`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
رفتن به کانال در Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
415
مشترکین
-424 ساعت
+287 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
415
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
-اخوان ثالث
415
ماهی و ماهکنار حوضِ خانهی مادربزرگش نشسته بود. صدای جیرجیرکها سکوت شب را خط میانداخت و بوی نارنگیهای سبز، از میان برگهای حیاط میگذشت و به خانه عطرِ زندگی میبخشید. چشمش به آب بود؛ به همان حوضی که سالها پیش، ماهیهای قرمز را با دستهای خودش در آن انداخته بود. ماه روی آب افتاده بود و ماهی، بیقرار دورِ آن میگشت. نزدیک میشد، موجی تصویر را میشکست و دوباره از نو آغاز میکرد. لبخند تلخی زد. عجیب بود؛ هنوز هم بعضی چیزها او را به یادش میانداختند. بعد از آن همه دعوا و خستگی، بعد از روزهایی که حتی دوست داشتن هم میانشان دوام نیاورده بود، یک تکه آسمان کافی بود تا همهچیز برگردد. یاد عکسهایی افتاد که برایش میگرفت؛ ابرها، ماه، آسمانِ روشنِ روزهای اردیبهشت. آن ذوقِ کودکانه برای نشان دادن چیزی زیبا به کسی که دوستش داشت. حالا از آن روزها چیزی نمانده بود جز حسرتِ همان ذوق. دلش برای او تنگ نشده بود؛ برای خودش شده بود. برای دختری که هنوز باور داشت بعضی آدمها ماندنیاند. نگاهش را از حوض گرفت. ماهی هنوز دورِ تصویر ماه میچرخید؛ همانطور بیقرار، همانطور امیدوار، انگار هنوز خیال میکرد میشود از آب بیرون زد و به ماه رسید. شاید خودش هم سالها همینطور زندگی کرده بود؛ هر بار پریدن به سمت چیزی که دورتر میشد، هر بار برگشتن به همان نقطه و دوباره از نو خواستن. پریده بود تا به ماه برسد، اما هیچوقت نفهمیده بود ماه سهم ماهی نیست؛ فقط تصویریست که روی آب افتاده. و حالا از آن همه پریدن، چیزی برایش نمانده بود جز خاکسترِ احساسی که زمانی تمام دلش را گرفته بود. ماهی هنوز میچرخید. اما ماهیِ دلِ او، سالها بود که مرده بود.
415
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
سلام. اگه اینجا مورد علاقتونه این پیامو فوروارد کنید تا منم ازتون فوروارد کنم. تو اونایی که خوشم اومد جوین بشم و ازتون تعریف کنم.☝️⭐️
415
زن ها، گاهی اوقات حرفی نمی زنند چون به نظرشان لازم نیست که چیزی گفته شود! تنها با نگاهشان حرف می زنند…به اندازه یک دنیا با نگاهشان حرف می زنند. اگر زنی برایتان اهمیت دارد، از چشمانش به سادگی نگذرید! به هیچ وجه…
-سیمون دوبوار
415
Repost from هَسْتیـشِناسی
این عشق به سوختن چه بود؟
که هر آتشی دیدم،
بیاندکی تعقل،
خود را رها کردم
تا بسوزم.
— هَسْتیـشِناسی
415
پیش از هر اتفاق شومی، اضطراب در تمام سلولهای تنم میدوید و ذهنم را میان هزار امکان و احتمال سرگردان میکرد؛ روزها به این فکر میکردم که چه خواهد شد و چه نخواهد شد. بعد، حادثه از راه میرسید و همهی آن هیاهو ناگهان فرو مینشست. ذهنم دیگر توان واکنش نداشت؛ فقط جایی درونم مینشست و تماشای فرو ریختن زندگیام را به عهده میگرفت.
415
قبول نداری خیلی معرکه است که از شر همه چیز و همه کس خلاص شوی و بروی جایی که هیچ کس تو را نشناسد؟
گاهی دلم می خواهد همین کار را بکنم...
-چوب نروژی، هاروکی موراکامی
415
دیگر به هیچچیز دلبستگی نداشت. میخواست وسایلش را جمع کند، دلمشغولیهایش را زیر فرش اتاق پنهان کند و برود؛ آنقدر دور که هیچکس نشانیاش را نداند. میخواست از این خانه و خاطرههایش فاصله بگیرد، زندگیاش را با رنگهایی که خودش انتخاب میکرد از نو بسازد و گذشته را پشت سر بگذارد؛ تا هیچکس او را با آنچه از او میدانست، نشناسد.
415
روز و ماه چيست؟! براى من معنى ندارد، براى كسی كه در گور است زمان معنى خودش را گم میكند.
-بوف کور، صادق هدایت
415
Repost from هَسْتیـشِناسی
برعکس تصور جامعه،من معتقدم هنر نتیجهی یه زندگیِ راحت و بیدغدغه نیست؛ اتفاقاً این روزها بهتر میشه دید که هنر خیلی وقتها از دلِ تلخیها و رنجها درمیاد؛ از همون درمانی که آدم، وقتی تهِ ناامیدی و فرو ریختنه، بهش پناه میبره.
— هَسْتیـشِناسی
