𝒑𝒍𝒂𝒚 𝒍𝒊𝒔𝒕
رفتن به کانال در Telegram
اگه کم حرف شدم، منو با موزیکام بشنو.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
730
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+307 روز
+5830 روز
آرشیو پست ها
729
من وقتی از آدمها دلسردم به تو فکر میکنم. اون موقع با یه لبخند، دلسردم. پی مقصر نیستم. نمیخوام بگم طناب کلفت تقصیر میفته دور گردن نحیف آدمایی که دلسردم کردن، یا میفته دور گردن خوشگل تویی که در انتهای دلسردیم، ایستادی تا لبخند رو مثل یه مدال نحس، آویزون لبم کنی. منم مثل موبایلم شدم. حافظام پره، فضای خالیای ندارم که بخوام به بقیه اختصاص بدمش. تا ته وجودم، لبریزه از اسکرینشاتهای بدرد نخور از تو و خاطراتی که همراه با پاهای کشیدت، صفحهی زندگیمو ترک کردن. فرق من و موبایلم اینه که اون خاصیت خالی شدنو داره، ولی من، مهر شدم به پر بودن. نمیخوام بهت فکر کنم. حتی دوست ندارم درگیرت بشم. مجبور هم نیستم. اما چه چارهای جز وصال به تو برام مونده؟ با اینکه خودم از کل دنیا بهتر میدونم اون نسخهی نباتیای که از تو در من به جا مونده، هیچ ربطی به واقعیت خشک و گزندهی فعلیت نداره. نمیتونم به همین راحتی بدست دستباد. محتاج لبخند سردی که از تو برام به جا مونده نیستم. ولی وقتی روی صندلی شاگرد ماشینم و توی جادهای تاریک و پر از سگ، مشغول گوش دادن عاشقانههای راننده میشم فکر میکنم به لطف و منت من، تا چه حد آسمانی بهت حس پیدا کردم. دست هیچکس بهت نمیرسه. اونقدر بردمت بالا، که دیگه دست خودمم بهت نمیرسه. قد خودم و روحم، کفاف رسیدن به تورو نمیده. و تو اون بالایی. زشت و زیباییت مهم نیست. هنوز میدرخشی و میدونی؟ کجای تاریخ یه ستاره با پرتاب سنگ ریزههای زمینی خاموش شده که الان، تو بخوای بشی. با وجود دلسردیم ازین گوی غرق در خون و خاک و تمام جنبندههای روش، هنوز حاوی حرارتی غیرقابل توصیف نسبت به توام. حرارتی که وادارم میکنه ورقت بزنم و بارها بازسازیمون کنم، توی قاب ماندگارترین خاطرهای که برامون، زیر بار شدید برف بوجود اومد. هر روز از کنارت رد میشم. بهت باور دارم، با اینکه نیستی. تو قسمت من نبودی. تعلقی به دنیای ناقص من نداشتی و هیچوقت تمایلی درت شکل نگرفت که اقلا در قامت یک توریست راه گم کرده گذرت بهم بخوره. هیچوقت نتونستم راهنمات باشم، در عوض تو شدی راهنمای منی که اونقدر فراموش شده، که حتی بخاطر نداره متعلق به کجاست. در چنین شرایطی، در چنین موقعیتی، تنها چیزی که مفهوم نمیده گم شدنه و تنها چیزی که نیازی بهش نیست، یک راهنماست. ببین چه خفت و خواریای به جونم افتاده که من الف بچه، باید توی دهنت دیالوگ بکارم و منتظر بشم تا جملات با بزاقت رشد کنن و صدات، طنین انداز تالار خیالاتم بشه. صدایی که فراموشش کردم. سیمایی که از یاد بردمش و هالهای بیجون و کمرنگ، که اگه فقط یک روز، تغذیهی مستقیمش از روحم قطع شه، نابود خواهد شد. شب دیگری به سر رسید و من، باز هم دلسردم، حتی نمیدونم از چی. بهت فکر کردم و اینبار حتی لبخند هم نزدم. اثرت رفته رفته داره میپره. ازین جا به بعدش، خارج از حیطهی تصور منه. خارج از حیطه ی کلمات و جملات و افکارم. تو داری برمیگردی به سمت خودت. امانتی، داره برمیگرده پیش صاحبش و من متاسفم، بابت هر آنچه که بروز ندادم و هر آنچه که نبود که بخوای بروز بدی. شبت، بخیر. میدونم که محتاج این شب بخیر هم نیستی. ای کاش منم مثل تو بودم. حداقل ازین لحاظ. راستی. گردن تو، لایق دست دراز و لاغر من بود، نه طناب ضخیم تقصیر.
