fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

کانون تولید محتوا( پویا نگاران)

کانون تولید محتوا( پویا نگاران)

رفتن به کانال در Telegram

🎙 از پشت میکروفن تا روی صحنه… جایی برای صداها، ایده‌ها و قلم‌های خلاق 🎭✨ ادمین پاسخگو کانال:👇🏻 @WwAdmin_poyangaran1 ارتباط با دبیر کانون:👇🏻 @Dabir_poyangaran

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
323
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+97 روز
+3830 روز
آرشیو پست ها
📝شماره ۱۳: در سکوت پارک، پیرمردی و گربه‌اش، تصاویری از همدلی را به تصویر کشیده‌اند. روی نیمکتی که خاطرات زیادی را در دل دارد، پیرمردی با چهره‌ای آسمانی، همدم کوچکش را در آغوش گرفته و هر دو در پناه یکدیگر، آرامش یافته‌اند. گربه، چشم‌هایش را بسته و گرمای حضور پیرمرد را حس می‌کند. این لحظه، شرحی ساده اما پرمفهوم از پیوند پاک میان موجودی از طبیعت و انسانی مهربان است؛ داستانی بی‌کلام در وصف اعتماد و همراهی. ✍️مریم قاسمی

📝شماره ۱۲: مرد عادت هر روزه پیدا کرده بود. قبلتر با دوستانش در پارک جمع میشدند و شطرنج بازی میکردند. همیشه این بازی برای او اهمیت داشت و خیلی جدی در برنامه های روزانه خود جا میداد برای دیدن دوستان و شطرنج بازی کردن در پارک. اما روزگار به همین روال نماند. از گوشه و کنار حرفهایی میشنید. از پیرمردهای هم سن و سال خود حرفهای عجیبی میشنید که او را به فکر میبرد. اینکه اوضاع اقتصادی چقدر بر جوانان و ملت فشار آورده و کم کم دارد به اعتراضات خیابانی کشیده میشود. پیر مرد در طول عمرش هیچگاه مسئله معیشت برای او نگرانی نداشته. او شغل نان و آب داری داشته بوده و الان هم در بازنشستگی‌اش حقوق خوبی دریافت میکرد. برای همین زیاد پر و بالی به حرفهای دوستانش نمیداد. فقط تمرکزش بر صفحه سیاه و سفید شطرنج بود و گاهی سری تکان میداد که نشان بدهد گوشش به دوستانش هست. کم کم بحث ها بالا میگرفت و بازی عقب می‌افتاد. گاهی وضعیت را با مهره های شطرنج مثال میزدند. و بازی با مکث طولانی همراه بود. زمان گذشت و دیگر وضعیت به قبل برنگشت. یکی دوتا از دوستانش که دغدغه زندگی آرامی داشتند دیگر به جمع شطرنج بازان برنگشتند و زندگی آنها به زندگی ابدی آرامی بدل شد. پیرمرد بیشتر فکر میکرد و بیشتر میخوابید. از غم از تنهایی و از درد. او گیج بود و حس گنگ داشت به اتفاقات دور و برش. هر روز یاد حرفهای دوستانش می‌افتاد و فکر میکرد و فکر و در آخر غم بزرگی بر دلش مینشست و ناراحت بابت آنچه گذشت... روزی در پارک راه میرفت و فکر های گذشته دوباره هجوم آورده بودن بر لبه صندلی نشست... بغض غم و درد دوستانش به جانش افتاد. نمیتوانست نفش بکشد درون خودش مچاله شد و روی نیمکت خوابید. سرش داغ شده بود از هجوم آه هایی که از دلش به سمت چشمانش حرکت میکرد تا قطره قطره اشک بشوند و سرازیر لحظه ای چشمانش را بست. متوجه موجودی نرم و لطیف شد. یک گربه. یک گربه سیاه و سفید چون صفحه شطرنج خودش را به پیرمرد نزدیک کرد و با چشمان تیله ای براقش سرش را کج گرفته و به پیرمرد نگاه میکرد. پیرمرد نگاه اشک آلودش به چشمان گربه دوخته شد لبخندی زد و دستش را باز کرد و گربه به آرامی در بغل او جا گرفت. الان پیرمرد حس بهتری داشت. دل و روحش آرام شده بود. لبخند بر لبانش بود و اشکهایش بر گونهایش خشک شده بودند. از آن به بعد گربه دوست او شد. پیرمرد حرف هایش را برای گربه تعریف میکرد. از همان حرفهایی که دوستانش پیشتر میزدند و او قدرت فهمش را نداشت. ولی الان فرق میکرد. خیلی فرق می‌کرد. ✍️صالحه قانعی

