...𝚗𝚒𝚐𝚑𝚝𝚏𝚊𝚕𝚕 𝚗𝚘𝚘𝚔...
رفتن به کانال در Telegram
174
مشترکین
-124 ساعت
-207 روز
-3530 روز
آرشیو پست ها
انقدر تو نقش سرباز نازی آگوست دیلو دیدم یه بار که نقش یهود تو هلوکاستو داشت پشمام ریخته بود
Repost from N/a
نورهای رنگی مدام روی صورت آدمها و دیوارها میفتاد و هر چند لحظه مستقیم توی چشمش میخورد. هوا گرم و سنگین بود و بوی عطر و عرق همهجا پیچیده بود. سمت میز رفت و آهنگ رو تا آخر زیاد کرد. چند نفر به سمتش برگشتن. کسی از اونطرف سالن دست تکون داد و با حرکت لبهاش گفت :«فکر کردم نمیای!» لیوانی برداشت و در جواب داد زد :«الان که اینجام»
یکی خندید و چند نفر در حالی که از گوشهی چشم بهش نگاه میکردن، پچپچ کردن. شونه بالا انداخت و وسط جمعیت رفت. با یکی شروع کرد به حرف زدن و شدیدتر از معمول خندید، فقط چون میدونست چند نفر هنوز داشتن نگاهش میکردن.
You
Repost from N/a
“I’m trying to write an article right now. would you like to read it?”
– @hoot_hoot_hoot
