زثولیت
رفتن به کانال در Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
214
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+4830 روز
آرشیو پست ها
214
خستهام از تمام ناسزاهایی که در دهانم چرخید، اما عربده نشد. امان از تمام آن خفهشو هایی که در این چندروز نگفتهام.
214
هیچگاه تا این اندازه، از همه چیز رمیده نشده بودم. راستش حتی دوستداشتنیترین چیزهایم هم بوی تعفن میدهند.
214
فریاد میزنم: میترسم و آینه میپرسد از چه؟ آینه را میبینم دوباره فریاد میزنم. آینه این کیست که من میبینم؟
214
تا اطلاع ثانوی اکتبر و عشاقهایش، آگوست خوشیهایش و فوریه و تبریکهایش، اصلاً تمام ماهها و مناسبتها را حواله میکنم به نواحی تناسلیام. من نه در سال میلادی سهم دارم و نه در شمسی و قمری. بله، حقیقتاً تقویم بهانه است. احمقها تقویم را بهانهای میکنند برای برگشت و مابقی تقویم را بیدلیل تمجید میکنند. درد هیچ چیز نمیشناسد، در دردمندیای که هر روزت، یک سال نوریست، چه فرقی میکند نام روزهای سالات چیست؟
البته من هم روزی مانند شما، جوان بودم. در هر فروردین که تقدیم هم با سال نو میشد، به دور مناسبتهای بابت میلم، خط میکشیدم.
آن من ها هم از خیر سرم گذشتهاند.
آن روزها گذشتند که به امروز برسند تا من از خود بپرسم، امروز چند شنبه بود؟ جمعه؟ نه پنجشنبه. پنجشنبه؟ پس فردا چندم است؟
/دگرگونی من درباب ماه و سال جزئیست، دیگر همه چیز به نواحی تناسلی حواله شده.#زث
214
احوالم را که میدید، حتی نمیتوانست به حالم گریه کند، اگر میتوانست، در آسمانم باران میبارید.
خدای من بودن هم دردسرهای خودش را دارد، در این حوالی شخصی را دارم که به جرأت میتواند این جمله را تصدیق کند و با این عنوان که خودش بعد از خدا، خالق من است، با خدایم همدردی کند.
چنان خستهام که حتم دارم در ازل، خدایم از فرط شنیدن طلب فرزند، دعاهای مکرر و زخمزبانهای پانزدهساله، خسته شد و بالاجبار مرا خلق کرد. وگرنه اگر چنین نبود، من تا این اندازه با زمینیان درگیر خصومت نبودم، اگر چنین نبود، من تا این اندازه در عطش ساختن سیاره و مدار خودم، نمیسوختم.
اصلاً ایکاش که احوال من تا این اندازه چنین و چنان نمیشد.
214
خود را کشت و از خود برخاست، نمیدانستم خدایم فناناپذیر است. در آن چندروز، دیدمش. دیدم که چطور خود را در کلام اطرافیان جا داده بود. او برخلاف محنتهایش رئوف است. برخلاف مخلوقهای رجیماش، رحیم است، به این دلیل یک بار دیگر نتواست طاقت بیاورد، میدید که همه چیز در گلویم تلمبار شده، در بازار گلویم، همه چیز پیدا میشد. خدایم خود را در آن بازار گم کرد و از آنجا که میدانست در این خانه نه طنابی هست و نه محلی برای آویز، در همان جا خودش را دار زد.
خدای من در گلویم معلق است و من بر سر مزارش گریه میکنم و میدانم که در این قبر، مردهای نیست.
#زث
214
چند روز پیش، در ذهنم یک پتیاره کشیدم. پتیارهای که دماغ نداشت!
به گمانم میدانید که چرا نداشت.
214
میرفندرسکی در ذهنم یک پدر و یک جد بزرگ دارد. بنظر میآید که پدرش فردی متدین باشد که همان را هم از جد اش به ارث برده، در صفحهٔ بعدی دفتر، پدری است که پدر نیست، به گمانم این دو صفحه باهم جدل کنند.
در جنگ و جدل آنها، یحتمل آنی که قربانی میشود، منم.
214
برای شروع خوب است، آن هم باتوجه به این مورد که انگشتهایم کار قلممو را میکنند و ذغالم بیشتر به درد قلیان میخورد تا کاغذ.
214
در ابتدا قرار بود چهرهٔ احساس خوکدریدگی باشد اما در انتها شبیه به یک پدر شد. پدری که پدر نیست. یا شاید پدری که فرزند برای او هیچوقت مقبول نیست! بینی او هنوز شبیه به خوک است و مابقی اجزا هم یا خود میخواستند چنین باشند یا برای چنینی آنها دلیلی موجه دارم، همانطور که تکتک کلماتم دارای علیتاند.
به گمانم چهرهٔ حسخوکدریدگی، نیازمند تفکر به یک پتیاره باشد، نفرتی که حین کشیدن داشتم، مطلقاً منشأ پتیارهای نداشت.
214
فحش پدرسگ برای من، بعد از پدر شدن تو، معنا گرفت که البته این هم به نوبهٔ خود مقام بلندمرتبهست.
214
نه فریاد، نه ناسزا و نه حتی انزجاری ممتد که منجر به بریدن نگاه از تو میشود هم دیگر کفاف نمیدهد. دل ما را دیدن تاوانالهی تو خنک خواهد کرد.
214
ای کاش حداقل در این کابوس چند دقیقهٔ پیش، میتوانستم با فریاد هایم مهارت کنم تا دست کم کمی کمتر حرامزاده بنظر برسی.