لطفا رای بدین با لایک و دیس لایک بیشترین لایک ها برندگان چالش میشونددد😎🤍

📝شماره ۱۱: در گذرگاهِ شلوغِ زیستن، جایی که زمان با تیک‌تاکِ مداومش می‌کوشد همه را به دویدن وادارد، در این گوشه‌ی دنجِ پارک، زیرِ سایه‌سارِ درختان، مردی بر نیمکتِ سبز رنگِ پارک، در سکوتِ بعدازظهر، پلک‌هایش را بر هم نهاده. خستگیِ روز، او را به آغوشِ امنِ طبیعت کشانده و در این میان، ناخوانده مهمانی، تمامِ دنیا را در گرمایِ سینه‌ی او یافته است. این گربه‌ی کوچک، فارغ از تمامِ دغدغه‌هایِ بودن، بر اقیانوسِ آرامِ پیراهنی آبی، کشتیِ تنش را به لنگرگاهِ امنیت سپرده. گویی در این لحظه، ساعت‌های جهان از کار ایستاده‌اند تا این سکوتِ مقدس شکسته نشود. آرامش، همین است؛ همین که بدانی در این پهنه‌ی خاک، تپشِ قلبِ تو، تکیه‌گاهِ موجودی دیگر است. آن پیراهنِ چهارخانه، بومِ نقاشیِ مهربانی شده؛ جایی که نه سیاستِ روزگار، نه تلاطمِ تقدیر و نه هیچ دغدغه‌ای، راه ندارد. فقط دم و بازدم، و ریتمِ خوابی که از پیوندِ دو جانِ بی‌ادعا، سمفونیِ عشق می‌سازد. ✍ الناز الیاسی بختیاری

📝شماره ۱۰: در نیمروز آفتابی، روی نیمکتی چوبی در دل پارکی سرسبز، پیرمردی و گربه‌ی کوچک همراهش در آرامشی عمیق آرمیده بودند. گرمای ملایم آفتاب بر پوستشان می‌تابید و نسیم خنکی عطر گل‌ها را به مشامشان می‌رساند. گربه، با پنجه‌هایش که به نرمی پیرمرد را در آغوش گرفته بود خوابی شیرین می‌دید و پیر مرد که حالا همچون پسر بچه ای سری در جهانی از رویا سیر می‌کرد. به موقعی که با دوستانش در کوچه بازی میکردند. در خانه با بچهای فامیل میدویند و میخندیدند. تمام ان حس های ناب دوباره برگشته بود. و در یه تکه موجود زنده نرم زیبا جا گرفته بود. سکوت دلنشین پارک، تنها با صدای پرندگان و تکان خوردن شاخه ها و برگ ها در هم می‌شکست و این تصویر، نمادی از صمیمیت و آرامشی بود که میان انسان و حیوان می‌تواند وجود داشته باشد. مطهره کارگر

