مأمن.
رفتن به کانال در Telegram
Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
308
مشترکین
-124 ساعت
-147 روز
-9830 روز
آرشیو پست ها
308
Repost from мели
فور کن چنلت 𝟣𝟢𝟢+ جذب رایگان بت بدم🌶🙇🏻♀
اینجا و اسپانسر جوین باش حتما❕
چنلو پین کن شاتشو بده باتم📌
شات فور زدن بنر و جوین چنل اصلی و چنل اسپانسر + تگ چنلتون بدید باتم.
ι𝖽 𝖬ᥱᥣι : @fldermelibot
308
Repost from مگه تموم عمر چندتا بهاره؟🍎
اینجا جوین شو و این پیام و فور کن،
فولدر بزنم جذب +۲۵۰بگیری.
308
گر باده خوردی تو با خردمندان خور
یا با صنمی لاله رخی خندان خور
بسیار مخور ورد مکن فاش مساز
اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور
خیام
308
دوست عزیزم
حالم خوش نیست.بارها و بارها جملات مناسب را چیده ام ولی باز کلمه ها برای بیان احساسات این دل کوچک کافی نیست.هیچ وقت کافی نبوده.از عشق و نفرت نوشتی.عشقی در این دنیا نسیبم نشده است.محبت ها و دوست داشتن چیزی فراتر از کلمات پوچ نیستند.امروز دلی را شکستم.نمی دانم شاید مرا ببخشد یا شاید هم نه،ولی دیگر اهمیت ندار.من خودم را نمیبخشم.لج باز تر احمق و متاسف تر از آنم که عذری بخواهم.فکر میکنم صادقانه ترین عذرخواهی همان است که متاسف باشیو توقع بخشش نداشته باشی.حالا اما یادم رفته چگونه ناراحت و یا متاسف باشم.از نفرت پر شده ام.این نفرت داخل قلبم چرک کرده است.توانایی بخشش را از من گرفته و حالا دارد اطرافیانم را مسموم میکند.نه می توانم و نه می خواهم به آینه نگاه کنم.دوباره به انزوا برگشته ام.می خواهم بخوابم تت احساس نکنم.به زور چشمانم رامی بندم ولی خوابم نمیبرد.ساعت های بیهوده فقط با خود میجنگم.بعد که خوابم میبرد کابوس های بی معنی تر از زندگی میبینم.کاش فقط ای کاش من هم خواهر و مادری داشتم تا سرم را روی زانویش بگذارم و سفره دل باز کنم.ولیکن این چرک متعتفن نفرت از خودم حالا خانواده را نیز مسموم کرد.همه شان مردند.من همه خانواده را کشتم.
308
به کاف جیم،
از نفرتها پرسیده بودی، از نفرتت به من. راستش را بخواهی، اگر عشق و نفرت دو سرزمین جدا بودند، آدمها اینقدر میانشان گم نمیشدند. من همیشه فکر کردهام، نفرت، فرزند ناخلف عشق است؛ همان که دیر به دنیا میآید اما ماندنش طولانیتر است.
از آن جوان و آغوش مادرش گفتی. من هم آدمهایی را دیدهام که نام کسی را با خشم بر زبان میآورند، اما اگر نیمهشب تلفنشان زنگ بخورد، اولین نفرند که کفشهایشان را به پا میکنند و به سمت او میدوند.
پس بگذار اعتراف کنم؛ شاید حق با تو باشد. شاید ما محکومیم که دوست بداریم و همزمان، از زخمهایی که همان دوست داشتن بر ما گذاشته متنفر باشیم.
اما دربارهی احوالاتم...
متأسفم که ناامیدت میکنم، اما هنوز زندهام. البته اگر بخواهیم دقیق باشیم، از وقتی ندیدمت، چیزی میان زنده بودن و سرگردانیام. و بله، از قارهها، مرزها و تمام فاصلههایی که تصمیم گرفتهاند میان ما بایستند، دل خوشی ندارم. حتی از آن پروژه لعنتیت هم که تو را از من دزدید.
با این حال، گمان نکن این نامهرا از سر دلتنگی نوشتهام؛نه! صرفا برای آن است که مبادا با خوی ایرانیات به سراغ موهایم بیایی. هرچند بعید میدانم بعد از این تهدید، موی زردی برایم باقی بماند.
و اما آن دختر چینی رباتی یخمکی...
اولا که تهمت زدن کار پسندیدهای نیست. ثانیا، اگر قرار باشد کسی بابت حسادت بازخواست شود، فکر میکنم باید نگاهی به این نامهی چند صفحهای و میزان"مننن!!" های درونش بیندازی.
درمورد برادر زادهام هم، حقیقتا از شنیدن خبر دختر بودنش خوشحال شدم؛ فقط اميدوارم پیش از آنکه مرا "عمه " صدا بزند، فرصت دفاع از خودم را داشته باشم!
در پایان، اگر روزی دوباره یکدیگر را دیدیم، قول میدهم بحث عشق و نفرت را از نو آغاز کنم؛ شاید آن روز بالاخره فهمیدیم چرا آدمها بیشترین نفرتشان را نثار کسانی میکنند که زمانی بیش از همه دوستشان داشتهاند.
با احوالی که نه آنقدر خوب است که انکار دلتنگی کند و نه آنقدر بد که تو را پیروز اعلام کند،
حدیث🎀
۲۰۲۶/۷/۳۰
