مأمن.
رفتن به کانال در Telegram
Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
304
مشترکین
-224 ساعت
-157 روز
-8030 روز
آرشیو پست ها
304
یه آدم لوسی یه سوال قشنگ و قابل تامل ازم پرسید:
_خودتو دوست داری؟
هنوز دارم به سوالش فکر میکنم(شاید یه دلیل اینکه یادم نمیاد خانمی ازم خواسته بود بهش چی پیام بدم!!)
واقعا خودمو دوست دارم؟!
اولین جواب اینه که: معلومه من عاشق خودمم!
و بعد .. بعد سوال اینه که:
.خب اگه خودتو دوست داری و عاشق خودتی چرا اینجوری میکنی؟
چرا واقعا خودتو به راهی میبری که میدونی تهش چیه!؟
چرا سوالی میپرسی که جوابشو میدونی؟
که به کجا میریم ها؟
ما به گورستان میریم عزیز دلم.
به زودی زود میریم گورستان، کنار اجدادمون به خواب میریم و تجزیه میشیم، اونوقت نه ذهنی میمونه،نه موهایی، نه چشایی نه، نه زبونی..
فقط یه روحه، اونم معلوم نیست کجاس
پس عاشق روح هم بشین، روح همو در یابید!
اینجوری شاید روحاتون باهم گم و گور شن و دست به دست هم برن به جهنم!💁🏽♀️
304
گاهی تلفن زنگ میزند و جهان برای چند دقیقه شکل دیگری پیدا میکند. صدایت از آن سوی سیمها میآید؛ آرام، خسته، کمی عجول، انگار میان چند صفحهی باز، چند امتحان ناتمام و چند ساعتِ کمخوابی گیر افتاده باشی. بعد مکالمه تمام میشود و من میمانم با اتاقی که ناگهان بزرگتر از قبل شده است.
راستش را بخواهی، هنوز چشمهایت را از نزدیک ندیدهام؛ اما بعضی چشمها را آدم پیش از دیدن میشناسد. مثل پنجرهای که شبها روشن است و رهگذر، از دور، فقط نورش را میبیند و دلش میخواهد یک بار نزدیکتر برود.
لبخندت هم از همان چیزهاییست که آدم را گرفتار میکند. نه به خاطر زیباییاش؛ به خاطر آن اندوه پنهانی که گاهی پشت زیباترین لبخندها زندگی میکند.
چند شب پیش دو نفر را دیدم که بیهراس از فاصلهها به هم تکیه داده بودند. نمیدانم چرا ناگهان دلم گرفت. مثل شاخهای که باد از کنارش گذشته باشد و چیزی از خودش نبرده باشد، اما شاخه تا صبح بلرزد.
بعدتر از کنار یک قنادی عبور کردم. بوی شیرینی تازه در هوا پیچیده بود. مردم میآمدند و میرفتند و من به ویترینی خیره مانده بودم که هیچ نسبتی با من نداشت. بعضی آدمها حتی وقتی حضور ندارند، سایهشان از ما زودتر به خیابانها میرسد.
و اینها همه شاید بچگانه باشد؛ همانقدر بچگانه که آدم از یک تصویر، از یک خاطره، از یک نام یا از بوی نان تازه دلگیر شود. اما دل هیچوقت سن خودش را نمیفهمد.
امشب دوباره نقشهای را باز کردم. شهرها دور بودند. دریاها میانشان خوابیده بودند. و من به این فکر میکردم که آرزویم چیز عجیبی نیست؛ فقط یک روز، یک ساعت، نشستن روبهروی تو. بیواسطهی صفحهها، بیواسطهی فاصلهها، بیواسطهی این سیمهای بلند.
فقط یک بار ببینم هنگام سکوت، چشمهایت چه میگویند.
فقط یک بار.
و اگر جهان اندکی مهربان باشد، شاید پیش از آنکه چمدانها راه خودشان را پیدا کنند و جادهها نام مرا از یاد ببرند، فرصتی کوتاه به ما بدهد؛ فرصتی به اندازهی شناختن.
نه بیشتر.
من عجلهای برای رسیدن ندارم.
فقط دلم نمیخواهد تمام عمر، حسرتِ نگاهِ روبهرو را با خودم حمل کنم.
و من هنوز اینجا نشستهام؛ میان چند رؤیای دور، چند پرندهی مهاجر و چراغی که هر شب روشن میماند.
انگار جهان هر روز خانهای دیگر میسازد؛
و هر خانه،
راهِ دیگریست
برای نرسیدن.
#آژوان
