مرداب؛
رفتن به کانال در Telegram
کسی مرا درک نمیکند، کسی که مرا درک میکرد در فوریه سال ۱۸۸۱ مرده.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
228
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-11830 روز
آرشیو پست ها
228
آسمان چشم او آیینه کیست؟ آن که چون آیینه با من رو به رو بود درد و نفرین، درد و نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بود آه گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دل های ما با غم هم آشنا کرد با غم هم آشنا کرد چهره اش آیینه کیست آن که با من رو به رو بود درد و نفرین بر سفر این گناه از دست او بود این گناه از دست او بود ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد ای دلت خورشید خندان سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود سنگ قبر آرزو بود آنچه کردی با دل من قصه سنگ و سبو بود من گلی پژمرده بودم گر تو را صد رنگ و بو بود
228
You leapt from crumbling bridges, watching cityscapes turn to dust Filming helicopters crashing in the ocean from way above Got the music in you, baby, tell me why Got the music in you, baby, tell me why You've been locked in here forever, and you just can't say goodbye Kisses on the foreheads of the lovers wrapped in your arms You've been hiding them in hollowed-out pianos left in the dark Got the music in you, baby, tell me why Got the music in you, baby, tell me why You've been locked in here forever, and you just can't say goodbye
228
برای Idk(a donnie lover~?) عزیز.
قبل از هر پاسخی، همیشه دری هست که هنوز حتی پیدایش نکردهای. آدم گاهی با اطمینان از کنار هزاران راه میگذرد، فقط چون هرگز نفهمیده پشت آنها راهی وجود داشته است. عجیب است؛ آنچه گم شده، همیشه چیزی نیست که دنبالش بگردی، گاهی همان چیزیست که هنوز نمیدانی باید به دنبالش باشی. جهان پر از پنجرههاییست که تا وقتی گشوده نشوند، دیوار به نظر میرسند. شاید بزرگترین فاصله، میان آنچه دیدهای و آن چیزی باشد که حتی نبودنش به چشمت نیامده است؛ و شاید تمام رشد، از همان لحظه آغاز شود که بفهمی افق، همیشه کمی دورتر از جاییست که نگاهت به پایان میرسد. هرچه بیشتر پیش میروی، بیشتر درمییابی که جهان، نقشهای نیست که همهی مرزهایش از پیش کشیده شده باشد؛ سرزمینیست که هر قدم، قارهای تازه را آشکار میکند. شاید خرد، نه در انباشتن پاسخها، بلکه در پذیرفتن این حقیقت باشد که هنوز پرسشهایی وجود دارند که حتی فرصت نکردهاند به ذهنمان برسند.
228
برای رویــایآبــی💙 عزیز.
بعضی آرزوها آنقدر راه میروند تا دیگر شبیه خواستن نباشند؛ شبیه آرامشی شوند که بیصدا در دل آدم خانه میکند. شاید برای همین است که آبی، رنگِ رؤیاهاییست که به مقصد رسیدهاند؛ نه از آنرو که همهچیز را به دست آوردهاند، بلکه چون دیگر از نرسیدن نمیترسند. هر بار که چشمها را میبندی، همین رنگ آرام از جایی دور سر میرسد، روی فکرهایت مینشیند و جهان را برای چند لحظه سبکتر میکند. نه از جنس هیجان است و نه از جنس فراموشی؛ بیشتر شبیه اطمینانی خاموش است که در گوش دل نجوا میکند: «گاهی زیباترین رؤیاها، همانهایی هستند که پیش از رسیدن، آرامش را آموختهاند.»
228
برای مثل نویسنده ای که دیگه ننوشت. عزیز.
