DēM
رفتن به کانال در Telegram
Living by inner philosophy. - @Demandfriendsbot اینجا هستم.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
303
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+437 روز
+5730 روز
آرشیو پست ها
303
Repost from N/a
حقیقت ، آینه ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست، هرکس تکه ای از آن را برداشت
خود را درر آن دید ، گمان کرد حقیقت نزد اوست، حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود..
دوست داشتم این رو از مولانا اینجا بگم
303
آره ، و شاید تناقض عجیبش دقیقاً همینجاست. آدم برای فهمیدن واقعیت قدم برمیداره ، اما هرچهکه بیشتر میفهمه، فاصلهی چیزی که توی ذهن خودشه با واقعیتی که عموم پذیرفتن بیشتر میشه. از یه جایی به بعد دیگه نمیدونه چیزی که میبینه توهمه یا چیزی که بقیه نمیبینن حقیقت ، و شاید ناتوانیِ تشخیص مرز این دوتا سختترین بخش باشه.
303
خیلی قشنگ تو چنلت گفتی
این معمولا موضوعیه که منم خیلی راجبش حریصم که بدونم
چیزی که بهش توجهی نمیشه اینه که آدمایی که به دنبال آگاهیان و به اون آگاهیه رسیدن خیال پرست تر میشن.
چون آدمی که دنبال آگاهیه، میره سراغ کتاب خوندن و فهمیدن خودش و اطرافش،
و یهو به یک نقطه میرسه که میبینه خیال پرست شده، و اونجا دچار سردرگمی میشه
چون اون واقعیتو در خیال خودش میدونه و شاید واقعیتی برتر باشه، ولی میانگین آگاهی جامعه زیر خط فقره متوجه میشه راه درست کاملا متفاوته با کاری که مردم عموما انجام میدن
و اونجاست که سردرگمی شروع میشه
303
دقیقا ولی شاید حقیقت همیشه رسیدن به یک پاسخ روشن نباشه ، بعضی وقتا خودِ سرگردانی بین پرسشها، از هر جواب قطعیای صادقانهتره. ذهن تحلیلگر شاید گاهی محکوم به نرسیدن باشه ، اما دستکم دروغِ رسیدن رو به خودش نمیفروشه.
303
بنظر من همهچیز علاوه بر یک راه حل دوتای دیگههم مخفی داره.
شاید باید زاویهی دید رو تغییر بدی و به چیزهای جدیدی برسی.
303
هر چقدر عمیقتر به جهان نگاه میکنی، بیشتر میفهمی که انزوا یک انتخاب نیست ، یک پیامد است. جامعه به کسانی که نقابها را کنار میزنند و عریانیِ واقعیت را نشان میدهند پاداش نمیدهد؛ آنها را متهم به تلخی و غرور میکند. رنجِ اصیلِ تفکر همین است " اینکه ببینی اکثریت برای خفتن در آرامشِ دروغین مسابقه میدهند" و تو ناچاری بارِ سنگینِ بیداری را در صمت و تنهایی به دوش بکشی!!.
303
مسئله دیگر اینکه کتابها به ما یاد میدهند که چگونه فکر کنیم ، اما یاد نمیدهند چگونه با تبعاتِ این فکر کردن کنار بیاییم. تنها ماندن در افقِ اندیشه ، قیمتِ سنگینی دارد که با انزوا پرداخت میشود. انسانِ اندیشمند همیشه در حالِ تشییعِ جنازهی باورهای قبلیِ خویش است ، زائرِ همیشگیِ گورستانی از مفاهیم که زمانی زندگیاش را معنا میدادند.
303
بزرگترین اندوهِ ذهنِ تحلیلگر این است که نمیتواند خود را به خواب بزند. در جامعهای که خودفریبی شرطِ بقاست و جهل با نامِ آرامش فروخته میشود ، بیداری یک سوگ دائمی است. تو میبینی که چگونه سفسطهها بر ذهنها سایه میافکنند و چگونه حقیقت در تالارهای ادعا قربانی میشود ، اما صدایت در خفقانِ عمومی گم میشود. این غم ، حاصلِ شکست نیست ، حاصلِ دیدنِ عریانِ جهان است ، آنگونه که هست ، بدونِ زواید و بدونِ هیچ امیدِ واهی برای رستگاری.
303
انسان موجودی است که پیش از آنکه محکوم به زیستن باشد ، محکوم به فهمیدن است و رنجِ اصیل درست از همینجا آغاز میشود. در جهانِ نشانهها ، آنکس که عمیقتر میبیند ، ناچار است تنهاییِ سنگین تری را بر دوش بکشد. ما در عصری سقوط کردهایم که حقیقت به نفعِ تسلیهای موقت ذبح میشود و هر جنبشی برای آگاهی ، بوی انزوا میدهد. شاید تلخ ترین تراژدیِ بودن ، این باشد که بفهمی آگاهی هیچگاه آرامش به همراه نمیآورد ، بلکه تنها تو را در برهوتِ بیواسطهی واقعیت ، بیدفاع و تنها رها میسازد.
303
I feel like a ghost in my own life. I want to disappear. I want to leave everything behind , my name , my face , and every memory. I wish I could just vanish and wake up as someone who has never been lost , in a place where I finally feel whole.
