fa
Feedback
V e n u S i a n🪴

V e n u S i a n🪴

رفتن به کانال در Telegram

دنباله رَو آرامش Violin🎻& ballet🩰 @VenSamBoT:حرف

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
237
مشترکین
-524 ساعت
-57 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
photo content
+5

از توجه دیگران لذت ببر همه ایقدر شانس ندارن که عجیب بنظر برسن Jojo Rabbit (2019)
+9
از توجه دیگران لذت ببر همه ایقدر شانس ندارن که عجیب بنظر برسن Jojo Rabbit (2019)

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز… -پل الوار
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز… -پل الوار

نور آفتاب لابه‌لای شاخه های درخت:) 🌲

photo content
+7

Repost from N/a
🤎
🤎

در باب فولدر «برای آزادی» من پنج ماه‌ قبل از امروز در‌ کانال تلگرامی‌ام در مورد این نوشتم که خواندن یادداشت‌های نویسندگان جوان و نوجوان افغانستانی را چقدر دوست دارم. در ادامه به این حرفم، یکی از دوستانِ خوب برایم ایده‌ دادند که یک فولدر بسازم برای کانال‌های نویسندگان جوان و نوجوان افغانستانی تا خوانده شوند. من فولدر را ساختم و حدود بیست کانال اضافه کردم از همین نویسندگان نوجوان؛ البته نمی‌شود به طور قاطع گفت نویسندگان، چون هیچ‌کدام از ما خودمان را نویسنده نمی‌دانیم. حالا تعداد کانال‌های این فولدر به تقریباً هفتاد رسیده است و بعد از این‌که خیلی‌ها در موردش نوشتند، فکر می‌کنم بهترست من هم چیزهایی در‌ این باب نوشته باشم. «برای آزادی» را من کاملا اتفاقی برای اسم این فولدر انتخاب کردم ولی فکر می‌کنم همین اسم، خود به تنهایی می‌تواند خیلی خوب و کامل، توصیف این فولدر را کند. کانال‌های این فولدر، انقلابی یا نویسندگی نیست. اکثر این نویسندگان جوان/نوجوان پژوهش، مقاله، رمان یا کتابی نمی‌نویسند، بلکه همه به نحوی می‌نویسند تا اظهار وجود کنند، تا هویت‌ داشته باشند و در این حبس, سکوت را بشکنند. آن‌ها از روزمرگی‌هایشان می‌نویسند و با همین یادداشت‌، خاطره و جستارهای کوتاه، نامرتب یا کاملاً اتفاقی به نحوی قیام می‌کنند در برابر این حبس. هدف این فولدر بسیار ارزشمندتر از آن است که به آن فقط برچسب نویسندگی را زد؛ هیچ‌کدام از ما روزانه پنجاه یا هزار کلمه نمی‌نویسیم اما با همین یادداشت‌ و روزمرگی‌های جسته گریخته‌‌ی واقعی در مقابل جامعه‌ی سرکوب‌گر که همواره در صدد خاموش‌ کردن و گرفتن هویت‌مان است، صدا بلند می‌کنیم و می‌گوییم: ما هستیم. لینک فولدر: https://t.me/addlist/Jknx4hMb-BNjYjc9

photo content

My view, every evening. I enjoy it.🙂‍↔️
My view, every evening. I enjoy it.🙂‍↔️

پیام ویدیو00:13

photo content

پیام ویدیو00:15

ولی شگفتا نمردم.😪

جمعه‌ای دلگیر.

photo content
+1

فاجعه اینجاست که ما وطن را به کسانی باخته‌ایم که به این خاک هیچ حسی ندارند. ـ فریدون فرخزاد

Repost from ضمایم
فراموش می‌شوی گویی که هرگز نبوده‌ای مانند مرگ یک پرنده مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش می‌شوی مثل عشق یک رهگذر و مانند یک گل در شب… فراموش می‌شوی من برای جاده هستم… آن‌جا که قدم‌های دیگران از من پیشی گرفته کسانی که رویاهای‌شان به رویاهای من دیکته می‌شود جایی که کلام را به خُلقی خوش تزئین میکنند، تا به حکایتها وارد شود یا روشنایی‌ای باشد برای آن‌ها که دنبال‌ش خواهند کرد که اثری تغزلی خواهد شد … و خیالی. فراموش می‌شوی گویی که هرگز نبوده‌ای آدمیزاد باشی یا متن فراموش می‌شوی. با کمک دانایی‌ام راه می‌روم باشد که زندگی‌ای شخصی حکایت شود. گاه واژگان مرا به زیر می‌کشند، و گاه من آن‌ها را به زیر می‌کشم من شکل‌شان هستم و آن‌ها هرگونه که بخواهند، تجلی می‌کنند ولی گفته‌اند آن‌چه را که من می‌خواهم بگویم. فردا، قبلاً از من پیشی گرفته است من پادشاه پژواک هستم بارگاهی برای من نیست جز حاشیه‌ها و راه، راه است باشد که اسلاف‌م فراموش کنند توصیف کردن چیزهایی را که ذهن و حس را به خروش در می‌آورند. فراموش می‌شوی گویی که هرگز نبوده‌ای خبری بوده باشی و یا ردّی فراموش می‌شوی. من برای جاده هستم… آن‌جا که ردّ پای کسان بر ردّ پای من وجود دارد کسانی که رویای من را دنبال خواهند کرد کسانی که شعری در مدح باغ‌های تبعید بر درگاه خانه‌ها خواهند سرود آزاد باش از فردایی که می‌خواهی! از دنیا و آخرت! آزاد باش از عبادت‌های دیروز! از بهشت بر روی زمین! آزاد باش از استعارات و واژگان من! تا شهادت دهم هم‌چنان که فراموش می‌کنم زنده هستم! و آزادم!
"محمود درویش"

photo content

I am a poem  treat me like poetry.

بی کار سفره نیست و بی سفره عشق. بی عشق سخن نیست و سخن که نباشد فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست; زبانِ دل کهنه می‌شود، تناس بر لب ها می‌بندد، روح در چهره و نگاه در چشم ها می‌خشکد،دست ها در بی کاری فرسوده می‌سود و بیل و منگال و دستکاله و علف‌تراش در پس کندوی خالی،زیر لایه‌ی ضخیمی از غبار، رخ پنهان می کند. دیگر چه؟ خر که مرده باشد، زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جاگاه جان لبریز شده باشد....دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟ کجا جایی برای دل و زبان؟ - جای خالی سلوج - محمود دولت آبادی