«جریان🪦»
رفتن به کانال در Telegram
502
مشترکین
-924 ساعت
+737 روز
+11230 روز
آرشیو پست ها
499
میلی در من هر روز بیشتر از قبل میشود میلی که نمیدانم ار کجا نشعت گرفته،یا چه چیزی در مورد الهام بخش اوست اما دارد زندگیم را به ناکجا آباد میکشاند. این میل مرا یه سمتی میبرد که با او زیادی غریبه ام سمتی که مدت ها شده از آنجا نگذشته سمتی که از اوفراریم.
این میل عاقبتش جان مرا میبازد!.
زندگی بیشتر از یک بازی نیست و توی این بازی دست کارتم زیادی بده
دسته کارتی که با نگاه کردن بهش پایان بازیو رو میبینی اما من میخام دست روبرگردونم .
صبر میکنم این درختم یک روزی میوه میده.
499
اگر این ها اخرین لحظات زندگیم بودن تنها چیزی که میخاستم این یود که سریع بگذرند. شاید اگه میتوانستم این قسمت را نسیب اشغالدانی میکردم این لحظه ها سزاوار هرچی چیزی است اما واقعا نمیشود از ان لذت برد.
499
عطر دارچین فضای خالی اتاق را پر کرده بود و حالا غروب جمعه بیشتر احساس میشدبه چشم میخورد.افتاب با آخرین پرتوی های نورش آسمان را زرد رنگ کرده بود کم کم داشت با مردم این شهر غریب خداحافظی میکرد چه خداحافظی غریبانه بود .باد از پنجره اتاق که نصفه باز بود به داخل میوزید و پرده اتاق با آواز باد میرقصید.
