While We’re Here.
رفتن به کانال در Telegram
405
مشترکین
+724 ساعت
+77 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
این روزها بیشتر از هر چیزی دلم سکوت میخواد. دلم میخواد تنها باشم؛ آنقدر دور که هیچ صدایی به من نرسه، هیچ آدمی، هیچ حرفی و هیچ توقعی. فقط جایی که مجبور نباشم چیزی بگم، چیزی توضیح بدم یا وانمود کنم حالم خوبه.
انگار از همه چیز خستهام. از فکرهایی که یک لحظه ولم نمیکنن، از مسئولیتهایی که هر روز سنگینتر میشن، از آدمها، از انتظارها و حتی از خودم. دلم میخواد برای مدتی همه چیز متوقف بشه و من فقط نباشم؛ نه اینکه از دنیا چیزی بخوام، نه اینکه دنیا چیزی از من بخواد.
شاید عجیب باشه، اما حتی دلم نمیخواد چیزی رو دوست داشته باشم. نمیخوام مجبور باشم به چیزی دل ببندم، برای چیزی ذوق کنم یا خودم رو به هر آدم و هر اتفاقی گره بزنم. فقط میخوام رها باشم؛ بیوابستگی، بیاجبار، بیفکر.
این همه مدت خودم رو با زور جلو کشیدم، با همون ذره انرژیای که هر روز کمتر از دیروز بود. حالا فقط خستهام... آنقدر خسته که دلم میخواد از همه چیز فاصله بگیرم، دور بشم و برای اولین بار، هیچ کاری نکنم. فقط برای مدتی در سکوت گم بشم؛ جایی که هیچکس از من هیچ انتظاری نداشته باشه.
خیلی طبیعیه که آدم یه تایمی در روز واقعا حوصله نداشته باشه، بخواد تو خلوت خودش باشه، بخواد سکوت کنه، اصلا زل بزنه به دیوار؛ انقدر پیله نکنید چیشده؟ یعنی من غریبهم که بهم نمیگی؟ یوقتایی واقعاً هیچ دلیلی نداره، آدم خودشم نمیدونه چیشده، فقط نیاز داره که با خودش خلوت کنه.
شاید بعضی احساسها برای گفتن ساخته نشدهاند؛ نه چون واژهای ندارند، بلکه چون هر واژهای از وسعتشان کم میکند. بعضی دردها فقط باید زیسته شوند، نه توضیح داده. و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد که آدمها، دنیا را از پنجرهی ذهن خودشان میبینند، نه از چشمهای تو.
