fa
Feedback
یادداشت های روانشناسی

یادداشت های روانشناسی

رفتن به کانال در Telegram

اولین مخاطبم خودمم✨ در مسیر روانشناسی🌱 هماهنگی جلسات کوچینگ: @elnazalaei

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
595
مشترکین
+5324 ساعت
+497 روز
+4930 روز
آرشیو پست ها
اما عزیزِ من، خودت را به خاطر زخمی که دیگران در دلت به جا گذاشتند، سرزنش نکن.

نه پای رفتن از اینجا نه طاقتی که بمانم

فروید می‌گفت: ما انتخاب هایمان را تکرار نمی‌کنیم چون از رنج کشیدن لذت میبریم؛ این تکرار به این بخاطر وجود دارد که ناخودآگاه ما، مصرانه و بی وقفه، در تلاش است تا پایانی متفاوت برای همان قصه‌ی قدیمی رقم بزند.

پس تنهایی فقط «تنها بودن» نیست؛ تجربه‌ایه که می‌تونه روی مغز و نحوه ارتباطمون با دنیا اثر بذاره.

وقتی برای مدت طولانی احساس تنهایی می‌کنیم، مغز هم بی‌تأثیر نمی‌مونه. تنهایی مزمن می‌تونه با تغییر در نحوه پردازش اطلاعات اجتماعی، توجه و واکنش ما به آدم‌های دیگه همراه باشه. حتی ممکنه باعث بشه رفتار دیگران رو تهدیدکننده‌تر برداشت کنیم یا ارتباط گرفتن برامون سخت‌تر بشه.

اگر آنقدر شجاع باشی که بگویی خداحافظ، زندگی با سلامی تازه به تو پاداش خواهد داد.

احساس گناه همیشه نشانه‌ی انجام کار اشتباه نیست. تو می‌تونی درست عمل کنی و باز هم احساس گناه داشته باشی.

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت

غمگین بودن برای اتفاقاتِ غمگینِ کوچیک رو بلدی چرا شادی کردن برای اتفاقاتِ خوبِ کوچیک رو بلد نیستی؟

تو واقعیت رو آن چیزی که هست نمی‌بینی آنچیزی که هستی میبینی.

آسمونِ امروز☁️
آسمونِ امروز☁️

بله خانم دینکسون؛ من هم یک روز خودم را خواهم بخشید. از آسیبی که به خویش روا داشتم. از آسیبی که اجازه دادم، دیگران بر من روا دارند. و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید، که هرگز ترک‌ خود نکنم.

خلوت و آرامش، و تجربه چیزهای جدید، چیزهایی که برای روز تولدم نیاز دارم.
خلوت و آرامش، و تجربه چیزهای جدید، چیزهایی که برای روز تولدم نیاز دارم.

سقراط میگه: شناختن خود، آغاز همه خِرَد هاست. تا وقتی ندانی که هستی، نمی‌توانی راهی برای تغییر پیدا کنی.

Repost from شیشه
خودم اینجا، دلم شمال
خودم اینجا، دلم شمال

بحران سی سالگی؟چهل سالگی؟ هر سالی بحران خودشو داره بحران «هایِ» خودشو

«نمی‌دانم کجا، داستانِ مردی را خواندم که به مرگ محکوم شده بود. ساعتی مانده به اجرای حکمِ اعدام، می‌گفت، یا فکر می‌کرد که اگر مجبور بود جایی زندگی کند مثلِ صخره‌ای بلند، لبه‌یِ پرتگاهی باریک که فقط به اندازه‌یِ ایستادنِ یک نفر جا داشته باشد، جایی که دور تا دورش دره‌هایِ بی‌انتها، اقیانوس، ظلمتِ ابدی، تنهاییِ ابدی، طوفان‌هایِ ابدی باشد؛ اگر مجبور بود یک عمر، هزار سال، یا اصلاً تا قیامِ قیامت، در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، بازهم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این‌که همان دم بمیرد! آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن! تحتِ هر شرایطی… فقط زندگی کردن! چه حقیقتی است این، خدا، چه حقیقتی!» #جنایت‌و‌مکافات