📝شماره ۹: من، راوی این صحنه، شاهد لحظه‌ای بودم که در آن، شهر با تمام شتاب و دغدغه‌هایش، برای چند نفس کوتاه، از حرکت ایستاد. مرد، در آشفته‌بازار روزگار، نمادی از خستگی و شاید تنهایی بود و آن گربه، حضوری ناخوانده اما ملموس از طبیعت در بطن شهر. دیدم که چگونه این دو، بی‌آنکه کلامی رد و بدل شود، داستانی از همزیستی و نیاز را روایت کردند؛ گربه، به دنبال گرما و امنیت، و مرد، شاید ناخودآگاه، در پی یافتن ردی از لطافت و بی‌ریایی در دنیای پردغدغه. از دید من، این صحنه، نمایشی بود از اتفاقات گاه و بی‌گاه زندگی؛ لحظاتی که پیش‌بینی نمی‌شوند اما تأثیری بر جای می‌گذارند. مرد، با سکوت و پذیرش نسبی خود، و گربه، با جسارت و طبیعی بودنش، هر دو در قاب این نیمکت پارک، تصویری از زندگی واقعی را ترسیم کردند؛ واقعیتی که گاه تلخ است، گاه شیرین، اما همیشه در جریان. من، به عنوان راوی، تنها ناظر بودم، شاهد تلاقی سرنوشت‌های ناخواسته و آن لحظه کوتاه آرامش یا بی‌تفاوتی که در بطن خود، هزاران حرف ناگفته داشت. فرشته عابدینی

📝شماره ۸: مرد میانسال که خستگی روز بر چهره‌اش سنگینی می‌کرد، روی نیمکت پارک نشسته بود. گربه‌ای ولگرد، گویا گرما یا شاید بوی غذا را حس کرده بود، بی‌ملاحظه به سمت او آمد و روی شکمش ولو شد. مرد، غافلگیر از این جسارت، لحظه‌ای مکث کرد. سرش را کمی چرخاند و نگاهی گذرا به گربه انداخت. احتمالاً در ذهنش به لزوم شستن لباس‌هایش یا خطر بیماری فکر کرد. حس حضور گربه روی شکمش، نه حس دلنشین و شاعرانه‌ای، بلکه بیشتر یادآور مسائل بهداشتی و ناخوشایندی‌هایی بود که ممکن بود به دنبال داشته باشد. شاید کمی دلش می‌خواست گربه را کنار بزند، اما شاید هم از روی بی‌تفاوتی یا ناتوانی در ایجاد مزاحمت برای حیوان، اجازه داد که همچنان آنجا بماند. این تصویر، بیشتر بازتابی از واقعیت‌های زندگی شهری بود؛ رویارویی اجتناب‌ناپذیر با حیوانات ولگرد و دغدغه‌هایی که این برخوردها به همراه دارند، نه یک صحنه عاشقانه یا آرامش‌بخش. ریحانه حیدری

📝شماره هفتم: در آغوش پارک، جایی که هیاهوی شهر رنگ می‌باخت و سکوت، ترانه‌سرای اصلی می‌شد، مردی میانسال بر نیمکتی چوبی لمیده بود. چشم‌هایش، خسته از روزگار، به افق خیره مانده بود و در خیال خویش، سیر می‌کرد. ناگهان، حضوری نرم و مخملین، توجهش را جلب کرد. گربه‌ای خاکستری با چشمانی زمردین، بی‌پروا خود را بر شکم او جای داد و در گرمای ناخواسته‌اش، آرام گرفت. هر دو، گویی در جهانی دیگر غوطه‌ور بودند. گربه، با خرخرهای ملایمش، آرامش را به روح خسته مرد هدیه می‌کرد و مرد، با دستی که ناخودآگاه بر موهای نرم گربه کشیده می‌شد، پیوندی نادیده را آغاز کرده بود. عطر خاک نم‌گرفته پارک که پارکبان با آبپاشش به محوطه سر سبز پارک را جان میبخشید، با عطر تن گربه و حضور آرام مرد، آمیخته و فضای زیبایی پدید آورده بود. دستانی که روزی مشعل کار یا ابزار سازندگی بوده، اکنون به نوازش لطیف موجودی کوچک مشغول بود و گویی در آن نوازش، تمام خستگی‌ها و دغدغه‌های دنیا شسته می‌شد. شاید سعادت زندگی در همین باشد . موجودی در کنارت ارام بگیرد و با حس لطیفی نگاه بر گذر عمر کنی. و هیچ صدایی جز نفس‌های آرام دو همدم ناخوانده شنیده نمی‌شد. گربه، چون نگینی سیاه بر مخمل باغ، آرام و رها، و مرد، چون کوهی استوار و صبور، در این مکالمه بی‌کلام، غرق در حس یگانگی و آرامشی بودند که تنها طبیعت و حضوری از جنس پاکی می‌توانست ارزانی‌شان دارد. این، نه یک تصادف، که تبلور لحظه‌ای از همزیستی مسالمت‌آمیز و آرامش محض بود، جایی که دل‌ها بی‌کلام، یکدیگر را درک می‌کردند. زهرا کمالی

