تاریکخانه | خانه سیاه است
رفتن به کانال در Telegram
بیشهها اگر تاریکند، آسمان هنوز آبیست. «پل دژاردن» @hestia_journal http://Instagram.com/tarik_khaneh.mag
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
4 077
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+267 روز
+26030 روز
آرشیو پست ها
آدم دلش میجوشد و سر میرود. نه به عشق فکر میکنند، نه گذشتهها یادشان میآید، و یادشان
نیست که روزی، روزگاری گفتهاند: «دوستت دارم.»
عباس معروفی
سال بلوا
@tarikkhanehmag
دلم میخواست گریه کنم، نه برای کسی، نه برای چیزی، فقط برای تنهایی خودم، و گریه هیچ معنایی نداشت.
عباس معروفی
سال بلوا
@tarikkhanehmag
با یک گل رز خاطرهی مرا زنده نگهدار.
گابریل گارسیا مارکز
عشق سالهای وبا
ترجمهی اسماعیل قهرمانیپور
@tarikkhanehmag
بدویت؛ اصطلاحی که خیلی چیزها را زیبا میکند.
یک تعریف مصطلح بدویت رهایی از قیدها و قوانین مصنوع است. مثلا بدویت در شعر: بکری، ناآشنایی، سادگی، خامی و غریزی بودن؛ همچنین تخطی و رهایی از قراردادها فرمی و محتواییست.
اما شاید در کمتر جایی به اندازهی ورزش، و به ویژه فوتبال، بدویت حضور داشته باشد. فوتبال، احیای آیینهای کهنِ جنگاوریست؛ بازگشت به عصر کولوسئوم و نبردِ گلادیاتورها. جایی که بازیکنان، جنگجو شده و شمشیرها در ساقِ پا پنهان میشوند. تماشاگران برای هم کری میخوانند، ناسزا میگویند، و از اسطورهشان انتظار دارند تا سرحدِ جان بجنگد. در استادیوم میشود از شکست دیگری شادی کرد، میشود برای کشته شدن سمبولیک حریف کف زد. در سایهی این بدویت نبایدهایی که در متن زندگی از ما منع شده، بیاینکه وجدانمان را درگیر کند شدنی میشود؛ خشمِ بازیکنِ خودی، «غیرت» معنا میشود؛ فریب، هوشِ تاکتیکی؛ و خطا، گاه مقبولِ هواداران.
بیشک فوتبال بهاتکای اهرم بدویت، جهان و زیباییهای خاص خود را داشته، تا جایی که در نمونههایی با صحنهی تئاتر یکی شده و از دل آن کشمکش مرگبار، خطای تراژیک و کاتارسیس (تزکیهی روح) بیرون میزند. همان جایی که یک پنالتیِ ازدسترفته یا یک اخراجِ نابهجا، میتواند چون فاجعهای در یونان باستان، تماشاگر را به گریه و هیاهو بیندازد.
اما این بدویت، که گاهی در میان تماشاگران بیش از خودِ بازیکنان دیده میشود، تا کجا پذیرفتنی است؟ ظاهرا پاسخ سرراستی برای آن در کار نیست، اما میتوان از مشاهداتِ عینی به کمینهای از پاسخ رسید: مثلا واکنش هواداران هنگام مرگ یا مصدومیت شدید بازیکن حریف. یا پرهیز تیم برنده از اجرای شادیِ کامل، وقتی سوتِ پایان زده شده اما بازیکنان تیم بازنده همچنان در زمین مانده و اشک میریزند. رفتاری که در میان هواداران نیز رایج و قابل پذیرش است؛ وقتی تیم یا بازیکنِ محبوبمان میبازد، ما یک سوگِ جمعی را تجربه میکنیم؛ سوگِ رؤیای شکستخوردهای که سوپرهیرو قولِ تحقق آن را داده بود. برای همین، از کشاندنِ آن بدویت به حریمِ سوگواریمان دلخور میشویم؛ در لحظهی شکست انتظار نداریم طرف برنده شادی خود را به تعویق اندازد اما توقع تحقیر نشدن یک هنجار پذیرفتنیست.
