fa
Feedback
V e n u S i a n🪴

V e n u S i a n🪴

رفتن به کانال در Telegram

دنباله رَو آرامش Violin🎻& ballet🩰 @VenSamBoT:حرف

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
236
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
هر شب می‌میریم. هر صبح برمی‌گردیم. و روزی خواهد رسید که بازگشتی دیگر در کار نباشد... میان این دو بازگشت زندگی ما نوشته می‌شود. -شیخ طبرسی

و سوگند به عصر، که انسان‌ها همه در زیانند. مگر کساني که ایمان آورده، و اعمال صالح انجام داده اند و یکدیگر را به حق سفارش کرده
و سوگند به عصر، که انسان‌ها همه در زیانند. مگر کساني که ایمان آورده، و اعمال صالح انجام داده اند و یکدیگر را به حق سفارش کرده، و یکدیگر را به شکیبائی و استقامت توصیه نمود. سوره: عصر

11:11🫣😵‍💫

Oh look!!🫠🌖

به خود بیا! هرگز از نور عرش امیدت را قطع نکن. «اگر نمی خواست بدهد، درخواست دعا نمی داد.»

ماه برڪت و غفران:)

اللهم بلغنا رمضان. رمضان مبارک !!💓💗

بی شک گر کسی واقعی را داشتی، چنین اندوهگین نبودی عزیز من. 🚶🏻‍♀

یکشنبه و دوشنبه و خاکستری و سرد هفته ست پشت هفته که تکرار می‌شود #عفیف_باختر
+6
  یکشنبه و دوشنبه و خاکستری و سرد هفته ست پشت هفته که تکرار می‌شود   #عفیف_باختر

چقدر که سرش زحمت کشیدم.🥲💘

وَ دیگر جَوان نمیشوم.🤎🫠

که جهان گاه چنین گاه چنان میگذرد:)
که جهان گاه چنین گاه چنان میگذرد:)

شب بود بیابان بود زمستان بود  بوران بود سرمای فراوان بود یارم در آغوشم هراسان بود  از سردی افسرده و بی‌جان بود در فکر آن سیمین‌بر خوشگل  از جسم و جان خود بودم غافل می‌کوشیدم بهرش از جان و دل  می‌بردمش با خود سوی منزل گیسویش از باد و باران گشته آشفته در مویش گویی مروارید غلتان سفته طی شد راه دشوار، آخر بر من و یار با بوسه‌ای گرمی به او دادم با لب‌های چون قند، بر رویم زد لبخند برد آن همه رنج و غم از یادم. ناصر_رستگارنژاد فریدون فرخ‌زاد

وی سینه خود را بکـوفت و نفس خویش را سرزنش کرده گفت: ای دل پیش از این تو مصائب شدیدتر از این را تحمل کرده‌ایی.🥲 جمهور افلاطون

#رامین_مظهر

از اهل این عالم چه کم داری گل سوری؟ حق زیادی بر سرم داری گل ســــــــوری 🫠

مهربان باشیم.🤝🏻

انسان ها همگی دیر یا زود محکوم به فنا هستند.💘
انسان ها همگی دیر یا زود محکوم به فنا هستند.💘

غمِ عالَم فراوان‌است و من یک غنچه‌ دل دارم چه‌سان در شیشهٔ ساعت کنم ریگِ بیابان را؟ صائب تبریزی

ص۹۵