📝شماره ششم: خیلی روز خسته کننده و البته وحشتناکی بود. از یه طرف باد بهاری و سرمای شب تا صبح ، از طرف دیگه اذیت کردن های بچه ها یه درد به درد تنهایی اضافه کرده بود. حسابی کلافه روی صندلی تو پارک نشسته بودم که یه آقاهه خیلی محترمانه ازم اجازه خواست کنارم بشینه و گفت کاریم نداره . من که اولش فکر کردم مثل بقیه میخواد اذیت کنه و توی لاک دفاعی فرو رفتم، ولی خب صورت خسته اش اینو نشون نمی‌داد. خودمو کنار کشیدم که اونم بتونه بشینه. چند دقیقه ای توی سکوت، به روی به رو خیره شده بود و توی فکر بود که یه دفعه شروع کرد به حرف زدن. اولش فکر کردم دیوونه شده، ولی بعد فهمیدم داره با من صحبت میکنه. تعجب کردم ولی خب از کارش خوشم اومد، خیلی وقت بود که تنها بودم و هم صحبت درست و حسابی نداشتم. مرد از اتفاقات دور و برش میگفت، از اینکه توی این دنیای شلوغ کسی نیست درکش کنه، از این میگفت که این شبای بهاری، چقدر سخت میگذرن و اون وجودش شب تاصبح توی تنهایی از فکر و خیال یخ میزنه. از این میگفت که چقدر بعضی از آدما سنگدل شدن و راه به راه اذیتش میکنن. سکوت که کرد حس کردم منم درد و دل کنم که چیزی نمیشه، پس من هم شروع کردم همه چیز را گفتم، جوری که انگار تک تک میو کردن هام رو متوجه میشه به حرفام گوش داد. الان خیلی وقته باهم زندگی می‌کنیم و هر دو همه دیگه رو کاملا می‌فهمیم. شاید عجیب باشه ولی، دوستیمون خیلی قوی تر از دوستی آدما است. هر سال به مناسبت آشناییمون جشن میگیریم و مثل روز اول میریم توی پارک، روی همون صندلی، از خستگی دنیا و کاراش و برای رهایی چند دقیقه ای از همه چیز، چشم هامون رو می‌بندیم و به این فکر می‌کنیم که ما چقدر باهم خوشبختیم. فاطمه قائدی