729
من وقتی از آدمها دلسردم به تو فکر میکنم. اون موقع با یه لبخند، دلسردم. پی مقصر نیستم. نمیخوام بگم طناب کلفت تقصیر میفته دور گردن نحیف آدمایی که دلسردم کردن، یا میفته دور گردن خوشگل تویی که در انتهای دلسردیم، ایستادی تا لبخند رو مثل یه مدال نحس، آویزون لبم کنی. منم مثل موبایلم شدم. حافظام پره، فضای خالیای ندارم که بخوام به بقیه اختصاص بدمش. تا ته وجودم، لبریزه از اسکرینشاتهای بدرد نخور از تو و خاطراتی که همراه با پاهای کشیدت، صفحهی زندگیمو ترک کردن. فرق من و موبایلم اینه که اون خاصیت خالی شدنو داره، ولی من، مهر شدم به پر بودن. نمیخوام بهت فکر کنم. حتی دوست ندارم درگیرت بشم. مجبور هم نیستم. اما چه چارهای جز وصال به تو برام مونده؟ با اینکه خودم از کل دنیا بهتر میدونم اون نسخهی نباتیای که از تو در من به جا مونده، هیچ ربطی به واقعیت خشک و گزندهی فعلیت نداره. نمیتونم به همین راحتی بدست دستباد. محتاج لبخند سردی که از تو برام به جا مونده نیستم. ولی وقتی روی صندلی شاگرد ماشینم و توی جادهای تاریک و پر از سگ، مشغول گوش دادن عاشقانههای راننده میشم فکر میکنم به لطف و منت من، تا چه حد آسمانی بهت حس پیدا کردم. دست هیچکس بهت نمیرسه. اونقدر بردمت بالا، که دیگه دست خودمم بهت نمیرسه. قد خودم و روحم، کفاف رسیدن به تورو نمیده. و تو اون بالایی. زشت و زیباییت مهم نیست. هنوز میدرخشی و میدونی؟ کجای تاریخ یه ستاره با پرتاب سنگ ریزههای زمینی خاموش شده که الان، تو بخوای بشی. با وجود دلسردیم ازین گوی غرق در خون و خاک و تمام جنبندههای روش، هنوز حاوی حرارتی غیرقابل توصیف نسبت به توام. حرارتی که وادارم میکنه ورقت بزنم و بارها بازسازیمون کنم، توی قاب ماندگارترین خاطرهای که برامون، زیر بار شدید برف بوجود اومد. هر روز از کنارت رد میشم. بهت باور دارم، با اینکه نیستی. تو قسمت من نبودی. تعلقی به دنیای ناقص من نداشتی و هیچوقت تمایلی درت شکل نگرفت که اقلا در قامت یک توریست راه گم کرده گذرت بهم بخوره. هیچوقت نتونستم راهنمات باشم، در عوض تو شدی راهنمای منی که اونقدر فراموش شده، که حتی بخاطر نداره متعلق به کجاست. در چنین شرایطی، در چنین موقعیتی، تنها چیزی که مفهوم نمیده گم شدنه و تنها چیزی که نیازی بهش نیست، یک راهنماست. ببین چه خفت و خواریای به جونم افتاده که من الف بچه، باید توی دهنت دیالوگ بکارم و منتظر بشم تا جملات با بزاقت رشد کنن و صدات، طنین انداز تالار خیالاتم بشه. صدایی که فراموشش کردم. سیمایی که از یاد بردمش و هالهای بیجون و کمرنگ، که اگه فقط یک روز، تغذیهی مستقیمش از روحم قطع شه، نابود خواهد شد. شب دیگری به سر رسید و من، باز هم دلسردم، حتی نمیدونم از چی. بهت فکر کردم و اینبار حتی لبخند هم نزدم. اثرت رفته رفته داره میپره. ازین جا به بعدش، خارج از حیطهی تصور منه. خارج از حیطه ی کلمات و جملات و افکارم. تو داری برمیگردی به سمت خودت. امانتی، داره برمیگرده پیش صاحبش و من متاسفم، بابت هر آنچه که بروز ندادم و هر آنچه که نبود که بخوای بروز بدی. شبت، بخیر. میدونم که محتاج این شب بخیر هم نیستی. ای کاش منم مثل تو بودم. حداقل ازین لحاظ. راستی. گردن تو، لایق دست دراز و لاغر من بود، نه طناب ضخیم تقصیر.