گاهی سکوت، از هر کتابی قطورتر است. مدتهاست صفحهی تازهای به دنیا اضافه نشده، جوهر در قلم خشک نشده، فقط دیگر راهی به کاغذ پیدا نمیکند. میز همان میز است، پنجره هر صبح همان نور را روی دفتر میریزد و شبها همان فنجان نیمهسرد کنار دستش میماند؛ اما هیچ جملهای از میان انگشتانش عبور نمیکند. نه کسی میداند چه اتفاقی افتاده، نه خودش چیزی برای گفتن دارد. فقط انگار واژهها، بیهیچ دلخوری، یک روز چمدانشان را برداشتهاند و رفتهاند؛ بیآنکه آدرسی از خودشان جا بگذارند. عجیبتر اینکه او هم هرگز دنبالشان نرفت؛ فقط هر از گاهی، دستش را روی جلد دفتر میکشد، لبخند کمرنگی میزند و پنجره را باز میکند؛ انگار هنوز امیدوار است روزی، یکی از همان جملههای گمشده، همراه باد راه خانه را دوباره پیدا کند.
228
برای •∘˙˚: *. 𝑀𝑜𝑜𝑛𝑙𝑖𝑔ℎ. ☽ .* :˚˙∘• عزیز.
قبل از آنکه شب چیزی از خودش بگوید، نور کمجانی از گوشهی آسمان روی پنجره مینشیند؛ نوری که نه میخواهد جای خورشید را بگیرد و نه تاریکی را شکست دهد. فقط آرام میآید، گوشههای خاموش جهان را لمس میکند و بیآنکه صدایی داشته باشد، دل را سبکتر از چند لحظه قبل رها میکند. قدیمیها برای این روشناییِ آرام، نام زیبایی داشتند؛ هیوا. شاید به همین خاطر است که بعضی آدمها هم شبیه نور ماهاند؛ حضورشان قرار نیست جهان را دگرگون کند، فقط کافیست بیایند تا سکوت، مهربانتر شود و شب، دیگر آنقدر تنها به نظر نرسد. شاید دوست داشتن، چیزی شبیه همین هیوا باشد؛ نوری که هیچ ادعایی ندارد، اما وقتی نباشد، تاریکی بیش از همیشه خودش را نشان میدهد.
228
برای ʟᴏɢᴏᴘᴏᴇɪsᴛ عزیز.
پیش میآید که آدم، بیآنکه چیزی را جا گذاشته باشد، همیشه احساس کند چیزی کم است؛ مثل خانهای که همهچیز سر جایش مانده، اما با بوی حضور کسی سالهاست از اتاقهایش رفته. لبخند میزند، حرف میزند، راه میرود، اما در گوشهای از وجودش همیشه صندلیای خالی مانده که هیچکس حتی متوجه آن نمیشود. بعضی سکوتها از جنس ناتوانی نیستند؛ از جنس مراقبتاند، از جنس رازهایی که آنقدر با آدم زندگی کردهاند که دیگر شبیه بخشی از نفس کشیدنش شدهاند. شاید بزرگترین دلتنگیها همانهایی باشند که هیچوقت نامی ندارند؛ فقط گاهی، بیاجازه، میان یک نگاه، یک غروب یا بوی یک خاطره، آرام از کنار آدم عبور میکنند و دوباره ناپدید میشوند؛ انگار هیچوقت آنجا نبودهاند، اما ردشان تا مدتها روی دل میماند.
228
برای رصدخانه متروکه؛ عزیز.
میگویند بعضی ساختمانها فراموش میشوند؛ اما رصدخانهها هرگز. آنها فقط دست از حرف زدن با آدمها میکشند و گفتوگویشان را با آسمان ادامه میدهند. اینجا، جایی که غبار روی عدسیها لایه بسته و پلهها زیر قدم هیچکس ناله نمیکنند، زمان هنوز سرش را به سمت ستارهها گرفته است. انگار آخرین منجم، تنها برای چند دقیقه از اتاق بیرون رفته و سالهاست که برنگشته. شب که از راه میرسد، سکوت میان دیوارهای ترکخورده میپیچد و تلسکوپ خاموش، مثل چشمی خسته، هنوز منتظر نوری است که شاید هزاران سال پیش راه افتاده باشد و تازه امشب به این پنجره برسد. رصدخانههای متروکه ویرانه نیستند؛ خاطراتیاند که آنقدر به آسمان خیره ماندهاند تا خودشان شبیه ستاره شوند؛ دور، خاموش و همیشه بیدار.