📝شماره پنجم: خواب بودم،خوابی خوش در اغوش مردی جدای از انسان های دیگر و ورای هرچه از جامعه سنگدل می‌بینید او فرق داشت ، تفاوت آشکارا درو پیدا بود دوست من، آن مرد کمی سالخورده، چنان آرامشی القا میکرد که می‌توانستم سال ها روی سینه اش بخوابم و صدای دلنشین و آواز تپش قلبش را بشنوم من در زندگی ام ادم های زیادی را دیدم بعضی از آنها از من بدشان می اید بعضی دیگر در کمال ناباوری از من می‌ترسند و بعضی هم از روی ریا گاهی وقت ها دستی به سر من می‌کشند اما این مرد همان کسی بود که زندگی را به من آموخت اوایل با خود میگفتم کاش انسان بودم،اما چندی که گذشت و در ان جامعه خفت بار کمی سر و گوش اب دادم دیدم که انسان بودن هم چندان اش دهن سوزی نیست بعضی انها از سحر خروس خون تا بوق سگ کار می‌کنند و فردا و پس فردا و پسین فردا این روندشان مدام و مدام تکرار میشود و انگار برده پول هستند تا پول برده انها بعضی ها هم گه گاهی دنبال کار می‌روند و عقیده بر این دارند که هرچه بادا باد اه که چه جامعه کسل کننده ای بعضی هاشان از این ور بوم می افتند و دیگری ها از ان ور انگار اعتدال را از میانشان زدوده اند دزدیده اند و افسوس که هیچ یادی از اعتدال در خاطر انها وجود ندارد شما می پندارید که من گربه ای بیش نیستم آری درست هم فکر میکنید و من قرار هم نیست از گربه ای فراتر باشم بسیاری از این حرف هارا دوست عزیزم ، همان مرد سالخورده به من آموخت آموخت که تو گربه ای پس مثل گربه ها زندگی کن و شماهم بدانید که انسان هستید و مثل انسان زندگی کنید ای به ظاهر اشرف مخلوقات بنظرم زیادی سخن گفتم،دیگر ترجیح می‌دهم به اغوش دوستم برگردم و در بعد از ظهر بهاری از خواب دلنشین و زندگی جدیدی که یافتم،لذت ببرم. محمد صدرا عدالت زاده

📝شماره چهارم: در گوشه‌ای از این شهر شلوغ و پرهیاهو، درست روی نیمکت سبز و رنگ‌ورو رفته یک پارک، زمان برای لحظاتی از دویدن ایستاده است. انگار تمام دغدغه‌ها، شتاب‌ها و سروصداهای دنیا پشت برگ‌های درهم‌تنیده این درختان جا مانده‌اند تا این چند متر مربع، به امن‌ترین نقطه زمین تبدیل شود. مردی خسته از روزمرگی‌ها، سنگینی و غبار روز را به سایه خنک پارک سپرده و در خوابی عمیق رها شده است؛ خوابی که شاید فرار کوتاهی باشد از تمام مسئولیت‌های بزرگی که روی شانه دارد. اما زیبایی اصلی این قاب، در این پیراهن چهارخانه است؛ جایی که به یک پناهگاهِ گرم و بی‌ریا تبدیل شده. بچه‌گربه‌ای کوچک و راه‌راه، بی‌خبر از تمام حساب‌کتاب‌های آدم‌بزرگ‌ها، خودش را روی سینه مرد رها کرده است. او نه به دنبال غذاست و نه ترسی از دنیای غریبه‌ها دارد تنها جذبِ گرمای تنِ یک انسان و تپش‌های منظمِ قلبی شده که حالا برایش حکم یک لالایی آرامش‌بخش را دارد. فهیمه امینی

📝شماره سوم: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با صدای حاج خانم از خواب بیدار شد. اول به دور و برش و بعد، به ساعت نگاهی انداخت. دوباره صدای حاج خانم بلند شد: علی آقا نون نداریما! شب نگی چرا باید نون خشک بخورما!؟ از من گفتن بود. علی آقا از جایش بلند شد. آبی به سر و صورت زد، لباسش را عوض کرد، کیف پولش را برداشت و راهی شد. به پارک سر کوچه که رسید، تازه یادش افتاد که نانوایی هنوز بسته است. داشت با خودش کلنجار می‌رفت که بماند یا برود که یکدفعه صدایی شنید. صدای میو میوی یک بچه گربه. دنبال صدا رفت تا بچه گربه را پیدا کرد. علی آقا که ذوق کرده بود، جلوتر رفت و گفت: چطوری گوگولی! خواست بچه گربه را بگیرد که با دیدن زخم پایش، خنده روی صورتش محو شد. از بچه گربه دور شد و به سمت خانه حرکت کرد. چند دقیقه بعد، با پانسمان و یک کاسه کوچک برگشت. پای بچه گربه را که با پانسمان بست، کاسه را پر از آب کرد و جلویش گذاشت. هنوز نانوایی بسته بود. نگاهش به بچه گربه افتاد که دیگر آب نمی‌خورد و روی زمین خوابیده بود. بچه گربه را برداشت و به سمت نیمکت پارک رفت... مجتبی هاتفی

