"نوشته های ناتمام"
رفتن به کانال در Telegram
«واژه ها در وصفِ تو بسیار میگویند و هیچ!...» اگه صحبتی داشتی🌱: @neveshtehabot کانال دوم☕: https://t.me/reihaneh274
نمایش بیشتر515
مشترکین
-524 ساعت
-177 روز
-5330 روز
آرشیو پست ها
امان از خویش را بیخانه دیدن
خود اندر خانهٔ بیگانه دیدن
سپس بیگانهٔ بیخانمان را
به جای خویش صاحبخانه دیدن
✍🏻میرزاده عشقی
باز هم غروب به پایان رسید و شب شد
و میدانم تاریکیِ من است که نمیگذارد این شب تیره و تار، صبح شود...
عقل درماندهٔ شمر لعنة الله که از قرآن،
چیزی جز کلماتی بر کاغذ نمیفهمید
و بویی از باطن این مصحف شریف نبرده بود،
آنکه باطنش در سکه ی زر و بطنش در مرغ بریان می گشت،
چگونه می فهمید که عباس علیه السلام،
آیه آیه ی قرآن ناطق را، نه فقط با زبان،
که با دست های بریده،
با لبان تشنه،
با سری بر نیزه،
با جانِ خود،
بلکه با تمام هستیِ خود،
قرائت و حفظ کرده بود؟
شمر لعنة الله که جانش اسیر حجاب های ظلمت بود،
چگونه می فهمید که خدای عباس علیه السلام،
حجاب های نور را هم از جان او باز کرده...؟
و بدبخت آنکه امان نامه می بُرد،
برای کسی که تمام آرزویش،
وصالِ حضرت امان الخائفین بود...
✍🏻ر.نون
جز تو که فرات رشحه ای از یمِ توست
دریا نشنیدم که کشد مشک به دوش...
✍🏻محمدعلی مجاهدی
روز سوم عملیات خیبر بود که حاج همت برای کاری به عقب آمده بود. از فرصت استفاده کردیم و نماز ظهر را به امامت او اقامه کردیم. در بین دو نماز، یک روحانی وارد صف نماز شد. حاج همت با دیدن او، از ایشان خواست که جلو بایستد.
آن برادر روحانی ابتدا قبول نمیکرد، اما با اصرار حاجی، رفت و جلو ایستاد.
پس از اقامه نماز عصر، ایشان گفت: «حالا کمی وقت داریم، چند تا مسئله براتون بگم.» او شروع کرد به گفتن مساله، در حال صحبت کردن بود که ناگهان صدایی آمد. همه چشمها به سمت صدا برگشت.
حاج همت از شدت بی خوابی و خستگی بی هوش شده و نقش بر زمین شده بود.
برادران سریع او را به بهداری منتقل کردند. دکتر پس از معاینهی حاجی گفت: «بی خوابی، خستگی، غذا نخوردن و ضعیف شدن باعث شده که فشارش بیفته، حتما باید استراحت کنه.» و یک سِرُم به او وصل کردند.
همین که حالش کمی بهتر شد، از جایش بلند شد و از این که دید توی بهداری است، تعجب کرد. میخواست بلند شود، رفتیم تا مانعش شویم، اما فایدهای نداشت. من گفتم: «حاجی، یه نگاه به قیافه خودت انداختی؟ یه کم استراحت کن، بعد برو. بدن شما نیاز به استراحت داره.» گفت: «نه، نمیشه، حتما باید برم.»
بعد هم سِرُم را از دستش بیرون کشید و رفت.
به طور مثال وقتی که عملیات میشد، دیگر خواب و خوراک نداشت. از سه بعد از ظهر تا سه صبح جلسه میگذاشت. همه را یکی یکی صدا میزد و توجیه شان میکرد. گاهی بیشتر از نیم ساعت در شبانه روز نمیخوابید. حتی بعضی وقتها سه، چهار شب اصلا نمیخوابید.
روز پنجم عملیات خیبر بود که دنبالش میگشتم. توی جیپ پیدایش کردم. گفتم: «کارت دارم حاجی.» گفت: «صبر کن اول نمازمو بخونم.» منتظر شدم نمازش را خواند.
