fa
Feedback
‌ ‌house of vamps

‌ ‌house of vamps

رفتن به کانال در Telegram

᪲ 🍒 𝖠𝗆𝗈𝗇𝗀 𝖺 𝖻𝗂𝗅𝗅𝗂𝗈𝗇 𝗏𝗈𝗂𝖼𝖾𝗌, 𝗒𝗈𝗎𝗋𝗌 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖺𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝖻𝖾 𝗁𝖾𝖺𝗋𝖽 ‼️ 𝆬 • 𝖡𝗅𝖺'𝗌 𝖶𝗁𝗂𝗌𝗉𝖾𝗋 : @i1uvbot •

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
483
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
-1630 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.00 KB

‌ ℘ ᪵His favourite barber . pt.6 " برای باور کردنش اول باید قبول می‌کردم که واقعیه.. اما به خودم قول داده بودم که همین یه امش
‌     ℘ ᪵His favourite barber . pt.6
" برای باور کردنش اول باید قبول می‌کردم که واقعیه.. اما به خودم قول داده بودم که همین یه امشب، واقعیت‌ها رو کنار بذارم.. چشم‌هام رو ببندم و بگم زیادی فکر کردی که باز این‌جوری شده.. اما ناخودآگاه با دوباره دیدنت داغ میشن.. ترجیح می‌دم باز نگه‌شون دارم.. چون این ساعت هوا خنکه.. و تو هستی"
summary? click on clock "⏱" #His_favourite_barber

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
‌
آن پاکےِ زلال را نـخستین‌بار در چشمانت دیدم؛ پاکیِ آرام و بی‌انتهایی که گویی هیچ‌گاه غباری بر آن ننشسته بود. چشمانت انعکاسی از دریایی بودند که دلِ من تمام عمر بی‌آن‌که بداند در جست‌وجویش سرگردان بود؛ دریایی آرام، عمیق و بی‌انتها. به خاطر داری؟ آن نخلِ کهنسال را می‌گویم؛ همان درختِ قدیمی در قلبِ جزیره شاهدِ خاموشِ تمامِ روزهایی که نمی‌دانستیم به خاطره بدل‌ خواهند شد. زیر سایه‌ی برگ‌های بلندش نخستین بوسه‌مان را با جهان قسمت کردیم؛ آن‌جا که نسیم آرام از میان شاخه‌ها می‌گذشت و سایه‌ی برگ‌ها را بر پوستِ روشن تو به رقص درمی‌آورد. لب‌هایت. لب‌هایی که با تلاطمی شیرین بر لبانم می‌نشستند؛ مثل موجی که آرام به ساحل نزدیک می‌شود. در آن لحظه‌ها جهان برای من به اندازه‌ی فاصله‌ی میان نفس‌هایمان کوچک می‌شد و هیچ‌چیز جز حضور تو معنایی نداشت. پسرِ دریا.. چه کسی جز این می‌توانست تو را بنامد؟ تو از جنسِ همان آرامشِ فریبنده‌ای بودی که پیش از هر طوفانی بر پهنه‌ی آب می‌نشیند؛ گاهی آن‌قدر آرام که تمامِ خستگی‌های جهان در آغوشت آرام‌آرام رنگ می‌باختند و گاهی آن‌قدر عمیق که هرچه بیشتر در تو پیش می‌رفتم ساحلی برای بازگشت نمی‌یافتم. و نور. آن انبوهِ طلاییِ خورشید را به یاد داری؟ غروب‌هایی که آسمان و دریا را در رنگی گرم و رؤیایی غرق می‌کردند و تو در میان آن همه طلایی شبیه رؤیایی بودی که دلم هرگز نمی‌خواست از آن بیدار شود. عزیزِ من، آیا وعده‌مان را به خاطر داری؟ آن وعده‌ی کوچک و خاموش را، زیر سایه‌ی همان نخلِ پیر؟ آیا هنوز صدای مرا به یاد داری؟ سال‌هاست که زیر سایه‌ی همان درخت به انتظار نشسته‌ام. فصل‌ها آمده‌اند و رفته‌اند. بادها مسیرشان را عوض کرده‌اند. موج‌ها هزاران‌بار خود را بر ساحل کوبیده‌اند و من هنوز اینجا مانده‌ام. گاهی به این فکر میکنم که از زادگاهت راهیِ کدام سوی جهان شدی؟ کدام ساحل تو را از من ربود؟ کدام افق نام مرا از خاطرت شست؟ هرکس چیزی می‌گوید. یکی می‌گوید رفته‌ای، دیگری می‌گوید بازنمی‌گردی. یکی از دوردست‌ها سخن می‌گوید و دیگری از فراموشی. اما هیچ‌یک نمی‌دانند که من به حرف‌هایشان ایمان ندارم. چگونه می‌توانم باور کنم که تو رفته‌ای، وقتی هنوز دریا نامت را با موج‌هایش برایم زمزمه می‌کند؟ چگونه باور کنم که بازنمی‌گردی، وقتی هر غروب سایه‌ی آن نخلِ پیر مرا وامی‌دارد سر برآورم و چشم به دوردست بدوزم؟ بگذار دریا مرا پیر کند. بگذار آفتاب تمامِ روزهای جوانی‌ام را از من بگیرد. بگذار فصل‌ها یکی‌یکی از کنارم بگذرند و نامم را به فراموشی بسپارند. من منتظرت می‌مانم و یقین دارم روزی صدای قدم‌هایت دوباره بر شن‌های این ساحل خواهد نشست؛ با نورِ خورشید بر شانه‌هایت و دریا در پشتِ سرت. و آن‌گاه گویی تمامِ سال‌های دوری تنها فاصله‌ای کوتاه میانِ دو نگاه بوده‌اند.
صفحـه‌ای از میـانِ فصل‌هایِ انتظـار، لـے هـیسونگ. ‌

