Chips Family
رفتن به کانال در Telegram
280
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
280
متاسفم که اییو رو ادامه ندادم:)
حالا چنل چی میشه چنل میمونه منم میام حرف میزنیم براتون وانشات یا ادیت میزارم شایدم یه روز برگشتم و اییو رو ادامه دادم یا با اییو جدید برگشتم🤷🏻♀
280
وقتی یه نویسنده شروع میکنه به نوشتن یه داستان، اون داستان کمکم فقط یه داستان نمیمونه. میشه بخشی از فکرش، روزهاش، ذوقش و حتی یه تیکه از زندگیش. چیزی که مینویسه، از یه جایی به بعد واقعاً دلی میشه؛ چون برای تکتک اتفاقهاش وقت گذاشته، با شخصیتهاش زندگی کرده و برای ادامهش ذوق داشته.
ولی نوشتن چیزی که دیگه برای نوشتنش ذوق نداری، یه چیز کاملاً متفاوته.
نویسنده برای نوشتن باید بخواد که بنویسه. باید یه چیزی توی دلش باشه که هلش بده سمت نوشتن، نه اینکه بشینه و خودش رو مجبور کنه که «باید این چپتر رو بدم».
من قبلتر برای اییو قبلیم تقریباً هر چند روز یه بار مینوشتم، چون واقعاً دلم میخواست. ولی برای همین اییو، حتی برای چپتر اولش چند روز خودم رو مجبور کردم که بنویسم و تکهتکه جلو بردمش تا بالاخره بتونم منتشرش کنم.
و وقتی این اتفاق ادامه پیدا کنه، داستان کمکم از چیزی که دلی بوده، تبدیل میشه به یه وظیفه.
حتی اگه چند نفر بخوننش، دوستش داشته باشن و منتظر ادامهش باشن، باز هم نمیخوام چیزی رو فقط به خاطر اینکه «باید ادامهش بدم» بنویسم. چون اون موقع دیگه خودم موقع نوشتنش اون ذوق و حسی رو ندارم که باید داشته باشم.
یه داستان برای نویسنده شبیه بچهایه که خودش بزرگش میکنه. برای بزرگ کردنش وقت میذاره، براش فکر میکنه و دوستش داره. ولی فرق بزرگی هست بین اینکه با عشق بزرگش کنی و اینکه فقط چون احساس میکنی وظیفهته، به بزرگ کردنش ادامه بدی.
من هنوز این اییو رو دوست دارم. هنوز ایدههاش رو دوست دارم و هنوز میدونم میتونه خیلی خندهدار و قشنگ بشه. ولی شاید دیگه اون حس قبلی برای نوشتنش رو نداشته باشم
و برای من، نوشتن وقتی ارزش داره که از ته دل بخوامش، نه وقتی که فقط مجبور باشم انجامش بدم با وجود همه اینا جاش همیشه توی قلبمه🤍