سکوت و خودداری آگاهانه، گذر از بدویتِ زیبای فوتبال به مرز حسهای انسانیتر است؛ همان حس احترامِ متقابل و پذیرشِ رنجِ بازنده. در واقع حسهایی مثل شور و غرور و خشم - دستکم برای لحظاتی - جای خود را به حسهای تلطیفشدهتر میدهند. موضوعی که در عبارتی منسوب به ادوارد گالئانو به آن اشاره شده:
«استادیوم، آخرین پناهگاهِ قانونیِ وحشیگریِ ماست. اما وقتی بازیکنی روی زمین میافتد، یادمان میرود هوادارِ کدام تیم هستیم؛ چون اول از همه، انسانیم.»
شاید مرزِ پذیرفتنیِ بدویت، دقیقاً همین جاست: جایی که انسانیت، هواداری را کنار میزند یا به عبارت بهتر به تعادل میکشاند.
(یادداشت ۱۶ تیر ۱۴۰۵)
@tarikkhanehmag
برای من متن زنده، متنی است که باعث سیلانم در متون دیگر و آنگاه تولید لایهای تازه شود؛ مثل یک ماهی که اجازه دارد در حوضچهای شنا کند و به حوضچههای بالادستی شیلات برود. این سطر از آلبر کامو: «دستکم اگر ترکم کردی، فراموشم نکن» همین کارکرد را دارد و در آخرین حوضچه، برایم حیاتبخش سطریست از یک شعر رضا براهنی که تا پیش از این چندان زنده نبود. باری، آغاز کلمه بود.
کامو در نامهای خطاب به ماریا کاسارس مینویسد:
«اگر ترکم کردی، فراموشم نکن.»
این تقاضا در کتاب خطاب به عشق بارها و بارها به شکلهایی دیگر تکرار میشود:
«روز شنبه مرا اینجا از یاد نبر. تمام این روزها، از صبح تا شب، به من فکر کن.»
یا:
«فراموش نکن کسی را که نسبت به او آنقدر بخشنده بودی.»
نمیشود گفتههای اینچنینی کامو در نامههای خصوصیاش را به یک عاشقانهی سطحی تقلیل داد! در جهان او نه خدا هست، نه تقدیرگرایی راه دارد و نه خبریست از عدالت کیهانی. زندگی برای او پهنهی یک خاک خاموش است که به خودی خود از حیات معنایی خالیست اما میشود جامهی یک زارع به تن کرد و در آن سبزهای رویاند! او محکوم است معنا را از دل بیمعنایی بیرون کشد! شجاعت این نیست که همچون جادوگران پای در مندل بگذاریم، اما میشود قدم به دایرهی هیچ رسانید و تاکیدی گذاشت بر این رباعی خیام:
رِندی دیدم نشسته بر خِنْگِ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نی حق، نه حقیقت، نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بُوَد زَهرهٔ این؟
نگاه انداختن در چشم نیستی، آن هم برای یک ابراندیشمند مثل کامو که به تمامی میاندیشد شجاعانه اما پرخطر است. او از نیستی محض میترسد. نه از مرگ زیستی که از فراموشی! اگر ماریا فراموشش کند دیگر جایی برای ماندن ندارد و ریشههایش از خاک بیرون میمانند. پس وقتی مینویسد فراموشم مکن همچون بودلر در «دِپروفوندیس کلاماویس» نه یک خواهش عاشقانه، که یک فریاد وجودی را سر میدهد و از جامهدران آن سطر این سخن بیرون میزند:
«اگر از یاد تو بروم، نیست میشوم.»
در جملهی «اگر ترکم کردی، فراموشم نکن» میزانی میل به اسارت هم هست. پیشتر خوانده بودم در عاشق مهمترین میل، میل به تملک معشوق است اما رولان بارت در سخن عاشق، ذیل «فیگورِ جاگرفته» از قول عاشقی که در ساختارهای معمول نمیگنجد مینویسد:
«آنچه من میخواهم، خیلی ساده، این است که مرا، مثل یک روسپی، نگه دارند.»