Repost from N/a
photo content
+4

sticker.webp0.00 KB

Love in the gray Part1:Why was he doing something like that for someone he didn't even know—when he had never shown kindness
Love in the gray
Part1:Why was he doing something like that for someone he didn't even know—when he had never shown kindness to anyone in his life?

sticker.webp0.00 KB

MONEYMONEYMONEY CORTIS.m4a2.16 MB

Repost from N/a
sticker.webp0.26 KB

Repost from N/a
‌ ‌ ‌attachment — 🧊 ’s jpeg ‌ ‌ ‌martin ‘s memory file

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

اواخر ماه مارچ بود. نسیم خنک بهاری،درختان سبز رنگ رو به رقص در میاورد و در زیر درختان سبز،دو پسر از هوای دلنشین لذت میبردند.
+4
اواخر ماه مارچ بود. نسیم خنک بهاری،درختان سبز رنگ رو به رقص در میاورد و در زیر درختان سبز،دو پسر از هوای دلنشین لذت میبردند. "جیا،مرسی که اومدیم اینجا" "خواهش میکنم بیبی،من هر جایی که باعث خوشحالی تو شه میبرمت" "وای جیا،چقدر تو خوبی" بلافاصله بعد از حرفش بوسه ای نرم بر لبان پسر گذاشت. "من اصلا بابت اینکه همسری مثل تو دارم،پشیمون نیستم" پسر بزرگتر لبخندی زد و ایندفعه او پیش قدم برای بوسیدن لبای پسر کرد. بعد از دو دقیقه از هم جدا شدند و پسر کوچیکتر،روی زیرانداز دراز کشید. نسیم خنک دیگری وزید و باعث رقصان شدن درختان شد. "وونی،سردت نیست؟" "نه جیا" مشغول نوازش موهای نرم، پسر کرد،جونگوون از حس آرامشی،که از مردش میگرفت لبخند ملیحی زد،ناخوداگاه چشماش روی هم افتاد و به خواب شیرینی رفت. پسر همچنان،مشغول نوازش موهای پسر بود،ناگهان با دیدن ابرای پف پفی در آسمان،سرشو چرخوند که پسر رو صدا کنه،با دیدن چشمای بسته پسر،لبخندی زد و بوسه ای به پیشانی،پسر هدیه داد. جونگوون،تکونی خورد ولی از شدت،خستگی چشماشو،باز نکرد. پسر همچنان،مشغول نوازش موهای همسرش،بود و از هوای خنک،لذت میبرد.
𝖩𝖺𝗒𝖶𝗈𝗇𓍯

sticker.webp0.00 KB