بعد چراغ قوه و نقشه را آوردم که به او بگویم وضعیت از چه قرار است. چراغ قوه را روشن کردم و روی نقشه انداختم و گفتم: «کارور از اینجا رفته، از همین نقطه، بقیه هم...»
نگاهی بهش انداختم، دیدم سرش در حال پایین آمدن است، گفتم: «حاجی، حواست با منه؟ گوش میکنی؟» به خودش آمد و گفت: «آره، آره بگو.» ادامه دادم: «ببین حاجی، کارور از اینجا...» که این دفعه دیدم با سر افتاد روی نقشه و خوابید.
همان طور که خواب بود، به او گفتم: «نه حاجی، الان خواب از همه چیز برای تو واجب تره. بخواب، فردا برات توضیح میدم.»
خاطرهای از «نیکچه فراهانی و سعید معتدی»
📚برگرفته از کتاب «برای خدا مخلص بود»؛ روایتهایی از زندگانی شهید محمد ابراهیم همت
منبع: جهان نیوز
یه سوال
وقتی یه درخت که سالها برای رشدش زحمت کشیدین و خون دل خوردین، یه سری میوه هاش گندیده باشه
میوه های گندیده رو جدا میکنید؟
یا تبر می زنید و درختو از جا در میارید؟
با مردم به گونه ای رفتار کن که دوست داری با تو آن گونه رفتار کنند. امام حسن مجتبی علیه السلام❤️🔥روانشناس بودن، هزار و چهارصد سال پیش که روانشناسی مد نبود! (تصویر از کتاب عادتهای اتمی)
عقل های مهجور و آینه های قیر اندود فطرت بشر غربی، چگونه خواهند توانست که معنای حیات عند رب را دریابند؟
حال خوبی که سالها گم کرده بودم را،
پیدا کردم،
نه در میان برج های مرتفع و کاخ های مجلل،
نه در میان تخت نرم و خوابی عمیق،
نه در جاذبه های گردشگری جهان مادی،
بلکه اینجا،
در میان این خاک ها،
در این بیابان ها،
در خاک های شلمچه،
پیچ های فتح المبین،
آب های اروند،
آفتابِ طلائیه،
رمل های فکه،
نیزار های شط علی،
بهشتِ هویزه...
نفرین بر دنیایی که روی حال خوب،
برچسب عقب ماندگی زد
و حال بد را در پوستی رنگارنگ پیچید
و بَزک کرد،
و رویش برچسب روشن فکری زد
و آن را به اسم حال خوب به انسان ها فروخت،
تا جیب های سرمایه داران،
سنگین تر شود...
نفرین بر دنیایی که قلدرانش،
هنری جز بالا بردن برج و سرمایه نداشتند
و برای دل و جان انسان ها،
برای حال خوب انسان ها،
نسخه تجویز کردند...
گشتم،
حال خوب،
آنجا که آنها می گفتند، نبود،
نگرد،
نیست...
ر.نون
غروبی دور از هیاهوی شهر و انسان ها،
نوای آرامبخش آلیاسین،
کوه های آرمیده در آغوش ابر سیاه و برف سفید،
تصورِ بوی خاک خیس خورده از پشت شیشه های باران زده،
درختانی سبک بار تر از همیشه، با دست های خالیِ بر افراشته رو به آسمان،
قلم مسحور کنندهٔ سید مرتضی آوینی،
به سوی بهشتی دور از زمین، نزدیک به آسمان...
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
✍🏻فاضل نظری
مشکل توحیدی، برداشت اشتباه حقیر از ذکر «الله اکبر» بود...