عاشق این اسارت را میخواهد و در دل آن هویت مییابد. میل مال دیگری بودن و حتی تا سرحد شیءوارگی رفتن، از عاشق جدا نیست. اسارتی که در قلمرو اندیشه شکل میگیرد! پروست در جلد هفتم از کتاب سترگ در جستجوی زمان از دست رفته، جای خالی را اینطور پر میکند:
«شکی نیست که تصاحب چیزها فقط از راه اندیشه است، و تابلویی که در ناهارخوریمان آویختهایم از آن ما نیست اگر نتوانیم آن را بفهمیم.»
دوباره «اگر ترکم کردی، فراموشم نکن.» را میخوانم. گزارهای که اینبار برای خوانش متن انتخاب میکنم جاودانگیست. شاید این میل انگیزهی غالب، در خلق اکثر آثار هنریست! آیا هیچکس در جهان اندازهی هنرمند، کابوس فراموشی به دل راه داده؟ یا اگر هنگام نوشتن سمفونی روستایی، به بتهوون میگفتی هی پیری و خُلقش را تنگ میکردی، جواب نمیداد اول اینکه پیر پدرت است، دیگر اینکه من دویستسالِ بعد، از تو زندهترم! در این نتها میمانم؟ حافظ هم وقتی میگوید: «بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من» از ثبت تصویرش بر حافظهی تاریخ سرمست است. حتی هدایت هم اگر نمیدانست خود چه نابغهایست و سکهاش در دنیای ادبیات دیگر ضرب شده، چه بسا کار را تمام نمیکرد! داشتن تصویر آنقدر مهم است که کیارستمی در یک شوخی با دکارت اذعان میکند: «من تصویر دارم پس هستم.» تا زمانی که من تصویری در ذهن دیگری دارم میتوانم از حفظ یکپارچگیام مطمئن باشم، زیرا تصویر هویت من را میسازد. داشتن هویت و تصویر در حوضچهی پایانی من را به شعری از براهنی رسانید که دیده شدن توسط معشوق را شرط دیدن خود میکند:
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم
من نیستم که ببینم، نمیبینمم
معشوق جان به بهار آغشتهی منی
اگر تو مرا نبینی، من هم نمیبینمم.
عاشق نمیخواهد یک نگاتیو سوخته در تاریکخانهی ذهن معشوق باشد و اگر معشوق فراموش کند، عاشق به «نمیبینمم» دچار میشود. همین ترس است که عاشق را به انتخاب وامیدارد تا میان داشتن تصویر بد و دفرمه با نداشتن تصویر یکی را انتخاب کند؛ هیثکلیف در بلندیهای بادگیر یک نمونهی مهم از این تصویر تراژیک است. او میداند که تصویر یک هیولا در ذهن کاترین از نبود هیچ تصویری بهتر است! و این همان منطق ترسناکیست که میگوید اگر نمیتوانی دوستم داشته باشی، دستکم مرا در خشم به یاد آور. من به همان اندازه که در عشقت زنده بودم، در نفرتت هم زنده خواهم ماند!
(یادداشت ۱۱ تیر ۱۴۰۵)
@tarikkhanehmag
همهٔ زیبایی شب این است... میآید
و با آدم یکی میشود.
لویی فردینان سلین
مرگ قسطی
ترجمهی مهدی سحابی
@tarikkhanehmag
هنگامی که بسیار تغییر کردهایم این گمان را داریم که طولانیتر زندگی کردهایم.
مارسل پروست
در جستجوی زمان از دست رفته
گریخته (ج ۷)
ترجمهی مهدی سحابی
@tarikkhanehmag
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یکبار اتفاق افتادهاند، فقط تنها به خاطر آورد.
