علی کاملی
رفتن به کانال در Telegram
احوال ما مپرس که ما دلشکستهایم... شعر، پژوهش و چیزهای دیگر: @alikameli2001 کتابها: مجموعه غزل «اندوه»، نشر فصل پنجم، ۱۴۰۱ مجموعه غزل (و یک چارپاره) «برای نیستنات»، نشر دیباچه، ۱۴۰۴ (چاپ دوم)
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
304
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
304
به نظر من، حادثهٔ عاشورا در کنار داشتن جنبهٔ حماسی، یک تراژدی کامل هم هست.
دو مطلب را هنگام مطالعهٔ تاریخ نهضت حضرت حسین بن علی علیهمالسلام دیدم که به نظرم در کنار شجاعانه بودن و زیبا بودن، بسیار غمانگیز هستند.
۱. هنگامی که یاران حسین دیدند که تعداد افراد دشمن از آنها بسیار زیادتر است و دریافتند که توان حفظ جان حسین و خود را ندارند، برای کشتهشدن در پیشگاه ایشان از یکدیگر سبقت گرفتند. (مقتل جامع، ج ۱، ص ۷۸۹ به نقل از طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۵، ص ۴۴۲)
۲. هر کدام از اصحاب که برای وداع خدمت حضرت میرسیدند، به جای خداحافظی به ایشان سلام میدادند؛ سلام وداع. مثلاً «عبدالله بن عَزرَه غفاری» و «عبدالرحمن بن عَزرَه غفاری» که برادر بودند، «حنظلة بن اسعد شبامی»، «سیف بن حارث» و «مالک بن عبد» که برادر مادری بودند، «شوذب بن عبدالله» و «عابس بن ابیشبیب شاکری» و دیگر اصحاب هنگام وداع با آن حضرت به ایشان سلام دادند. (نک. مقتل جامع، ج ۱، ص ۷۸۹ به بعد) به نظرم این مردان اطمینان داشتند که در جای دیگری به زودی باز هم جمع میشوند و پیشوایشان حسین بن علی را دوباره خواهند دید، برای همین با او خداحافظی نکردند...
@alikameli80
304
چنان آدم کوری
که دلتنگ مادرش شده
با اینکه هرگز او را ندیده است
دلتنگ مرگم...
#محمد_افندیده@alikameli80
304
فکر تنهایی، سوهان روحم شده است. زیادی حسّاس شدهام. نظر خودم این است که دارم برای از دست ندادن تلاش میکنم، اما حقیقت این است که زیادی متّه به خشخاش میگذارم. همیشه از تنهایی ترسیدهام اما برایم روشن است که مثل سایه، پابهپایم میآید. آخرش میرسیم به هم...
@alikameli80
304
🔸غزل بخوانیم:
یک شعر بخوان: شعر «سپهری» و «پری» را
ترویج بده لهجهٔ زیبای دری را
سرگشته و عاشق که نه! دیوانه نماید
تفسیر تماشای تو، شیخ طبری را!
یک دور بزن تا که تماشای تو امشب
آغاز کند ماه جدید قمری را
لبخند تو در برزخ دربار و سلاطین
شیرین بکند قهوهٔ تلخ قجری را
با خندهٔ خود لطف کن و نرم بگردان
این جسم بهجاماندهٔ عصر حجری را...
#محمد_شیخی@alikameli80
304
به شاعران جوان بعد ازاین نگاه نکن
من اشتباهِ توام، دیگر اشتباه نکن...
#امیرعلی_سلیمانی@alikameli80
304
کم کم دارم مطمئن میشوم که شعر گفتن دیگر قرار نیست هیچ کمکی به من بکند و هیچ سودی نخواهد داشت...
کم کار شدهام. خیلی کمتر از قبلها. امیدوارم روزی برسد که دیگر ننویسم. امیدوارم...
@alikameli80
304
🔸غزل بخوانیم:
به آرزو نمیرسم، از انتظار خستهام
بزن کنار این بغل، که روزگار! خستهام...
به گرد آفتابِ در کرانههای دوردست
هزارههاست گشتهام، از این مدار خستهام
تمام عمر خویش را دویدهام برای هیچ
شبیه باد بیهدف، چنان غبار خستهام
تهمتنِ نشستهام به نعش نوجوان خود
شکست پشتم عاقبت، از افتخار خستهام
بهار را ندیدهام سرِ فصول زندگی
همیشه خون به دل شدم، چنان انار خستهام
نگشته است از تعلّقات، شانهام سبک
درخت کاج وحشیام، ز برگ و بار خستهام
برای لمحهای خوش و گذار از غمی که هست
بیا و پیک واپسین به من گذار، خستهام
امید و دل نبستهام به روزهای پیش رو
اجل! پناه خستگان! بیا به کار... خستهام...
