مأمن.
رفتن به کانال در Telegram
Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
302
مشترکین
-224 ساعت
-157 روز
-8030 روز
آرشیو پست ها
302
میزان خوش خطی بقل دستیم😭🥹❤️
یجوری اون قشنگ مینویسه من بد، که معمولا به جای نوشته ی خودم مال اونو میخونم😂💔😭
حتی نگاه کردن بهش هم آدمو تحریک میکنه به درس خوندن(برخلاف دفتر خودم😂)
302
به تاراج داد آن همه بوم و رست
به یکبارگی دست بد را بشست
چنین گفت کامروز بیگاه گشت
ز پیگارمان دست کوتاه گشت
برآرم به شبگیر ازین باره گرد
ببینند آسیب روز نبرد
302
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » سهراب »
بخش ۷
چو آگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود برسان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
چنان ننگش آمد ز کار هجیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید دِرْع سواران جنگ
نبود اندر آن کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگآوران
دلیران و کارآزموده سران
چو سهراب شیراوژن او را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
چنین گفت کامد دگر باره گور
به دام خداوند شمشیر و زور
بپوشید خفتان و بر سر نهاد
یکی ترگ چینی به کردار باد
بیامد دمان پیش گرد آفرید
چو دخت کمندافگن او را بدید
کمان را بزه کرد و بگشاد بر
نبد مرغ را پیش تیرش گذر
به سهراب بر تیر باران گرفت
چپ و راست جنگ سواران گرفت
نگه کرد سهراب و آمدش ننگ
برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ
سپر بر سر آورد و بنهاد روی
ز پیگار خون اندر آمد به جوی
چو سهراب را دید گردآفرید
که برسان آتش همی بردمید
کمان بزه را به بازو فگند
سمندش برآمد به ابر بلند
سر نیزه را سوی سهراب کرد
عنان و سنان را پر از تاب کرد
برآشفت سهراب و شد چون پلنگ
چو بدخواه او چاره گر بد به جنگ
عنان برگرایید و برگاشت اسپ
بیامد به کردار آذرگشسپ
زدوده سنان آنگهی درربود
درآمد بدو هم به کردار دود
بزد بر کمربند گردآفرید
زره بر برش یک به یک بردرید
ز زین برگرفتش به کردار گوی
چو چوگان به زخم اندر آید بدوی
چو بر زین بپیچید گرد آفرید
یکی تیغ تیز از میان برکشید
بزد نیزهٔ او به دو نیم کرد
نشست از بر اسپ و برخاست گرد
به آورد با او بسنده نبود
بپیچید ازو روی و برگاشت زود
سپهبد عنان اژدها را سپرد
به خشم از جهان روشنایی ببرد
چو آمد خروشان به تنگ اندرش
بجنبید و برداشت خود از سرش
رها شد ز بند زره موی اوی
درفشان چو خورشید شد روی اوی
بدانست سهراب کاو دخترست
سر و موی او ازدر افسرست
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه
سواران جنگی به روز نبرد
همانا به ابر اندر آرند گرد
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
بینداخت و آمد میانش ببند
بدو گفت کز من رهایی مجوی
چرا جنگ جویی تو ای ماهروی
نیامد بدامم بسان تو گور
ز چنگم رهایی نیابی مشور
بدانست کاویخت گردآفرید
مر آن را جز از چاره درمان ندید
بدو روی بنمود و گفت ای دلیر
میان دلیران به کردار شیر
دو لشکر نظاره برین جنگ ما
برین گرز و شمشیر و آهنگ ما
کنون من گشایم چنین روی و موی
سپاه تو گردد پر از گفتوگوی
که با دختری او به دشت نبرد
بدین سان به ابر اندر آورد گرد
نهانی بسازیم بهتر بود
خرد داشتن کار مهتر بود
ز بهر من آهو ز هر سو مخواه
میان دو صف برکشیده سپاه
کنون لشکر و دژ به فرمان تست
نباید برین آشتی جنگ جست
دژ و گنج و دژبان سراسر تراست
چو آیی بدان ساز کت دل هواست
چو رخساره بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را
یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان
بدو گفت کاکنون ازین برمگرد
که دیدی مرا روزگار نبرد
برین بارهٔ دژ دل اندر مبند
که این نیست برتر ز ابر بلند
بپای آورد زخم کوپال من
نراندکسی نیزه بر یال من
عنان را بپیچید گرد آفرید
سمند سرافراز بر دژ کشید
همی رفت و سهراب با او به هم
بیامد به درگاه دژ گژدهم