هاینریش بل
عقاید یک دلقک
ترجمهی محمد اسماعیلزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من «عقاید یک دلقک» رو با ترجمهی "شریف لنکرانی" خوندم و به نظرم ترجمهی خیلی خوبی بود اما گاهی پیش اومده که سطرهایی از کتاب رو با ترجمهی "سپاس ریوندی" یا مثلا "اسماعیلزاده" خوندهام و بعد از مقابله با ترجمهی لنکرانی، انگار بیشتر به دلم نشسته. البته انتخاب آخرم همون ترجمهی لنکرانی هست ولی از جایی که هیچ ترجمهای کامل نیست و هر ترجمهای هرچند ضعیف ممکنه در بخشهایی از کتاب بر ترجمهای قویتر بهتر عمل کرده باشه بایستی منصف بود. برای نمونه عبارت بالا رو طبق ترجمهی لنکرانی هم مینویسم تا این تفاوتهای جزئی بهتر مشخص بشه:
انسان نباید کاری به کار لحظات داشته باشد، هرگز نباید آنها را تکرار کند.
@tarikkhanehmag
فقر آدم را خیالپرداز میکند؛ یعنی وقتی واقعیت لگد میکوبد، دستهای خالی تو تنها با این فکر پر میشود که رؤیا را رام خود کنی. البته این قاعده نیست، اما دستکم از جایی که من تماشا کردهام، رؤیا همیشه حیاطخلوتِ محرومیت بود. آیا در شعر، که فرزند ارشدِ آن خیال است، اغلب کشورهای بیبضاعت بنیروترند؟ مثالهای نقض فراوان، پاسخ قاطع «بله» را با شکست همراه میکند؛ کسی هم قصد اثبات چنین مهملی نداشت. تجربهی شخصی من تنها این را میگوید که هرگاه اتاق تاریک بود، من به پنجره نزدیکتر بودم. چند سطری از سلین را که با نگاهم یکدست بود، از «مرگ قسطی» جدا کردهام:
«از داخلِ زندان هم آلودهتر است. آفتابی که از سقف شیشهای به پایین میرسد، چنان زشت و تیره است که با نور یک شمع کسوف میکند... همهی اهل پاساژ متوجه بودند در چه هوای عَفَنی دارند جان میدهند... وردِ زبانِ همه، روستا و کوه و درّههای بهشتیوار بود...»
(یادداشت ۴ تیر ۱۴۰۵)
@tarikkhanehmag
فراموش نکن کسی را که نسبت به او
آنقدر بخشنده بودی.
آلبر کامو
خطاب به عشق
ترجمهی زهرا خانلو
@tarikkhanehmag
ندانستم نام گلها را
حالا
باغ از میان رفته
آلن گینسبرگ
ترجمهی فرشته پناهی
@tarikkhanehmag
در زندگی، هیچ لحظهای احساس نکردهام به کسی متعلقم.
مارینا تسوتایوا
از نامهای به بوریس پاسترناک
کتاب «تو مثل من فردا دنیا آمدی»
ترجمهی نهال تجدد
@tarikkhanehmag
و دلشاد از اینم که مالک قلب من همیشه یکیست.
ویلیام شکسپیر
رومئو و ژولیت، ترجمهی ابوالحسن تهامی
نقاشی از ونگوگ
@tarikkhanehmag
من، از زمانی که او دوستم دارد، در چشم خودم ارجمند میآیم.
گوته
رنجهای ورترِ جوان
ترجمهی محمود حدادی
تصویری از آدری هپبورن و گریگوری پک در پشتصحنهی تعطیلات رمی (۱۹۵۳)
@tarikkhanehmag
شاید بهتر باشد بعضی از دردهای شریف
و خصوصی همچنان پنهان بمانند.
شاهرخ مِسکوب
روزها در راه (ج ۲)
عکس از عباس کیارستمی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گرم بُوَد گِلهای، رازدارِ خود باشم
«حافظ»
@tarikkhanehmag
هر قدر رنجیده باشیم، بیایید آنچه را که رفته است بپذیریم. و هرچند دشوار است، آزردگی را در دل خود رام کنیم.
