`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
رفتن به کانال در Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
403
مشترکین
-324 ساعت
-187 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
402
در پیِ چیزی رفتیم که نامش را رهایی گذاشته بودیم؛
از کوچههای امید گذشتیم و از هزار آرزو بالا رفتیم،
اما هرچه راه بیشتر شد، مقصد دورتر به نظر آمد.
سالها دل به افق سپردیم و گمان کردیم پشتِ آخرین مرزِ جهان،
پاسخی برای این همه خستگی نهفته است؛
غافل از آنکه جاده، پیش از آنکه ما را به جایی برساند،
معنای رسیدن را از یادمان برده بود.
و سرانجام،
آنسوی تمامِ راهها ایستادیم؛
نه با فتحی در مشت،
نه با رؤیایی در آغوش،
تنها با سکوتی که از هزار پاسخ سنگینتر بود.
402
میان ما چه افتاده؟ شادی را دیگران کُشتند. ما چرا انتقام از خود میگیریم؟
شب هزار و یکم، بهرام بیضایی
402
تو مرا به یادِ شب میانداختی؛
نه از آن رو که تاریک بودی،
بلکه از آن جهت که زیباییات با اندوهی ناگفته درآمیخته بود.
و من هر بار که به سوی تو بازمیگشتم،
چیزی میانِ آرامش و دلتنگی در دلم جان میگرفت؛
درست شبیهِ شب،
که آدم دل از آن نمیکند،
اما هیچگاه بیغم نیز از آن عبور نمیکند.
402
اگر روزی در گذرِ خاطراتت به آن دخترِ همیشهخندان رسیدی،
سلامِ مرا به او برسان.
مدتهاست که نشانیاش را گم کردهام؛
انگار در پیچوخمِ سالها محو شده و تنها ردّی کمرنگ از او
میانِ صفحههای کهنهٔ خاطرهها باقی مانده است.
اگر دیدیاش، بگو هنوز کسی هست
که گاهوبیگاه در میان یادها،
در جستوجوی لبخندِ گمشدهٔ او پرسه میزند.