درِ باره بگشاد گرد آفرید
تن خسته و بسته بر دژ کشید
در دژ ببستند و غمگین شدند
پر از غم دل و دیده خونین شدند
ز آزار گردآفرید و هجیر
پر از درد بودند برنا و پیر
بگفتند کای نیکدل شیرزن
پر از غم بد از تو دل انجمن
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ
نیامد ز کار تو بر دوده ننگ
بخندید بسیار گرد آفرید
به باره برآمد سپه بنگرید
چو سهراب را دید بر پشت زین
چنین گفت کای شاه ترکان چین
چرا رنجه گشتی کنون بازگرد
هم از آمدن هم ز دشت نبرد
بخندید و او را به افسوس گفت
که ترکان ز ایران نیابند جفت
چنین بود و روزی نبودت ز من
بدین درد غمگین مکن خویشتن
همانا که تو خود ز ترکان نهای
که جز بآفرین بزرگان نهای
بدان زور و بازوی و آن کتف و یال
نداری کس از پهلوانان همال
ولیکن چو آگاهی آید به شاه
که آورد گردی ز توران سپاه
شهنشاه و رستم بجنبد ز جای
شما با تهمتن ندارید پای
نماند یکی زنده از لشکرت
ندانم چه آید ز بد بر سرت
دریغ آیدم کاین چنین یال و سفت
همی از پلنگان بباید نهفت
ترا بهتر آید که فرمان کنی
رخ نامور سوی توران کنی
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
چو بشنید سهراب ننگ آمدش
که آسان همی دژ به چنگ آمدش
به زیر دژ اندر یکی جای بود
کجا دژ بدان جای بر پای بود
302
Repost from N/a
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من میدانم که تو از دوری خورشید چهها میبینی تو هم ای بادیهپیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی من مگر طالع خود در تو توانم دیدن که توام آینه بخت غبارآگینی باغبان خار ندامت به جگر میشکند برو ای گل که سزاوار همان گلچینی نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی کی بر این کلبه طوفانزده سر خواهی زد ای پرستو که پیامآور فروردینی شهریارا اگر آیین محبت باشد جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی
-شهریار
302
من اینو از چنل زهرا دزدیدم😂
خیلیییییی قشنگه، دم نوازنده اش گرم، خیلی گوش نوازه😍
حیفم اومد شما نشنویدش
302
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پارا دید،نتواند
که ره تاریک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس،کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای
منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم
منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم،دشنام پس آفرینش،نغمه ی ناجور
نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای،دلتنگم
حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست،مرگی نیست
صدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگزارم
چه می گویی که بیگه شد،سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است
حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر،در ها بسته،سر ها در گریبان،دستها پنهان
نفسها ابر،دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
مهدی اخوان ثالث
302
Repost from N/a
اونایی هم که میگن نه اون عوض میشه یا خودم خوبش میکنم
احمقی
واقعا احمقی که فکر میکنی همچین چیزی ممکنه
به زندگی واقعی برگردین، این یه کتاب یا فیلم نیست
زندگی تلخه
آدما تلخ تر
302
Repost from N/a
هیچ وقت اما هیچ وقت نزارین کسی از حد و مرز هاتون رد بشه
چه دوست باشه چه اشنا چه غریبه!
همینکه چیزی نگین و سکوت کنید و فکر کنید شاید خودش درست بشه یه تفکر و کار احمقانه هست
ذات آدما عوض نمیشه پس منتظر معجزه نباشین تا تغییر کنه
خودتون دست به کار بشین و اونو حذف کنید
هیچ آدمی اونقدر ارزشمند نیست تا باعث آسیب روانی و جسمی به شما بشه
خودتون ارزشمندتر هستین قدر خودتون رو بدونید و هر سگی رو به زندگیتون راه ندین
302
Repost from girl in 'blue'
-اون کاری که هزار ساله داری پشتِ گوش میندازیش نهایتاً ۵ ساعت وقت بگیره!
برو انجامِش بده!
+نه،آخه آماده نیستم.
-خب تا انجامِش نَدی که آماده نمیشی!