هومر، ایلیاد (منسوب)
نقاشی اورفئوس از پاول دوکئیلار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اورفئوس چنگنواز نامدار اساطیر یونان بود که پس از کشته شدن معشوقش اوریدیس برای نجات او به جهان زیرین (سرزمین مردگان) رفت و با نغمهی چنگ خود همه را واله کرد اما هنگام خروج از سرزمین مردگان در آخرین لحظات که بر سطح زمین قدم میگذاشت توصیهی هادس (خدای جهان زیرین و همسر پرسفونه) را نادیده گرفت و به پشت سر نگاه کرد، در نتیجه اوریدیس برای همیشه به جهان زیرین بازگشت.
@tarikkhanehmag
شاید | مهستی
این ترانه هم انگار خوانشیست دیگر، بر داستان مرد بارتی که چارپایه را زیر بغل زد و رفت.
@tarikkhanehmag
«من عاشقام؟» – «آری، چون انتظار میکشم.» دیگری هرگز انتظار نمیکشد. گاهی دلام میخواهد نقش آن را که انتظار نمیکشد بازی کنم؛ سعی میکنم خودم را جای دیگری مشغول کنم، تا دیرتر برسم؛ اما همیشه این بازی را میبازم: من، هرچه کنم، باز هم خود را آنجا خواهم دید، بیکار نشسته، من سر موعد رسیدهام، یا حتا پیش از موعد. هویت مقدر عاشق دقیقاً همین است: من آنام که انتظار میکشد.
رولان بارت
سخن عاشق، ترجمهی پیام یزدانجو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتههای بارت را که میخوانی متوجه میشوی عشق خاصیت تراژیک دارد، یعنی عاشق چیزی را میخواهد که اگر آن را به دست آورد، از دستش میدهد. بارت هستهی مرکزی عشق را «انتظار» میداند، یعنی تا انتظار هست عشق هم هست و از اینجا اهمیت نقش «فاصلهگذاری» مشخص میشود که بیشتر مجری آن معشوق است تا عاشق! در واقع معشوق با ایجاد فاصله، موضوع میل را که خود و عشق باشد برای عاشق فعال نگه میدارد. از این جهت او کارگزار و حافظ هویت خود و عاشق است. پرسید: «ساقی کجاست، گو سببِ انتظار چیست؟»
سبب انتظار این است.
@tarikkhanehmag
تعریف بارت از اصطلاح فیگور: «فیگور ژستِ تنیِ درگیرِ کنش، نه در بحر آرامش: تن ورزشکاران و خطیبان، تندیسها: آنچه در تن در حال جنبوجوش سنگ و ساکن میشود... فیگور، عاشقِ در حال کار است.»
فیگور به عبارت ساده [تر] یعنی تجسم یک لحظهی عاطفی در قالب یک صحنه. (تعریف هنوز هم گنگ است. چون تعریف فیگور با حسِ منفرد تفاوت دارد. حسیست که نیاز به اجرا دارد که این تعریف هم لنگ میزند.)
یک مثال برای فهم بهتر: عاشق دلتنگ است، برای معشوق مینویسد «دوستت دارم» اما در لحظهی ارسال پیام منصرف میشود و نمیفرستد. این یک فیگور است؛ حس دارد (دلتنگی)، ژست دارد (ژست اینجا کنش است، یعنی نوشتن)، صحنه دارد (موقعیت مکانی و زمانی)، و وقتی برای یکی دیگر تعریف کنی خواهد گفت برای من هم همین اتفاق افتاده (یعنی قابل روایت و دارای اینهمانیست.)
⚠️ شاید با تعریف فیگور از نگاه بارت آشنا نباشید. گفتم ممکنه مهم باشه.@tarikkhanehmag
فیگور «انتظار» رو از کتاب سخن عاشق جدا کردم، که پنج صفحه شد. خوندنش خالی از لطف نیست و ممکنه بدرد کسی بخوره. بارت برای این فیگور شش قطعه آورده و خود کتاب مجموعا حدود ۸۰ فیگور رو پوشش میده.
@tarikkhanehmag
