتش یه تاریکی زنده نفس می‌کشه. یه چهره‌ی سرد، کنترل‌گر… و خطرناک. و بدتر از همه؟ اون پسر، آلما رو انتخاب کرده. نه برای عشق… نه برای نجات… برای یه بازی. بازی‌ای که مرز بین ترس و وابستگی رو محو می‌کنه، و هر قدمی که آلما عقب می‌ره… بیشتر توش فرو می‌ره. حالا آلما گیر افتاده… بین فرار کردن از یه هیولا، یا شناختن هیولایی که فقط برای اون، نقابشو برداشته.
رده سنے : بزرگسالان‼️ ژانر : دارڪرومنس/عاشقانہ روانشناختے/معمایی نویسنـــده : بِل‌قِیس