📝شماره دوم: گاهی فکر می کنم شهر با آن همه اتوبان و چراغ های رنگی بیشتر از اینکه آدم ها را به هم وصل کند آن ها را در جزیره های کوچک تنهایی زندانی کرده است. ما مدام میدویم که بیشتر داشته باشیم غافل از اینکه گاهی تمام داشته های یک انسان در یک آرامش ساده خلاصه میشود. امروز این تصویر را دیدم و مکث کردم. روی آن نیمکت سبز کهنه نه خبری از قراردادهای پیچیده اجتماعی بود نه نقاب های رسمی روزانه. مردی که از بار خستگی های شهر پناه آورده بود به سکوت و گربه ای که فهمیده بود تنها جای امن این حوالی سینه همین غریبه است.اینجا زیر سایه درخت ها چیزی فراتر از یک خواب ساده اتفاق افتاده بود. یک مصلحت مشترک بدون کلام بدون قضاوت. گربه به مرد اعتماد کرد چون در ضربان قلبش بوی مهربانی اصیل را حس کرده بود. مرد هم به گربه اجازه داد تا بخشی از بار تنهایی اش را تقسیم کند. ما آدم ها هم اگر کمی از آن پیله من تنها بیرون بیاییم میبینیم که در این شهر شلوغ همه ما به نوعی گرسنه این گونه تکیه کردن هستیم. دنیای مدرن شاید ما را از هم دور کرده باشد اما هنوز هم مرزهای انسانیت را میشود با یک لبخند یا حتی با فراهم کردن خوابی امن برای یک موجود کوچک کمرنگ کرد.گاهی برای اینکه دوباره انسان شویم کافی ست به جای دویدن فقط روی یک نیمکت بنشینیم و اجازه دهیم دیگری در پناه ما نفس بکشد. همین. ریحانه طائفی

📝شماره اول: گاهی آرامش، نه در سکوتِ کاملِ دنیا، که در کنارِ موجودی پیدا می‌شود که بی‌هیچ قضاوتی، خودش را به تو می‌سپارد. نازنین

درود و مهر به همراهان جان!🦋 ⏳️مهلت ارسال آثار چالش نویسندگی ما به سرانجام رسیده. و سپاس بابت دوستانی که در چالش ما همراه بودن و متن های زیبا و دلنشینی برای ما ارسال کردند. نظرسنجی آثار به این شکل خواهد بود که دوستان از متنی که لذت بردن با گذاشتن ♥️ نظر خودشون رو اعلام کنن و در پایان ببینیم که چه کسی با بیشترین نظر مثبت برنده ما خواهد شد🎉 @tolidmohtavayazd نشانی ما در پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/poyanegaranyazd نشانی ما در تلگرام: https://t.me/poyanegaran

صداتو آزاد کن… ایده‌هاتو زنده کن! ✨ اگه حس می‌کنی حرفی برای گفتن داری، اگه دوست داری پشت میکروفن بدرخشی، روی صحنه اجرا کنی یا با قلمت داستان و محتوا بسازی… کانون فرهنگی ـ هنری از تو دعوت می‌کنه. ما در بخش‌های زیر عضو می‌پذیریم: 🎙 گویندگی و ضبط پادکست‌های مناسبتی 🎤 اجرا و مجری‌گری برنامه‌ها ✍ نویسندگی و تولید محتوا طراحی پوستر اینجا جاییه برای تجربه کردن، یاد گرفتن و دیده شدن. اگه فکر می‌کنی جای تو خالیه، همین حالا به ما بپیوند. https://t.me/poyanegaran نشانی ما در پیام رسان بله: https://ble.ir/tolidmohtavayazd برای ثبت نام و عضو شدن در کانون به آیدی زیر پیام دهید:👇🏻👇🏻 @Saliizaa

