«جریان🪦»
رفتن به کانال در Telegram
556
مشترکین
+3124 ساعت
+977 روز
+11630 روز
آرشیو پست ها
552
نمیدونم بحران بزرگسالیه ،فقر،یا جوانی
ولی یک جوری همش فکر درگیره که رسما توان انجام دادن هیچکاری ندارم.
نمیدونم کدوم تصمیم درسته کردم غلط میترسم خطا کنم میترسم بلند پروازی کنم تو این کشور میترسم از فردا
از اینکه نتونم ضد افتاب مورد علاقم بگیرم از اینکه دنبال همه جیز قسطی باشم
از همه اینا میترسم و نمیدونم با کدوم تصمیم از این ترس دور میشم
بعد مدت ها خاستم با مادر گرامی درد دل کنم
میگه چند سالته داری ب ایتا فکر میکنی هنوز بچه ای برو غذاتو بخور
ای کاش بچه بودم مامان یه بچه لوس که دغدغه اش کثیف شدن لباسش میبود
که دغدغه اش خوراک مورد علاقه اش بود
مامان بزرگ شدم دیگه بچه نیستم دیگه خوشی هام تموم شده دیگه وارد زندگی بزرگسالی شدم
گرونی تورم بنزین چرا گرون شده حاجی
شاید واقعا حقمان این نیست تو این سن به اینا فکر کنیم شاید واقعا باید در گیر غذا میبودیم یک جوری ذهنم داره بگا میره که اصلا نمت
واقعا نمت
نمیدونم برای الانم گریه کنم یا فردام
حاجی خیلی همه بگا رفتیم
بمیرم برا خودم که تو این سن حالم انقدر بده
حال یه ايران بده حاجی
یعنی میشه روزی درست بشه؟
552
نمیدانم بعد این چه میشود؟
میشود یا نه! اگه قرار به شدن است چی قراره بشه ؟
مغزم یاری نمیکنه قلبم همراهی نمیکنه وجودم داره از هم میپاچه.
552
مهم نیست چقدر بد باشید،من دختر خوبیم و با همه درست رفتار میکنم و مهربونم. فقط شاید یهو دستم خورد از زندگیم پرتتون کردم بیرون.
552
چطور ممکنه یه آدم بتونه کاری باهات بکنه که صبح که بیدار میشی، نفس که میکشی، راه که میری، حرف که میزنی، به هر سمتی که نگاه میکنی، شب که چشماتو میبندی، حس کنی یه چاقو رو کردن تو قلبت و دارن میچرخوننش؟
