𝘛𝘩𝘦 𝘤𝘰𝘮𝘱𝘢𝘴𝘴 𝘰𝘧 𝘵𝘳𝘶𝘵𝘩
رفتن به کانال در Telegram
هرچی میشنوی ، جنازه ی جمله های امیدواریمه. صحبت ' @Raspberrryybot ' ' http://t.me/safeCht_bot?start=6aeMr6 ' ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
225
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
زیر پایم سست شد و جوهر من خشک.
دوراهی نیست راهی که به راه برساندم،
بیشمار راه است و قدمهای من
محدود به این حیطهی چند قدمی.
اینبار من خاکریز ها را فرا میخوانم
بر این تن بیجان جانفشانی کنند،
اگر قابل باشد.
آخه برای فوروارد هم دو متر نوشتهست مشتی
من همشو خوندم فردا هم ازش مینویسم ولی اگر فوروارد نشده واسه طولشه احتمالا
Repost from یـــــــادگـــــــار
Mora—اسلاوی—کابوس
موجودی لاغر و بلند با پوستی خاکستری و چشمانی کاملاً سیاه بود؛ دو شاخ باریک شبیه شاخههای خشک از پشت سرش بیرون آمده بود و صدایش مثل خشخش برگهای خشک شنیده میشد. عادت داشت هر شب کنار چشمههای خشکشده بنشیند و جملههای امیدبخشی را که زمانی گفته شده بودند، زیر لب تکرار کند؛ هر بار که یکی را تمام میکرد، یکی از شاخههای پشت سرش میشکست. در درههای سرد و مهآلود اسلواکی زندگی میکرد.
Dear نیاز
Repost from N/a
1|7_Children's_Corner,_L_113_I_Doctor_Gradus_ad_Parnassum_Martin.mp34.94 MB
از چرخش احساس
به خود میرقصد این دل
و از خوابِ من،
خبر ندارند هیچیک
نمیدانند خودم را به خواب زدهام
تا بیداران را بشناسم
آرام بخوابید،
شب دراز است و
طلوع بیسِحر.
[ اگر دست من بود..]
به صراحت بیانِ اسارتِ تام است.
چه دست های دوردستی
که در دستِ من نبود.
چه شانههایی خالی از
خوابهای نیمههشیارم،
بدان دست من نبود.