#یاسر_فتحی@alikameli80
304
Repost from N/a
تداعی بیتی از عرفی شیرازیه این بیت، که:
به امید عذرخواهان ز نیاز عذر خواهی
که مسوز بیش از اینم به گناه بیگناهی
ز فروغ آفتابم نبُوَد خبر که بیتو
چو دو زلف توست یکسان، شب و روزم از سیاهی
304
دو زلف یار به هم آنقَدَر نمیماند
که روز ما و شب ما به یکدیگر مانَد
#طالب_آملیروزهای تکراری و شبهای قاتل... @alikameli80
304
دل، تنگ و دست، تنگ و جهان، تنگ و کار، تنگ
از چارسو گرفته مرا روزگار، تنگ...
#بیدل_نیشابوری@alikameli80
304
🔸غزل بخوانیم:
با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم
جا برای تن گنجشک زیاد است، ولی
به درختان خیابان تو عادت کردم
دستم اندازۀ یک لمس بهاری سبز است
بسكه بیپرده به دستان تو عادت کردم
گرچه گلدان من از خشک شدن میترسد
به تهِ خالیِ لیوان تو عادت کردم
سالها سختتر از باور من خط خوردند
تا به نه گفتن آسان تو عادت کردم
ماندهام آخر این شعر چه باشد؟ انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم...
#علیاکبر_رشیدی@alikameli80
304
حقیقتاً دلم شکست و گریه کردم. مگر میشود صحبتهای جانسوز علی علیهالسلام بر تربت همسرش را خواند و از اندوه بسیار او، گریه نکرد؟:چون فاطمه درگذشت، علی او را پنهان به خاک سپرد و آثار قبر او را از میان بُرد. سپس رو به مزار پیغمبر کرد و گفت: «ای پیامبر خدا! از من و از دخترت که به دیدار تو آمده و در خاک همجوار تو خفته است، بر تو سلام باد. خدا چنین خواست که او زودتر از دیگران به تو بپیوندد. پس از او شکیبایی من به پایان رسیده و خویشتنداری من از دست رفته است. اما آنچنان که در جدایی تو صبر پیشه کردم، در مرگ دخترت نیز جز صبر چاره ندارم که شکیبایی بر مصیبت، سنّت است. ای پیامبر خدا! تو بر روی سینهٔ من جان دادی، تو را به دست خود به دل خاک سپردم، قرآن به درستی خبر داده که "إنّا للّه و إنّا إلیه الرّاجعون". اکنون امانت به دست صاحبش رسید و زهرا از دست من رفت و نزد تو آرمید. ای پیامبر خدا! پس از او آسمان و زمین در نظرم زشت هستند و اندوه دلم هیچگاه برطرف نخواهد شد. چشمانم بیخواب و دلم از سوز غم، کباب است تا آنگاه که خدا مرا در جوار تو ساکن کند. مرگ زهرا ضربتی بود که دلم را مجروح ساخت و غصهام را پیوسته گردانید و چه زود جمع ما را به پریشانی کشاند. شکایت خود را به خدا میبرم و دخترت را به تو میسپارم...» 📚شیخ کلینی، اصول کافی، جلد اول، ص ۴۵۸-۴۵۹ @alikameli80
304
🔸غزل بخوانیم:
ای روزگار سفلهٔ نامونشانشناس
بیاعتنا به سوختگان نهانشناس
از دولت تو نعمت بسیار یافتند
جمعی «زمینشناس» و گروهی «زمانشناس»
هی ساختی به پای حریص تفالهها
هی ریختی به پای سگ استخوانشناس
بازار کسب و کار تو را سخت گرم کرد
هُرم تنور تافتهٔ قوم نانشناس
بیوقفه میبرند و بیآزرم میخورند
دزدان آشناشدهٔ پاسبانشناس...
#عبدالجبار_کاکایی@alikameli80
304
🔸غزل بخوانیم:
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال، نصیبی نمیبرید از من
زمین سوختهام: ناامید و بیبرکت
که جز مراتع نفرت، نمیچرید از من
خدا به نیمهای از خویش و نیمی از ابلیس
در آن سپیده چه معجونی آفرید از من!
عجب که راه نفس بستهاید بر من و باز
در انتظار نفسهای دیگرید از من
خزان به قیمت جان، جار میزنید اما
بهار را به پشیزی نمیخرید از من
شما هر آینه، آیینهاید و من همهْ آه
عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من
نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است؟
به لب مباد که نامی بیاورید از من!
اگر فرو بنشیند ز خون من، عطشی
چه جای واهمه؟ تیغ از شما، وَرید از من
چه پیک، لایق پیغمبری به سوی شماست؟
شما که قاصد صد شانهبرسرید از من
برایتان چه بگویم زیاده؟ بانوی من!
شما که با غم من آشناترید از من
#حسین_منزوی (۱۳۲۵-۱۳۸۳ ش)@alikameli80
304
Repost from عَرشِ قَنبری
تو چشمهای منی پس مرا نمیبینی
تو هر دو پای منی... پس همیشه در راهی
تو شانههای منی... پس همیشه تنهایم
تو دستهای منی... پس مرا نمیخواهی
#محمدسعید_میرزایی
304
حداقل ما رو امسال میطلبیدی که بیایم از زمین و زمان پیشت شکایت کنیم و روی شونهت سر بذاریم و گریه کنیم از دست آدما...
دل ما رو شکستن آقا جان...