«پویایی در توقفِ لحظه‌هاست» زمان، شاید همان جاری‌ترین رازِ بی‌پاسخ باشد. حکیم عمر خیام، نه در دقتِ ساعتش، که در عمقِ «اکنون»هایش زیست. او به ما آموخت که حتی در میان بی‌ثباتیِ جهان، می‌توان با اندیشه، ایستاد و پرسید: چرا؟ کانون پویانگاران دانشگاه یزد، امروز و در بزرگداشت خیام، نه یک شاعر یا ریاضیدان، که یک «روش» را ارج می‌نهد؛ روشِ زیستن در پرسش و نترسیدن از ابهام. این پادکست، تلاش کوچکی است برای روایتِ مردی که میانِ عدد و نوا، میانِ تقویم و تنهایی، پلی زد به نام «معنا». *نویسنده :خانم فاطمه قائدی گوینده:خانم نادیا بوستانی* 🎧 بشنوید و با ما در سکوتِ لحظه‌ها، پویا باشید. #حکیم_خیام #کانون_پویانگاران_یزد #زیر_سقف_لحظه https://ble.ir/tolidmohtavayazd نشانی ما در پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/poyanegaranyazd نشانی ما در پیام رسان تلگرام: https://t.me/poyanegaran اینستاگرام http://instagram.com/pouyanegaran

#پادکست_انگیزشی از تاریکیِ بازجویی تا روشناییِ موفقیت!** مسیر موفقیت یه لوکیشنِ سرراست توی گوگل‌مپ نداره! مقصد از توی خودت شروع می‌شه. 📍 توی اپیزود جدید، قراره یاد بگیریم چطوری با «خودشناسی» قفل‌های ذهنی‌مون رو باز کنیم و یه نقشه‌ی راهِ واقعی برای ادامه مسیر موفقیت بکشیم. اگه حس می‌کنی تو زندگیت گیر کردی و نیاز به یه جرقه داری، جات اینجاست. ⚡️ گوش بده، فکر کن و بعدش... پرواز! 🕊️ * گوینده ها : خانم ها قائدی، یوسف نژاد و آقای میرصفایی نویسنده :خانم محمدی * #تولید_محتوا #کانون_پویانگاران #دانشگاه_یزد #موفقیت #پادکست_دانشجویی نشانی ما در پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/poyanegaranyazd نشانی ما در پیام رسان بله: https://ble.ir/tolidmohtavayazd نشانی ما در پیام رسان تلگرام: https://t.me/poyanegaran اینستاگرام http://instagram.com/pouyanegaran

#یادآوری🎉📝 *مهلت ارسال آثار تا مورخ ۱۴۰۵/۳/۸ می‌باشد* منتظر متن های زیباتون هستیم🦋 برای ارسال آثار به آیدی زیر پیام دهید ‎
#یادآوری🎉📝 *مهلت ارسال آثار تا مورخ ۱۴۰۵/۳/۸ می‌باشد* منتظر متن های زیباتون هستیم🦋 برای ارسال آثار به آیدی زیر پیام دهید ‎@Saliizaa برای ارتباط با دبیر کانون: ‎@Artisttt_b @tolidmohtavayazd نشانی ما در پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/poyanegaranyazd نشانی ما در پیام رسان تلگرام: https://t.me/poyanegaran

و اماااا تصویر انتخابی ما در این چالش یک هفته‌ای🥹 دوستان جان لطفا متن های زیبا و خلاقانه خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید تا
و اماااا تصویر انتخابی ما در این چالش یک هفته‌ای🥹 دوستان جان لطفا متن های زیبا و خلاقانه خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید تا در کانال گذاشته بشه و در نظرسنجی شرکت داده بشید🎉 آیدی ارتباطی ما: @Saliizaa @tolidmohtavayazd نشانی ما در ایتا: https://eitaa.com/poyanegaranyazd نشانی ما در تلگرام : https://t.me/poyanegaran کانال رو به دوستان خودتون معرفی کنید و خودتون رو با دوستانتون در این مسابقه به چالش بکشید