کسى نزد امام صادق(ع) گفت: «اللهُ اکبر» فرمود: خدا از چه بزرگتر است؟ گفت: از همه چیز! فرمود: با این سخن خدا را محدود کردى! پرسید: پس چه بگویم؟ فرمود: بگو «اللهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَف»؛ خدا برتر از آن است که به وصف در آید. باز به فردی فرموده بود: «وَ کانَ ثُمَّ شَىْءٌ فَیَکُونُ أَکْبَرُ مِنْهُ» مگر آنجا چیزى بوده که خدا برتر از آن باشد؟ و فرموده بود: اللهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَف. اصول کافی؛ ج۱؛ ص۱۱۷ برگرفته از: mdehdari.ir
طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است این و خودم می دانم كه نكردم فكری، كه تأمّل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی كه چه سان می گذرد عمر گران؟ كودكی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات همه گفتند: كنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان كه پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست، بایدش نالیدن من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟ نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن؟ همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن؟ سر هر بام كه شد خوابیدن؟ من نپرسیدم هیچ كه پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟ هیچ كس نیز نگفت: زندگی چیست چرا می آییم؟ بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟ به كجا باید رفت؟ با كدامین توشه به سفر باید رفت؟ من نپرسیدم هیچ، هیچكس نیز به من هیچ نگفت... نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط فارغ از نیك و بد و مرگ و حیات بعد از آن باز نفهمیدم من كه چه سان عمر گذشت؟ لیك گفتند همه كه جوانست هنوز بگذارید جوانی بكند بهره از عمر بَرَد كامروایی بكند بگذارید كه خوش باشد و مست بعد از این باز ورا عمری هست یك نفر بانگ بر آورد كه او از هم اكنون باید فكر آینده كند دیگری آوا داد: كه چو فردا بشود فكر فردا بكند سومی گفت: همانگونه كه دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش با همه این احوال من نپرسیدم هیچ كه چه سان دی بگذشت؟ آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟ نه تفكّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی... چه توانی كه زكف دادم مفت، من نفهمیدم و كس نیز مرا هیچ نگفت قدرت عهد شباب، می توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد، لیك بیهوده تلف گشت جوانی هیهات! آن كسانی كه نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده ومرا می گفتند كه چو آن ها باشم كه چو آنها دائم فكر خوردن باشم، فكر گشتن باشم، فكر تأمین معاش، فكر ثروت باشم، فكر یك زندگی بی جنجال، فكر همسر باشم كس مرا هیچ نگفت زندگی ثروت نیست، زندگی داشتن همسر نیست، زندگانی كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست من نفهمیدم و كس نیز مرا هیچ نگفت ای صد افسوس كه چون عمر گذشت معنیش می فهمم حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق: من شدم خلق كه با عزمی جزم پای از بند هواها گُسَلَم گام در راه حقایق بنهم با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كینه و بخل، مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره كشف حقایق كوشم، شربت جرأت و امّید و شهامت نوشم، زره جنگ برای بد و نا حق پوشم ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم آنچه آموخته ام بر دگران نیز نكو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش، ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم من شدم خلق كه مثمر باشم، نه چنین زائد و بی جوش و خروش، عمر بر باد و به حسرت خاموش ای صد افسوس كه چون عمر گذشت معنیش می فهمم كاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت: كودكی بی حاصل، نوجوانی باطل، وقت پیری غافل به زبانی دیگر: كودكی در غفلت، نوجوانی شهوت، در كهولت حسرت ✍🏻نسرین صاحب
امروز خیلی اتفاقی رفتم سراغ دفترچه خاطرات کلاس شیشم(۷ سال پیش😭) و دبیرستان
جدا از اینکه دلم برای اون روزا خیلی تنگ شد...
بعضی نوشته ها رو با اینکه برای چندمین بار میخونم، انگار هنوز برام جدیدن. انگار بعد از گذشت چند سال، بهتر می فهمم چی گفتن!
و چیزی که بیشتر از همه به دلم نشست این بود...
که چقدر یه سری احساسا و حرفا توی این دو تا دفتر واقعی و بدون چشم داشته!
چی میشه که ما آدما وقتی بزرگ میشیم، سرمون میره تو حساب دو دو تا چار تا و اینقد از هم دور میشیم؟💔
خیلی خوشحالم که این نوشته ها رو نگه داشتم،
هم برای توصیه هایی که توش هست و هر سال درک جدیدتر و پخته تری ازش دارم،
هم برای احساسات بدون روتوش و خالصی که توی قلبم زنده میکنه :) چیزی که توی دنیای بزرگسالی به سختی پیدا میشه...
برخی گمان میکنند پرندهٔ چشم، با بال های سیاه اطرافش، در آسمان دل ها پرواز می کند و بالهای طویل تر، اوج بیشتری به پرنده می دهد...
افسوس که هنوز پرنده در قفس اسیر است و باید به جای تیز کردن بالها، فکری برای آزادیاش کرد!
پرندهٔ آزاد، خود، اوج گرفتن بلد است...
👀🪽
ـ ر.نون
